تبليغاتX
تـــرنـــم
و باز هم بوی بهار آمد . . .

می شنوی؟ بوی بهار می آد.بوی خوب نو شدن.اسفند ماه که می آد همه خود به خود یه جورایی به تکاپو می افتن.یکی تو ذهنش این تکاپو شروع می شه و یکی در عملش.عده ای شروع می کنن به خرید کردن و خانه تکانی و ... در واقع حس اومدن سال جدید و به وضوح می تونید تو صورتش و اعمالش ببینید. و عده ای هم تو ذهنشون به تجزیه و تحلیل می پردازن که چه جوری سال جدید و شروع کنن و چه جوری خرج کنن تا برای سال جدید کم نیارن و ...و خلاصه هر جور افکاری که بشه اون و ارتباط داد به سال جدید.زندگی گویی با اومدن سال جدید تغییر می کنه.عده ای تو افکار و عقایدشون دستی می برن و اون و به شدت عوض می کنن و عده ای هم دلشون و از کینه ها و نفرت ها پاک می کنن.تغییر و تحول تو زندگی خیلی لازمه و شروع سال جدید بهترین فرصته که آدم خودش و تغییر بده و عیب هایی که داره و از خودش دور کنه و به جاش خوبی ها رو جایگزین کنه.

زندگی با بهار شروع می شه و در تابستان به ثمر می شینه.تو خزون ادامه پیدا می کنه و در زمستان تموم می شه.

 قدر تک تک لحظه های زندگیتون و بدونید چون لحظه ی خوشبختی همین لحظه ایه که بدون فکر کردن به مشکلات زندگی سپری می شه.قطعا همه ما مشکلات خاص خودمون و داریم که گاهی باید باهاش دست و پنجه نرم کنیم اما این و بدونید که بعضی اوقات بدون فکر کردن به مشکلات هم می شه احساس خوشبختی کرد و این خوشبختی گاهی چنان شیرینه که می شه با یک انرژی مثبت به جنگ با سختی ها و ناملایمات زندگی رفت و دیو مشکلات و از پای در می آورد البته اول از همه با توکل به خدا!!!

راستی یادتون نره که موقع تحویل سال مارو هم دعا کنید

 

خلاصه اینکه... براتون آرزو می کنم:

۱۲ ماه شادی

۵۲ هفته خنده

۳۶۵ روز سلامتی

۸۷۶۰ ساعت عشق

۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت

و۳۱۵۳۶۰۰ ثانیه دوستی

 

موفق باشید در همه ی سالهای زندگیتون.

می گن لحظه سال تحویل هر ارزویی کنی براورده می شه.....یادتون باشه پس دعایی که دوست دارید بکنید....

 

امیدوارم سال خوب و با برکتی باشه... و همه به ارزوهاشون برسن...

 

يا مقلب القلوب والابصار

 

يا مدبر الليل والنهار

 

يا محول الحول والاحوال

 

حول حالنا الي احسن الحال

 

هر روزتان نوروز، نوروزتان پيروز باد!Emoticons

روی ادامه ی داستان کلیک کنید......

ادامه داستان
+ترنم شده چهارشنبه 1386/12/29ساعت2:39 بعد از ظهرتوسط اسماعیلی |
آخرین لحظه

قلب ما فقط از طريق عشق ورزيدن، محبت كردن، كمك كردن، در آغوش كشيدن و گرمي بخشيدن به دنيا از راه عشق مي تواند به درد و رنج خويش خاتمه دهد.

 

در بحبوحه ي جنگ جهاني اول خوف و وحشت همه جا را فرا گرفته بود. سربازي متوجه شد كه صميمي ترين دوستش در سنگري در زير باراني از گلوله و آتش دشمن گرفتار شده است. از فرمانده اش خواست كه اگر ممكن است نزد دوستش برود و هر طور شده دوستش را به پشت خط برگرداند.

فرمانده گفت: "مي توني بري، اما فكر نكنم ارزشش رو داشته باشه. دوستت تا الآن بايد مرده باشه. بهتره جونت رو براي خودت نگه داري! "پند و اندرز فرمانده تاثيري نداشت و سرباز براي نجات دوستش دست به كار شد. بطرز معجزه آسايي به دوستش رسيد ، او را روي كولش گذاشت تا به پشت خط برگرداند. در حالي كه آن دو در انتهاي سنگر تنها بودند فرمانده وارد شد و شروع به بررسي زخم هاي دوست سرباز كرد و بعد به نرمي سرش را بالا آورد و مهربانانه به سرباز نگاهي كرد و گفت: "به تو گفتم ارزشش رو نداره، دوستت مرده".  سرباز جواب داد: "خير قربان ارزشش را داشت".

_ "منظورت چيست كه ارزشش را داشت؟ دوستت مرده، مي فهمي؟ "

_ بله قربان. اما ارزشش را داشت براي اينكه زماني كه به سنگر رسيدم او هنوز زنده بود و بسيار خوشحال شدم وقتي شنيدم كه او گفت:

_ "جيم ..... ميدونم..... ميدونم كه تو براي نجات من جون خودت رو به خطر انداختي".

+ترنم شده دوشنبه 1386/12/27ساعت4:57 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
یک داستان جالب


يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم باز جواب نميده .  چند روزه online هم نشده. نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره . شنل قرمزي گفت : مامي امروز نمي تونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .
شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم . فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسر شون  .
شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .
شنل قرمزي با پژوي !!!! آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه. بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزي‌: حنا کجا ميري ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .
شنل قرمزي: اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!
حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي. بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکردن .
شنل قرمزي: حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزي: برو دختره ............................. ( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزي يه تیک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن. ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزي : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!
نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه. با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزي: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش . اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن. دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه.
شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد. بچه مايه دار شدي. بقيه همه بد بخت شدن .
بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه. شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و  خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن. ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم.

دوستای خوب به ما بگین کدوم کارتون دوران کودکی تون رو بیشتر از بقیه دوست داشتین.

+ترنم شده شنبه 1386/12/25ساعت7:36 قبل از ظهرتوسط ژابیز |
وعده و وعیدها...!

 سلام به دوستان عزیز

 

با نزدیک شدن به ۲۴ اسفند روز انتخابات مجلس شورای اسلامی تصمیم گرفتم مطلبی در این موضوع بنویسم با خودم فکر کردم چه بهتر که به صورت طنز بیان کنم. امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره!!!!

 

تا حالا به وعده های نامزد های انتخاباتی دقت کرده اید؟ 

يكي قول مي دهد رفاه را به زندگي مرغها بازگرداند تا تخم هاي درشت تر و با قيمت تمام شده ي كمتري از خود دفع كنند!يكي قول افزايش فشار گاز مناطق بي گاز را مي دهد! يكي قول ارزان كردن آجيل شب عيد را می دهد و حتي ممكن است در ستاد انتخاباتي اش به رايگان آجيل توزيع كند! يكي قول مي دهد امواج كم فشار و پرفشار را از پايه نيست و نابود كند تا بانزديك شدن سال نو،شاهدچند برابرشدن قيمت ميوه جات نباشيم! یکی قول سيمان يارانه اي مي دهد تا همه بتوانند زمين هاي 99 ساله  شان را بسازند! يكي قول حذف تعرفه ي واردات ماشين هاي خارجي را مي دهد تا همه از نعمت الگانس سواري به قيمت مفت بهره مند شوند! یکی قول ارزان شدن سكه را مي دهد تا آقايان در شرف طلاق، نگران پرداخت مهريه هاي سنگينشان نباشند!

خلاصه هركسي وعده اي مي دهد...

 

من هم داشتم فكر مي كردم كه اگر قرار بود دانشجويان در بهبود وضع دانشگاه ها سهمي از تصميم گيري داشته باشند و اگر اين سهم به عده اي از دانشجويان اعطا مي شد كه نماينده ي عوام قشر دانشجو باشند و بازهم اگر من مي توانستم نامزد شوم و احياناً تاييد صلاحيت

مي شدم و خيلي چيزهاي ديگر،

 

آنوقت من هم اين وعده ها را به دانشجويان مي دادم:

 

وعده مي دادم نهادي براي رفع خصومت اساتيد و دانشجويان كه از پيدايش اولين دانشگاه وجود داشته، داير شود و مسائل في مابين را رفع و رجوع كند!  وعده مي دادم تا تریا دانشجو را طرف قرارداد يك رستوران درست و درمان كنم تا همه از نعمت غذاي سالم بهره ببرند، اگر هم نشد لااقل با بيمارستان مسمومین قرارداد مي بستم! وعده ميدادم  "ستاد واسطه گري مراودات جزوات درسي و رفع مطالبات دانشجويان هرچه زودتر آغاز به كار كند! وعده مي دادم كارگروهي را با هدف تشريح فلسفه ي وجودي "افتادن" تشكيل دهم تا اساتيدبه قباحت دادن نمره ي زير ده پي برده و به درگاه لايزال توبه نمايند! وعده مي دادم تا بودجه ي عمراني دانشگاه را تمام و كمال صرف ساخت خوابگاه هايی با امكانات كامل و جامع نمايم بلکن سرمایه مملکت راکت نماند! وعده مي دادم كه كمتر وعده بدهم و بيشتر عمل كنم! وعده مي دادم كه از وعده هاي عملي نشده ي ديگران درس بگيرم! همينجور به صورت ممتد وعده مي دادم...!

 

 

 

راستی شما چه وعده هایی می دادید؟

 

 

 

 

 

+ترنم شده سه شنبه 1386/12/21ساعت11:29 بعد از ظهرتوسط اسماعیلی |
بیا و خاص شو... !

  دنياي فانتزى كتاب خون ها جه زيباست. با اين كه همشون متفاوت اند اما در واقع همشون به يك اندازه دوست داشتنى هستن. به خودم افتخار مى كنم كه با خيلى از آدماى اطرافم فرق مى كنم. دنياى كتاب ها باعث ميشه تا ماهايى كه عاشقشون هستيم يه طورى متمايز باشيم. نمى دونم يه روزى به آرزوم ميرسم يا نه؟ آرزوى من يه آرزوى كوجولو و دوست داشتنيه. دلم مى خواد يه اتاق بر از كتاب داشته باشم. هر جى بيشتر، بهتر. می خوام تا آخر عمر كتاب بخونم و خاص باشم، تو جي؟ دستت رو بده به من ... بيا و خاص شو ....!

وقتى از بشت پنجره به آسمون نگاه مى كنى، مى بينى كه اونم مثل تو دلش گرفته، می باره. بس بهترين كار براى خلاصی از اين دلتنگى خوندن كتابه. به قول معروف كتاب مي خونم پس هستم!

افردى كه با اشعار احمد شاملو آشنا هستند ميدانند نام هاي زيادى بر پيشانى يا در متن شعرهاى شاملو آمده است كه شعرها به آنها تقديم شده و يا در آن از آنها ياد شده است. اسم هايى مثل فروغ فرخزاد، جلال آل احمد، نيما يوشيج، محمود دولت آبادى، فريدون توكلى و..... كنجكاوى ما براى فهميدن دليل تقديم اين شعرها وقتى بيشتر ميشه كه بدانيم برخى از اين نامها خود از بزرگان و برگزيدگان فرهنگ و انديشه امروزند. نامهايى كه مى شناسيم، شعرهايشان را خوانده ايم يا كتابهايشان را ورق زده ايم. برخى از شعرها براى خود شاملوست و در اين شعرها از خودش نوشته است. حالا اگر علاقه مند هستيد اطلاعات دقيق ترى در مورد شعرهاى شاملو بخوانيد و داستانهايشان رابدانيد بهتر است سراغ كتاب " ترانه های بی هنگام " محمد رضا رهبريان برويد وقتی خوندن كتاب رو شروع كنيد متوجه می شويد كه خواندنش بسيار لذت بخش است، به خصوص كه كنجكاوى هاى يك شعر دوست رو ارضا مي كند.

+ترنم شده یکشنبه 1386/12/19ساعت10:58 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
کاریکاتور

سلام به شما دوستان عزیز

 

بازم به وبلاگ خودتون خوش اومدین  ما رو مورد لطفتون قرار دادین.

ما یه چند وقته دنبال چند کاریکاتور زیبا و جالب میگردیم که بالاخره بعد از تلاشهای

 فراوان پیروز شدیم. 

 

 تمام تلاشمون برای این بود که چیزی باشه که مورد پسند شما واقع بشه و در شان  دانشجویان عزیز باشه.

 تقدیم به همه ی شما خوبان.Free smileys

راستی ببخشید اگه بعضی جملات کاریکاتور ها ریز بود و سخت خونده می شد. با این حال امیدواریم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید.

 به امید دیدار  MSN Messenger smileys

+ترنم شده پنجشنبه 1386/12/16ساعت3:32 بعد از ظهرتوسط اسماعیلی |
چند نکته ی جالب
همیشه فکر کن توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس سعی کن بطرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته.

خداوند معجزه کرد انسان را آفريد، ما نيز معجزه کنيم انسان بمانیم


نصيحت از مولانا:
1- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
2- با شفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
3- اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)
4- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
5- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
6- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )


سياهي قلبها از زيادي گناهان است و زيادي گناهان از فراموشي مرگ. و فراموشي مرگ از زيادي آرزوها ست. و زيادي آرزوها از دوست داشتن دنياست و دوست داشتن دنيا در راس همه خطاهاست... (پیامبر اعظم ص)

+ترنم شده چهارشنبه 1386/12/15ساعت12:36 بعد از ظهرتوسط ژابیز |
در اسمان چه می بینی؟(طنز)
 
شرلوک هلمز و دکتر واتسون در سفر بودند و شب را باید در خارج از شهر می‏گذراندند. آنان پس از خوردن شام به چادرشان رفتند و خوابیدند.
چند ساعت بعد هلمز بیدار شد و با زدن آرنج به پهلوی دوست وفادارش او را بیدار کرد و گفت:
واتسون به آسمان نگاه کن و بگو چه می‏بینی؟
واتسون: میلیون‏‏ها میلیون ستاره می‏بینم.
هلمز: دیدن این همه ستاره به توچه می‏گوید؟
واتسون پس از کمی تفکر گفت: از جنبه اخترشناسی به من می گوید که میلیون‏ها کهکشان و میلیاردها سیاره در جهان وجود دارد. از نظر طالع‏بینی به من می‏گوید که زحل در برج اسد است.
از نظر زمان‏سنجی استنتاج بنده این است که ساعت تقریبا 3 و ربع است. از جنبه الهیات می‏بینم که خداوند قادر متعال است وما حقیر و ناچیزیم. از نظر هواشناسی هم حدس می‏زنم که فردا روز قشنگی خواهد بود. به نظر شما ستاره‏ها چه می‏گوید؟
هلمز گفت: واتسون کم عقل! دزدها چادرمان را دزدیدند!!!
+ترنم شده چهارشنبه 1386/12/15ساعت12:6 بعد از ظهرتوسط ژابیز |
باغ ژاپنی

سلام به اهالی ترنم، امروز هم مثل همیشه خوش اومدین. این هم معرفی کتاب که قول داده بودیم.  براتون کتابی معرفی می کنیم که از علایق خودمم هست امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. 

کتاب " باغ ژاپنی" از آن دست کتاب های فانتزی است که در نگاه اول طراحی متفاوتش نظرت را جلب میکند. اما این متفاوت بودن باعث شده در نگاه اول نتونی نام کتاب رو از روی جلد بخونی، اما بر عکس نامش، خواندن بقیه ی این کتاب سخت نیست.

"شبی در آرزوی یک باغ ژاپنی بودم؛ راکد و ساکن. اما من در آپارتمان زندگی می کنم؛ آپارتمانی محصور در دیوار های شهر. بامداد روز جمعه با امواج رقصان نور در اتاقم، از خواب برخاستم. از پنجره به بیرون نگریستم. تمام طول شب باران باریده بود و ...."

کتاب با این جملات آغاز می شود. اما این طور ادامه پیدا نمی کند. بقیه صفحات کتاب تک جمله های ساده ایست که گاهی تو را به فکر فرو می برد و گاهی با لبخندی کوتاه از آن رد می شوی. گاهی دلتنگت می کند و گاهی شاد ... طرح کار شده مقابل هر جمله به آن جمله مربوط است. "معبد باش، بگذار معنویت در تو سکنی گزیند"؛ "ماه باش، درخشان در تاریکی"؛ "فصل های طبیعت باش، تغییرات را خوش آمد گوی".

حالا با توجه به این جملات کوتاه سطر آخر، نظر شما چیه؟! راستی قیمت این کتاب ۱۵۰۰ تومانه.

+ترنم شده شنبه 1386/12/11ساعت10:49 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
دختر زیرک

دخترکی به میز کار پدرش نزدیک میشود و کنار آن می ایستد. پدر سخت گرم کار و در حال زیر و رو کردن انبوه کاغذ و نوشتن چیز هایی در سررسید است و اصلا متوجه دخترش نمی شود تا اینکه دخترک می گوید:" پدر چه می کنی؟ "  پدر پاسخ می دهد:"مشغول ترتیب دادن برنامه هایم هستم. اینها نام افراد مهمی است که باید با آنها ملاقات کنم. " دخترک پس از کمی تامل می پرسد: " پدر آیا نام من هم در این دفتر هست؟"

"استفان کاوی"  

+ترنم شده چهارشنبه 1386/12/08ساعت12:4 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
طنز نویس

خبر جديد مبني بر احتمال بازگردانده شدن تعدادي از آثار باستاني كشورمان توسط انگلستان، باعث خشنودي بسياري، من جمله نگارنده اين سطور شد. در نتيجه نظر چندي از مردم را در اين رابطه جويا شدم:

 

يك پيرزن: ننه، مي دونستم بالاخره اينا سر عقل ميان. نفرين ننه ي اون سرباز هخامنشي گريبونگير اين لامصبا شد. جونم مرگ بشن الهي!

 

يك سوسياليست: حق انتخاب خود آثار باستاني (از لحاظ فراذهني و اين صحبتها!) موجب بازگشتشان به موطن اصلي آنها شد!

 

يك دموكرات: اين امر پيش بیني شده اي بود كه با توجه به قدرت انتخاب هرچيزي در سرنوشتش، دير يا زود محقق مي شد!

 

يكي از مقامات ميراث فرهنگي: اظهار نظر به عهده ي مقامات آثار باستاني است. قرار نيست كه هميشه ما جوابگوي همه چيز باشيم!

 

يكي از مقامات آثار باستاني: بازگردانده شدن اين آثار، حق مسلم ما بود!

 

يك دانشجوي دانشگاه آزاد: بازگردانده شدن يا نشدن، مسئله شهريه است!

 

يكي از حاميان دولت: مسئله ي ديپلماسي قوي و خوش اخلاقي ما نبايد فراموش شود. اين اتفاق، يكي از نمادهاي تحقق عدالت بود!

 

يكي از منتقدين دولت: اگه اينطورياس پس چرا اون سرباز ننه مرده آخرش حراج شد؟!

 

يك گداي خياباني: سرباز؟ كوش ؟ كجاس؟ جناب سروان ديگه از اين غلطا نمي كنم!

 

يك شاعر مآب احساساتي: اين مسئله نشون دهنده ي جريان خفيف خون لطيف شكسپير در رگهاي اونهاست!

 

يك پوپوليست: اين جريان راهي براي منحرف كردن اذهان و كم توجهي مجدد به بهبود وضع كارگري مي باشد!

 

يك سخنران با سابقه: بازهم كار انگليس است، ما از همان عنفوان امر هم عرض كرده بوديم كه هر چه آتش است از گور اين انگليسيها بلند مي شود. اي لعنت بر ذات پليد استعمار پير...!

 

يك باستان شناس: آقا شما اگر مي دانستيد كه چه سرمايه ي عظيمي دارد به كشورمان بازگردانده مي شود، به جاي اينكه اينجا يخلا بگرديد الآن در فرودگاه آماده ي پيشواز بوديد!

 

يك راننده ي تاكسي (در راه فرودگاه!): حالا اين اثر مثراي باستاني كه نقدش تو صحبتاتون رفت، اينقده ميگين فلان و فيصاله، چي چي هستش اصلا؟!

 

يك كارمند فرودگاه: پروازي كه سراغش را مي گيريد، حداقل با دوسه ساعت تاخير مي نشيند!

 

مخبر تلويزيون موجود در سالن انتظار: ... بازگردانده شدن آثار باستاني كه در بخش خبري قبل اعلام شد، همچنان در هاله اي از ابهام به سر مي برد!!!

 

+ترنم شده سه شنبه 1386/12/07ساعت6:0 قبل از ظهرتوسط اسماعیلی |
چند سخن زیبا
دوری دوستی های کوچک را از بین میبرد اما دوستی های بزرگ را عظمت می بخشد مثل باد که یک کبریت را خاموش می کند ولی شعله های اتش را بیشتر می کند

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست.

+ترنم شده پنجشنبه 1386/12/02ساعت2:6 بعد از ظهرتوسط ژابیز |
جوجه عقاب زشت!!!

انسان مجموعه ای از آنچه دارد نیست

بلکه مجمومه ایست از آنچه هنوز ندارد

اما می تواند داشته باشد.

 

سرخپوستی به تنهایی مشغول گردش در جنگل بود که تخم عقابی پیدا کرد . او با این تصور که آن تخم به یک مرغ تعلق دارد آن را در آشیانه ی یک مرغ قرار داد. جوجه پس از چندی در حالی بدنیا آمد که اطرافش تعدادی جوجه ی مرغ دیده می شدند. جوجه هایی که جیک جیک میکردند و دانه و ارزن بر می داشتند.

روزی پرنده ی جوان با صحنه ی بسیار زیبایی رو به رو شد. پرنده ای عظیم در آسمان مشغول پرواز بود و در ارتفاعی بسیار بالا با زیبایی و وقار و متانتی فوق العاده زیاد پهنه ی آسمان را به خود اختصاص داده بود. جوجه عقاب که در میان مرغ ها بزرگ می شد پرسید: این پرنده چه نام دارد؟! به او پاسخ داده شد:" نام او عقاب است!"

عقاب جوان به این فکر کرد که پرواز با این همه وقار و متانت در آسمان پهناور به راستی که امتیاز بزرگی محسوب می شود. اما از آنجا که می دانست هرگز نخواهد توانست به یک "عقاب" مبدل شود رویای خود را به فراموشی سپرد. او تمام عمر خود را با این فکر که فقط یک مرغ است سپری کرد و سرانجام با همین فکر نیز از دنیا رفت.

+ترنم شده چهارشنبه 1386/12/01ساعت9:40 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |


RSS