| ||||
مرگ چه لغت بیمناکی است از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند.
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی نه پیر نه جوان...
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامیدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی.
کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری اما...
چرا با کودکی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود چنین کردی؟ چرا مادرش رابه عزایش نشاندی؟ چرا خواهرش را تنهاتر از تنها کردی؟ چرا پدرش را به سوگش نشاندی؟چرا چرا چرا چرا چرا و هزاران چرای دیگر...
الهام جان (خانم شاندیزی) نمیدانم ما را در غم از دست دادن دختر خاله ات شریک میدانی یا نه؟ ولی از صمیم قلب برایت آرزوی صبر می کنیم و امیدواریم غم آخرتان باشد.
پس از یه مدت طولانی که پستی با مضمون علمی و با توجه به کارایی رشتمون نداشتیم تصمیم گرفتم از کتاب جدیدی که خریدم مطلبی بزارم این کتاب رو برای آموزش فوتوشاپ گرفتم به نظر من که خیلی کتاب جالبی میاد در صورت سادگی ولی بسیار مفیده. امیدوارم بتونه برای شما هم مفید باشه.
تا حالا حتما برای همه اتفاق افتاده، موقعی که ابعاد تصویری رو بزرگ می کنیم این تغییر اندازه معمولا باعث تار شدن تصویر میشه. با اجرای فیلتر واضح کننده می تونید خیلی راحت و آسون وضوح تصویر رو افزایش بدین. فیلتر های واضح کننده ( Sharpen Filters ) با افزایش تفاوت رنگ نقاط مجاور هم ، وضوح تصویر را افزایش میدن با اجرای فیلتر( Unsharp Mask)و تعیین دقیق تنظیمات اون می تونید رنگ و وضوح تصویر را اصلاح کنید. پس اگه دوست دارید این قسمت از کار با فوتوشاپ رو یاد بگیرید این شما و این هم ادامه ی داستان... .
سلام به همه ي دوستان
توي كامنت پست آخرين لحظه نظر جالبي خوندم. دوست خوبمون از وبلاگ تازه هاي IT بعد از خوندن اين پست نظرشون رو در مورد اين داستان برامون نوشته بودن كه با برداشت من از اين داستان متفاوت بود، ولي وقتي دقت كردم ديدم اين طوري هم مي شه برداشت كرد. با خودم فكر كردم چقدر خوبه كه با نظرات دوستامون آشنا بشيم. حالا اگر دوست داشتيد برداشت خودتون رو از اين داستان و داستان هاي ديگر براي ما بنويسيد.
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني كه آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني چشم به پيرمرد بيمار دوخته بود، نگاهي انداخت. پيرمرد قبل از اينكه از هوش برود مدام پسر خود را صدا مي زد. پرستار نزديك پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: "پسرت اينجاست، او بالاخره آمد". بيمار به زحمت چشم هايش را باز كرد و سايه ي پسرش را ديد كه بيرون چادر اكسيژن ايستاده بود.
بيمار سكته قلبي كرده بود و دكتر ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشت. پيرمرد به آرامي دستش را دراز كرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست. پرستار از تخت كنار كه دختري روي آن خوابيده بود، يك صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت، در حالي كه مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديك هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دكمه ي اضطراري را فشار داد. پرستار با عجله وارد شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود. مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار كرد و پرسيد: "ببخشيد، اين پيرمرد، چه كسي بود؟!" پرستار با تعجب گفت: "مگر او پدر شما نبود؟!"
مرد جوان گفت: "نه، ديشب براي عيادت دخترم آمدم، براي اولين بار بود كه او را مي ديدم". بعد به تخت كناري كه دخترش روي آن خوابيده بود اشاره كرد. پرستار با تعجب پرسيد: "پس چرا همان ديشب نگفتي كه پسرش نيستي؟" مرد پاسخ داد: "فهميدم كه پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه كه دستم را گرفت، فهميدم كه او آن قدر بيمار است كه نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم كه او در آن لحظات چقدر به من احتياج دارد..."
"روي پاپكين"
- اسم تمام قارهها با همان حرفي كه آغاز شده است پايان مييابد.
- مقاومترين ماهيچه در بدن، زبان اس ت.
- كلمه «ماشينتحرير» (TYPEWRITER)طولانيترين كلمهاي است كه ميتوان با استفاده از حروف تنها يك رديف كيبورد ساخت.
-چشمك زدن زنان، تقريباً دوبرابر مردان است.
- شما نميتوانيد با حبس نفستان، خودكشي كنيد.
- محال است كه آرنجتان را بليسيد.
- وقتي كه عطسه ميكنيد مردم به شما «عافيت باش» ميگويند، چرا كه وقتي عطسه ميكنيد قلب شما به اندازه يك ميليونيم ثانيه ميايستد.
- خوكها به لحاظ فيزيك بدني، قادر به ديدن آسمان نيستند.
- تنها غذايي كه فاسد نميشود، عسل است.
- كروكوديل نميتواند زبانش را به بيرون دراز كند.
- حلزون ميتواند سه سال بخوابد.
- فيلها تنها جانوراني هستند كه قادر به پريدن نيستند.
- مورچه هميشه بر روي سمت راست بدن خود، سقوط ميكند.
- قلب انسان فشاري كافي ايجاد ميكند تا به فاصله 30 فوتي (تقريباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ كند.
- موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند، كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.
- استفاده از هدفون در هر ساعت، باكتريهاي موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزايش ميدهد.
- نظير اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نيز متفاوت است.
- در يك سانتي متر پوست شما دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مويرگ وجود دارد.
- در تمام وجود شما بيش از يك مشت گچ «كلسيم» وجود دارد.
- حس بوياييه مورچه با حس بوياييه سگ برابري ميكند.
- شن خيس از شن خشک سبکتر است.
- در هر ميليمتر مكعب خون شما پنج مليون رعيت به نام گلبول قرمز وجود دارد.
- اعصابي كه در بدن شما وجود دارد به اندازه فاصله زمين تا ماه است.
- جليقه ضد گلوله، ضد آتش، برفپاككنهاي شيشه جلوي اتومبيل و چاپگرهاي ليزري توسط زنان اختراع شدند.
- در سال 1987 خطوط هوايي «امريكن ايرلاينز» توانست با حذف يك دانه زيتون از هر سالاد سرو شده در پروازهاي درجه يك خود، چهل هزار دلار صرفهجويي كند.
- صندلي الكتريكي توسط يك دندانپزشك اختراع شد.
-یک چهارم استخوان بدن،در پا قرار دارد.
-8 دقیقه و 17 ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.
-انسان سالانه بیش از 10 میلیون مرتبه پلک می زند.
-دلفین ها و گرگ ها هنگام خواب، یک چشمشان را باز می گذارند.
ما معتقدیم که دانشجویان در کشورهای مختلف شکل های متفاوتی دارند و به همین دلیل چند مورد از انها را اشاره می کنیم:
ژاپن:به شدت مطالعه می کند وبرای تفریح ربات می سازد .
مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در وپنجره دانشگاهش رامی شکند.
چین:درس می خواندودراوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد وبایک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد.
گینه بی سایؤ : اومنتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بروبچ هم قبیله ای درس بخواند.
پاکستان:او به شدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز به عضویت گروه القاعده یا طالبان دراید.
عراق:مدام به تیرها و خمپاره های تروریست ها جای خالی میدهد و در صورت زنده ماندن درس می خواند.
هند:پس از چند سال درس خواندن عاشق دختری میشود و همزمان برادر دوقلویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند.سپس ماجراهای عاشقانه به وجود می ایدو سرانجام ان دو با هم عروسی می کنندو همه چیز به خوبی تمام می شود.
اوگاندا:درس می خواند و در اوقات بیکاری چند نفر از قبیله های دیگر را می کشد.
ایران:سر کلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد.سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد.عاشق عبارت ((خسته نباشید))است البته نیم ساعت ماننده به اخر کلاس.هر روز دو پرس از غذاهای دانشگاه را میخورد و هر روز به غذاهای دانشگاه بد و بیراه می گوید.سه سوته عاشق می شود و اگر با اولی ازدواج کرد که هیچ والا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها ادامه می یابد.او چت میکند.خیابان متر میکند.همه کار میکند جز اینکه درس بخواند.بلاخره نسل دانشجوی ایرانی درس خوان در حال انقراض است!!!
قصه هاي پريان؟؟
"روزي روزگاري در روستايي دختري زندگي مي كرد .... " نه صبر كنيد ، چون با يك قصه ي پريان مواجه نيستيد، شما داريد جمله اي از كتاب "قصه هاي عجيب" را مي خوانيد، كه مجموعه اي جالب از قصه هايي است كه هيچ توضيحي ندارد، قصه هايي در مورد بوسيدن يك درخت هلو، قصه اي در باره ي لنگري كه از آسمان روي زمين مي افتد، درگيري شرلوك هلمز و همين طور كت جادويي كه سريال نصفه و نيمه اش را از تلويزيون ديده ايم. همچنين داستان هايي در مورد زمزمه هاي روحي در يك خانه ي قديمي، سرگذشت خون آشام ساكس، پلكاني كه روحش را فدا مي كند، به هر حال مي توان اين مجموعه قصه ها را مجموعه اي براي همه ي سنين از 7 تا 70 سال معرفي كرد. به قول ناشر اين كتاب شما در اين مجموعه با درياهاي توي آسمان، بستني هايي كه هوش مي آورند و هوش مي برند روبرو مي شويد و بهتر است موقع خواندن اين مجموعه قصه هاي جيبي پشت به پنجره نباشيد!
كتاب با ترجمه ي "امير مهدي حقيقت" و قيمت 1200 تومان سال گذشته روانه ي بازار شده است.
بازي بازي با مرگ هم بازي!
مجموعه داستان "بازي با عروس و داماد" شامل 60 داستان كوتاه است، داستان هاي كوچك يا چند كلمه ايي. اما نويسنده ي اين مجموعه داستان خود را درگير تعداد صفحات و كلمات نكرده و با كمترين كلمات داستان هايش را نوشته است. برايش هم فرقي نمي كند كه بعضي داستان هايش چند سطري باشد و بعضي دو صفحه اي. درون مايه ي اكثر داستان ها "طنز" و "مرگ" است. انگار "بلقيس سليماني" نويسنده ي اين داستان ها قصد دارد مرگ را به بازي بگيرد و با آن شوخي كند. داستان ها روايت همين جامعه ايست كه در آن زندگي مي كنيم، پر از رفتار ها و اتفاق هاي ضد و نقيض كه وقتي از دور به آنها نگاه مي كني طنز است و تلخ. خواندن اين مجموعه داستان شايد دو ساعت هم وقت نگيرد و وقتي تمام مي شود اصلا احساس خستگي نمي كني و مطمئن باش چند داستانش در ذهنت مانده است، شايد براي هميشه.
"خواهر بزرگم در 17 سالگي عروس شد و در 32 سالگي مرد. خواهر دومم در 27 سالگي ازدواج كرد و در 40 سالگي مرد. او يك پسر و يك دختر داشت. خواهرم مي گفت: دخترش خيلي شبيه من است. من در 12 سالگي مردم، وقتي هنوز خواهر هايم ازدواج نكرده بودند". قيمت اين كتاب 1400 تومان است.
استاد ها كردن*
"_ تو چرا بغل دماغت ميخ كوبيدي؟ _ بغل دماغم؟ _آره. _خب دماغم يك كم لق بود ميخ كوبيدم سفت بشه! _ يعني اگر برداريش دماغت مي افته؟ _ نه، فقط لق مي زنه". وقتي كتاب "ها كردن" را مي خواني به دنبال اتفاق عجيبي نباش. اصلا قشنگي اين چند داستان به هم پيوسته در همان سادگي آنهاست. اين كه در خانه ي خالي بنشيني و به خاطرات بر باد رفته اي فكر كني كه روزي در همين خانه همراه تو بودند، و از لج آن خاطرات تمام شده مدام ها كني. قشنگي داستان در اين است كه تو با قهرمان داستان روي سراميك هاي اتاقت دراز بكشي و دشنام بدهي به هر چه تو را از خودت دور مي كند. ها كردن، چند برش از زندگي مردي است كه بعد از اينكه همسرش تركش مي كند در خانه اي كه روزي خانه ي مشتركشان بود به دنبال نشانه هايي براي پيدا كردن مقصر مي گردد. مقصر جدا كردن دو آدمي كه همديگر را با تمام تفاوت هايشان دوست داشتند.
"پيمان هوشمندزاده" نويسنده ي اين داستان ها هم روز نامه نگار است وهم عكاس. كتابش هم در مجامع هنري و هم وبلاگ هاي ادبي كلي سر و صدا به پا كرده است. اگر دوست داري استاد ها كردن دنيا باشي همراه نويسنده، كتاب را توي تنهايي خودت بخوان.
*: ها كردن همان آه كشيدن است. وقتي دلت گرفته اگر آه بكشي مثل اينكه ها كردي! امتحان كن...
اين سه تا كتاب تقديم به دوستاني كه به داستان هاي كوتاه علاقه دارند.
اديسون در سنبن پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود .
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي ! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟
چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد! مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست. به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!!!!!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.
روحش شاد
