تبليغاتX
تـــرنـــم
بو علی سینا...

در آستانه سالروز بزرگداشت بوعلي‌سينا بعد از هزار سال، هنوز بوعلي را نشناخته‌ايم و این واقعا جای تاسف داره. داشتم دنبال عکسی میگشتم برای فردا که روز پزشک و سالروز بزرگداشت ابوعلی سینا با مطلبی که داشتم بزارم که به داستانی جالب برخورد کردم که تصمیم گرفتم اینو براتون بزارم با اینکه طولانی ولی واقعا ارزش خوندن رو داره حتما بعد از دیس کانکت شدن بخونید زیاد وقتتون رو نمیگیره. حالا هر کی میخواد بخونه بسم الله ...

مرد میانسالی که روی سرش کلاه شاپو گذاشته بود به سرعت از میان غوغای باران پاییزی از خیابان شلوغ و خیس گذشت و در حالیکه یقه پالتو اش را برای جلوگیری از نفوذ باران محکم چسبیده بود به داخل مغازه عطاری چپید. از زیر سقف بلند مغازه، نور کمرنگ چراغی سوسو می زد و در میان تلالو زردرنگِ پراکنده نور، غبار ِ برخاسته از داروهای گیاهی و عطریات، رقص کنان روی شعاع های نور پرواز می کرد. مرد نگاهی به کارگر مغازه انداخت که مشغول پیچیدن بسته های دارو بود. نگاه را از روی صورت او چرخاند تا طبقه بالا را نگاه کند و در حین این خیزش ِ نگاه پرسید: چی می پیچی محمد؟...
- سلام آقا... سُنبل الطیب می پیچیم...
- اوستات هست؟...
- هست آقا... اون بالا نشسته با آقا افشین شطرنج بازی می کنه...
روی پله های فولادی گام برداشت و طنین ِ برخورد ِ چکمه هایش صدای فلز را بلند کرد...
- سلام رفیق!...
- به به به... ببین کی اومده... چه طوری مرد بزرگ؟
مرد کلاه شاپو را از سر برداشت و پالتو را از تن کند. صاحب مغازه سبیل های سربالایش را بالا تر داد و لبخند زد، طوری که سبیلش اجازه داد فقط دو دندان بزرگ جلویی اش معلوم شود. دستش را به جیب جلیقه اش برد و سمت مردِ سوم ِ حاضر که انگار از آن دو نفر کم سن و سال تر بود برگشت و گفت: از دوستان قدیمی من... رفیق همیشگی ام... مهرداد...
و به سمت مرد برگشت و گفت: همکار مغازه بغلی... افشین... متبحر در بازی کردن شطرنج...
- ارادتمند شما...
- خوشوقتم...
صاحب مغازه پشت میزش نشست و گفت: بشین... بشین ببنیم چه عجب از این طرفا...
- من مزاحم بازی شما نمی شم...
- نه نه اصلاً مزاحم نیستی... اتفاقاً بازی ما تموم شده بود. فقط اگه اجازی بدی من افشین رو تا دم در بدرقه کنم و برگردم... تا اون موقع هم تو خودتو کنار بخاری گرم کن... مثل موش آبکشیده شده ای مرد!
مرد به احترام شخص ترک کننده نیم خیز شد و دوباره سر جایش نشست...
نگاهش را روی اشیاء اطاق چرخاند. از گرامافون قدیمی روی رادیو، از رادیو روی بطری های پر از عرقیات گیاهی، روی بانکه های پر از داروهای معطر و خشک شده، روی کتابخانه کوچک اما غنی... نگاهش روی این ها چرخید و آن گاه روی نقاشی بزرگی که به سینه دیوار چسبیده بود متوقف ماند... نگاهش با تردید خیره ماند و آنگاه سُر خورد به پایین نقاشی... آنجا که نوشته بود: الشیخ الرئیس ابو علی سینا...
کارگر مغازه با سینی نقره از پلکان بالا آمد و استکان کمرباریک گل گاوزبان را به سوی مرد دراز کرد. مرد دست را به سمت نعلبکی برد و در حالیکه بوی دل انگیز نوشیدنی گرم را استشمام می کرد از میان پنجره به شب تاریک بارانی چشم دوخت... کمی گذشت...
- ببخشید مهرداد جان... ببخشید که معطل شدی... خب چه خبر بگو ببینم چی شد که یادی از ما کردی؟
مرد جرعه ای از گل گاوزبان سر کشید و گفت: می بخشی که این قدر کم بهت سر می زنم، گفتم یه سر بیام پیشت هم یه سری بهت زده باشم... هم اینکه... هم اینکه بتونم این تصویر روی دیوار رو دوباره ببینم...
سر فروشنده چرخید به سمت تصویر بوعلی و با خنده پرسید: این تصویر؟... خب مگه تا به حال ندیده بودیش؟...
- دیده بودمش. اما با بی توجهی گذشته بودم. راستش رو بخوای... چند وقت پیش بد جوری مریض شده بودم. کارم به بیمارستان کشیده بود.
فروشنده با ناباوری گفت: آه خدای من... پس چطور من با خبر نشدم...
- مثل یک توّهم بود. نفهمیدم چطور مریض شدم و بعدش خوب شدم. انگار چیزی داشت وجودمو از تو می خورد. شاید باورت نشه اما هنوزم نمی دونم مریضیم چی بوده؟... مرض قند... بیماری گوارشی... سوء هاضمه... اختلال حواس... به همه این ها فکر کردم... اما دیدم چه فایده... حالا که خوب شدم چه دلیلی داره که بدونم چم بوده... هیچ وقت دلم نخواست از اون کسی که منو خوب کرده بپرسم...
فروشنده با تعجب گفت: اما این عکس...
- این عکس... راستشو بخوای شب قبل از خوب شدنم خواب عجیبی دیدم خواب که چی بگم... من در واقع بیهوش بودم نه خواب... گذر این ایام برام گذشته رو غیر قابل باور کرده... راستشو بخوای هنوز مطمئن نیستم که کی حال منو خوب کرده...
فروشنده دستش را به زیر چانه برد و پرسید: متوجه نشدم... این تصویر چه ارتباطی با مریضی و بهبود تو داشته...
- فکر کنم بهتره برات خوابمو تعریف کنم تا همه چیزو بفهمی... حالا یه بار به تصویر پشت سرت نگاه کن تا شروع کنم...
فروشنده انگار که به دنبال چیز ندیده ای در تصویر بو علی می گردد به سمت دیوار برگشت. مرد هم به پشتی صندلی تکیه داد و به بو علی سینا چشم دوخت...

***

آغاز فلسفه اسلامی...
و کمی قبل تر...

مرد متفکر یونانی در باغ بزرگ زیتون راه می رفت و چیزی زیر لب زمزمه می کرد. انگار داشت مسئله ای را برای خود توضیح می داد. می خواست خود را قانع کند و از برهان خویش به قبول واقعیت برسد...
ارسطو بود که در باغ بزرگ زیتون روی اندیشه های بزرگ خویش ((مَشی)) می کرد... چنین سیر کردنی بر روی تفکرات در قرون بعدی آن قدر رشد کرد و بالید تا فلسفه ((مشّاء)) را بنیان نهاد...
اکنون قرن ها گذشته است. ((معلم اولی)) همچون ارسطو آمده و در بیان حقایق کوشیده است. قرن ها بعد در پی او ((معلم ثانی)) حکیم ابونصر فارابی فلسفه استدلالی حکمای یونان را تحکیم بخشیده است و با افزودن رابطه علی و معلولی بر لزوم وجود برهان در حل مسایل فکری و وجودی تاکید کرده است. فلسفه اسلامی شکل گرفته است و حالا حکیمی از راه رسیده است از شهر بخارا تا دری تازه بروی علوم عقلی بگشاید... حکیم بوعلی سینا...
...
- حضرت والا!... این کتاب را از من بخرید... به قیمت ارزان می فروشم...
بوعلی اعتنایی نکرد و راه خود را ادامه داد.
- فقط به سه درهم می فروشم جناب شیخ. صاحب کتاب به پول نیاز دارد...
بوعلی عنوان کتاب را از نظر گذراند: شرحی بر مابعدالطبیعه ارسطو... اثر ابونصر فارابی...
بوعلی دست در آستین برد و سه درهم به فروشنده داد و کتاب را خرید. هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که متوجه معجزه روی داده شد...
... بارها و بارها کتاب مابعدالطبیعه را خوانده بودم. اما از آنچه ارسطو در کتاب خویش بیان می کرد کلمه ای دستگیرم نمی شد. چهل بار کتاب را خواندم به طوری که عبارات آن در حافظه ام باقی ماند اما معانی آنها بر من روشن نشد. تا اینکه شرح فارابی از مابعدالطبیعه ارسطو را از فروشنده دوره گرد خریدم. به محض این که آن را خواندم معانی آن بر من روشن شد... خدا را شکر کردم ... چرا که از خود مایوس شده بودم و فکر می کردم راهی برای ورود به این کتاب نیست...
کتاب را همچون گوهری در میان دست هایم می فشردم و مراقبش بودم. کوچه و بازار شلوغ بود. ازدحام جمعیت کلافه کننده بود. می خواستم هرچه زودتر به منزل برسم و ادامه تالیفاتم را پی بگیرم.
در طول راه به بزرگی دنیا فکر کردم. به اینکه در هر گوشه ای از این دنیا کسی هست با درد و مشکل و گرفتاری خویش... و هر کس برای ادامه زندگی خود می کوشد... اما کیست که به مفهوم ((چرایی)) زندگی خویش بیندیشد... هیچ کس به این فکر نمی کند که ((چرا هستم))... بلکه می اندیشد ((حالا که هستم چه کنم که همیشه باشم))... بدا به حال ما که می کوشیم همیشه باشیم...
نور آفتاب ظهر از آسمان نیلگون همدان بر صورت بوعلی می تابید و حکیم بزرگ کل ممالک اسلامی از میان جمعیت راه می گشود و به قصد رسیدن به کتابخانه بزرگ خویش بی قرار بود... ناگهان صدایی توجهش را جلب کرد. مرد میانسالی در کنار معبر به پهلو روی زمین خوابیده بود و از درد می نالید. دستار و لباسش خاکی شده بود و از درد در میان خاک و خل به خود می پیچید. بوعلی نزدیک او رفت. دو زانو روی زمین نشست. دست بر پیشانی او گذاشت. نبضش را اندازه گرفت. گردنش را لمس کرد تا گرمای بدنش را اندازه بگیرد. مرد در حال احتضار بود. جمعیت بی توجه به آن دو، راه خود را طی می کرد... ابوعلی سینا با سرعت جانب خانه را پیش گرفت تا شاید بتواند قبل از مرگ بیمار کاری برایش انجام دهد...

***

CCU
اطاق تاریک... خطوط مبهم و نامنظم بالا رونده روی صفحه مانیتور... بیماری به پشت روی تخت افتاده است...
ماه نورش را از خلال پنجره به درون می فرستد و نور در اطاق چرخی می زند و از روی صورت بیمار عبور می کند. بیمار اما ساکت و خاموش نفس های نامنظمی می کشد... هیچ کس در این اطاق نیست... خطوط روی صفحه مانیتور باز هم در هم و برهم تر می شود... اوج و فرودشان ناگهان فرو می نشیند و به خطی صاف شبیه می شود...

***

بوعلی دوان دوان برگشت. دست به پیشانی بیمار گذاشت و دوباره نبض را اندازه گرفت. بیمار را بلند کرد و به دیوار تکیه داد و آنگاه شربتی را که مهیا کرده بود به گلوی بیمار ریخت. بیمار را به حالت طاق باز برگرداند و به انتظار تاثیر دارو منتظر ماند...

***

انگار شب سیاه نمی خواست تموم بشه... نمی دونم اگه جای من بودی چه حسی داشتی... که یهو نیمه شب از بیهوشی بیای بیرون ... و روی یه مانیتور که به بدنت وصل شده خط های صاف رو ببینی... فکر کردم مُردم!... فکر کردم مُردم و این روحمه که تو اطاقه...
فروشنده دستی به سبیلش کشید و باز به دهان مرد چشم دوخت...
دوباره چشم هام بسته شد... و بعد از اون دیگه این تصویر از جلوی چشمم پاک نمی شد... انگار اون نجاتم داده بود...
ساکت شد و به تصویر بوعلی سینا چشم دوخت...
ساعت از 10 می گذشت و دو دوست صمیمی ساکت و آرام در طبقه بالای مغازه عطاری نشسته بودند. پنکه سقفی هنوز کار می کرد و گرد و غبار برخواسته از داروهای گیاهی و عطریات را به بازی می گرفت. نور زرد رنگ چراغ مغازه را روشن کرده بود و مهتابی اطاق بالا روی تصویر بوعلی هاله آبی رنگی انداخته بود... آخر سر سکوت را شاگرد مغازه شکست و درآمد که: اوستا... کرکره ها رو بکشم پایین تعطیل کنیم...
و جواب شنید که: در رو بهم بزن و برو... ما فعلاً اینجاییم...
فروشنده داروهای عطاری، مرد بیمار و بوعلی سینا در فروشگاه باقی ماندند...
و سکوت...
سرشار از حرف های ناگفته بود...

نوشته ی احسان شارعی

+ترنم شده پنجشنبه 1387/05/31ساعت4:28 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
كوچكترين مدرسه دنيا در ايران

شهرت بين المللي وبلاگ سرباز معلم كوچك ترين مدرسه ايران و جهان  

عبدالمحمد شعراني، سرباز معلم روستاي«كالو» در١٨٠ كيلومتري شهرستان دير استان بوشهر، توانسته است با راه اندازي يك وبلاگ در آدرس www.dayyertashbad.blogfa.com در باره مدرسه اي بنويسد كه با ٤ دانش آموز و با كمترين امكانات در اين نقطه از كشورمان قرار دارد.

اين مدرسه كه كوچك ترين مدرسه دنيا لقب گرفته، توجه رسانه هاي جهان را به خود جلب كرده است و به همت شعراني اكنون امكاناتي از سوي مسئولان ذيربط در ايران به آن مدرسه و روستاي كالو (از جمله آب لوله كشي، رايانه، كتابخانه و ميز و نيمكت) اختصاص پيدا كرده است. از طريق همين وبلاگ بود كه ايرانيان و حتي سازمان يونسكو، با اين مدرسه آشنا شده اند. مدير آموزش و پرورش منطقه رايانه خودش را براي اين مدرسه فرستاده است و ايرانياني از آمريكا براي اين مدرسه هديه فرستاده اند، يك مدرس ايراني در آلمان نوشته هاي او را به زبان آلماني براي كلاسش ترجمه مي كند و اين معلم از سوي روزنامه همشهري به عنوان يكي از٧ قهرمان اجتماعي كشور در سال ٨٦ شناخته شده است.

محتواي وبلاگ شعراني نه گلايه از كمبود امكانات و نه اعتراض و شكايت از زمين و زمان، بلكه روايت جاري زندگي و مشق زيستن و عشق آموختن و ياد دادن در هر شرايطي و نگاهي جديد به دنيا و مسائل اجتماعي است. «شعراني معلم مدرسه اي كوچك به عظمت تمام دنيا و معلمي جوان كه نه تنها معلم كودكان خردسال مدرسه اش بلكه معلم همه آن هايي است كه دوست دارند رسم عاشقي بياموزند.»؛ «او به حميده، پريسا، حسين و مهدي مي آموزد كه در عبور از روزهاي سخت اين آدم هاي سخت هستند كه مي مانند نه روزهاي سخت»؛ شعراني اين سرباز معلم درس مهرباني، محبت، اميد، عشق به زندگي، پيشرفت و دوست داشتن را به دانش آموزانش مي آموزد؛ «اين جا مهرباني بر دل ها حكمراني مي كند و زندگي با همه فرازها و فرودهايش جاري است». به قول سهراب(ره):

زندگی خالی نیست

مهربانی هست

سیب هست

آری...

تا شقایق هست زندگی باید کرد...  

+ترنم شده چهارشنبه 1387/05/30ساعت4:52 بعد از ظهرتوسط اسماعیلی |
اسماعیلی باز برگشت...
سلام سلام من اومدم حالتون خوبه؟  میدونم دلتون برام تنگ شده بود ولی اشکالی نداره مهم اینه که الان برگشتم  خیلی خیلی خوب بود ولی حیف که باید زود برمی گشتم از دست این ترم تابستونی که با اجازتون لای کتابها رو هم باز نکردم و شنبه اولین امتحانم شروع میشه خدا به دادم برسه آخه من توی این چند روز باقی مانده چه کاری از دستم ساخته است!!   راستی نتونستم از راه شمال برگردم ولی بازم همون تهران خوب بود کلی گردش رفتیم جای همه خالی.خب میبینم خانم شاندیزی در نبود ما وبلاگ رو آپ کردند و جای خالی من رو تا حدودی  پر کردند. دستشون درد نکنه خیلی مطالب عالی نوشتند

منم سوژه ای برای بیان کردن پیدا نکردم ولی این چند روز بحث بیشتر سیاسی بود توی تهران و همچنین المپیکی  

سیاسیش در مورد آقای کردان که وزیر پیشنهادی احمدی نژاد برای وزارت کشور بوده اگه اشتباه نکنم که مثل اینکه قلابی از کار در اومده

آقا فرموده مدرک دکترای حقوق از دانشگاه آکسفورد داره ولی دروغ بوده حتی برگه ای که به عنوان مدرک دریافتی به مجلس تحویل داده جعلی بوده و جای خنده دارش اینه که این مدرک رو خودش تایپ کرده بوده و ۱۱ غلط داشته که نمرش میشه ۹ فکر کن  آقا حتی زورش اومده بده یه مترجم خوب براش ترجمه کنه  البته هنوز آدمهایی در مجلس هستند که این چیزها رو بفهمند واقعا جای شکرش باقیه   و البته جای تاسف  خب دیگه وارد سیاست نمیشیم  ولی راستش دلم نمیاد باید مدرکش رو میدید که چقدر خنده داره  بهتون قول میدم در اسرع وقت براتون بزارمش.

بحث المپیکی هم که همه میدونین این المپیک مدال بی مدال حتی برنز هم تا الان نگرفتیم البته ما که بخیل نیستیم امیدواریم از تکواندو یا کشتی بگیریم هنوز وقت هست.  

خلاصه که دلم برای همه تنگ شده و حتما به همه سر میزنم .       پس فعلا بای   

+ترنم شده دوشنبه 1387/05/28ساعت11:17 بعد از ظهرتوسط اسماعیلی |
سفر به......

من و ممد فرنگیز خانم اینا با آن کت و شلوارش راهی یک شهری می باشیم. مسابقات مهمی در آنجا بر پا می باشد. من و ممد فرنگیز خانم اینا با آن کت و شلوارش شناگر می باشیم. ممد فرنگیز خانم اینا کوله پشتی اش را با مایو، از آن گیره هایی که دماغ را فشار می دهد، عینک سوسولی، دمپایی لا انگشتی، شکلات های گران، پاستیل نرم و یک عالمه چیز دیگه پر کرده است. من هم ساک شیر خریدن مادر بزرگ را با روز نامه پر می کنم که جلو ی مردم آبرومندی بکنم. بابایم با دیدن این صحنه، چشمانش پر از اشک می شود. او در حالی که مرا در بغلش له می کند، می گوید: " من به تو افتخار می کنم که این قدر قوی و بی چشمداشت بوده و خودت را در مقابل پاستیل و شکلات خانواده ی فرنگیز خانم اینا نمی بازی. این هم هدیه ی تو." او در حالی که یک عدد لقمه نان و پنیر داخل کیفم می گذارد، ادامه می دهد: " مقوی می باشد، آن را به شیشه ی گردو نیز مالیده ام. می خواهم رکورد المپیک را بزنی." من به نان و پنیر و رکورد المپیک فکر می کنم. من و ممد فرنگیز خانم اینا با آن کت و شلوارش راهی آنجا می شویم. قبل از اینکه از خانه خارج شویم، مادر بزرگم که یواشکی گریه می کرد، نصف روز نامه ها را از کیفم در آورد و به جای آن چند لقمه گوشت کوبیده، مایوی عمو، کفش های لختی که به آن صندل می گویند و دندان مصنوعی خودش را در ساک گذاشت. او با دیدن چهره ی متعجب من که به دندان مصنوعی اش نگاه می کردم، گفت: " این با ارزش ترین چیزی بود که داشتم." بعد هم چادرش را روی صورتش کشید و یواشکی گریه کرد که من نفهمم. من نفهمیدم.

ما به آن شهر دور رسیدیم....

در آنجا یک خانم که خیلی شینیون می باشد به استقبال ما آمد که در سفر مراقب ما باشد.

این هم نوعه دیگه ای از مطلب در ارتباط با المپیکامیدوارم خوشتون اومده باشه

+ترنم شده یکشنبه 1387/05/27ساعت6:45 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
شاید!!!!!

شاید این جمعه بیاید شاید!!!

عید همگی مبارک


شما چی دوست دارین؟

مجله ي فوربس اختراعاتي كه هنوز به منصه ي ظهور نرسيده اند اما كمبودشان به شدت احساس مي شود را انتخاب كرده است:

1. تله پورتر (Teleporter)

مشكل: هر كسي دوست دارد به سرعت به هر جا مي خواهد برود سريعتر از هر هواپيمايي و بدون هيچ بازرسي

راه حل: دستگاهي كه مانند سيستم اسپوك در سريال پيشتازان فضا انسان را بصورت اشعه در آورد و با سرعت نور منتقل كند.

واقعيت: دانشمندان در حال بررسي قوانين كوانتوم براي پيدا كردن راه ساخت اين وسيله اند. در ابعاد ريزذره اين امكان بوجود آمده است، اما هنوز هيچ انساني با اين روش به جايي منتقل نشده است.

2. روبات مستخدم

مشكل: هيچ كس از خانه تكاني دل خوشي ندارد.

راه حل: روبات

واقعيت: روباتي به نام "رومبا" در بازار وجود دارد كه مي تواند خانه را جارو بكشد، اما هنوز رباتي كه ظرفها را بشويد و تخت را مرتب كند ساخته نشده است.

3. آچار جهاني

مشكل: امروزه براي هر كاري به يك ابزار ويژه نياز هست.

راه حل: ابزاري همه كارهه

واقعيت: اپل با معرفي "آي پاد" در اين راه قدم گذاشت كه هنوز نقص هاي زيادي دارد. اما اميد زيادي به بهتر شدن آن وجود دارد.

4. حباب

مشكل: سر و صدا، آلودگي و مزاحمت هيا روز مره

راه حل: رفت و آمد درون يك حباب محافظ

واقعيت: فعلا تركيبي از يك پانچو (پالتو ي مكزيكي) و هد فون ضد سرو صدا به نام  Segwa  در بازار وجود دارد.

5. موتور جستجوي فيزيكي

6. مشكل: وسايلتان را گم كرده ايد

راه حل: موتور جستجوي فيزيكي

واقعيت: براي به واقعيت پيوستن اين ايده بايد به هر وسيله اي يك چيپ وصل كنيد.  كي حاضره براي پيدا كردن كليد خانه اش كه زير مبل راحتي خانه  افتاده پول خرج كند؟

7. ماشين زمان

مشكل: ديروز گند زديد

راه حل: در زمان به عقب برويد و روز را از اول آغاز كنيد.

واقعيت: با توجه به قوانين فيزيك، بازگشت به گذشته و در نتيجه اختراع ماشين زمان محال است.

 

+ترنم شده شنبه 1387/05/26ساعت7:12 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
ترنم و چند روز تعطیلی ...
سلام من دوباره اومدم   حتما میگید بابا چه خبرته چرا اینقدر تند تند آپ میکنی   حق دارید ولی چکار کنم که دست تنهام می بینید که خانم شاندیزی همونطور که گفتن کامپیوترشون در حالت کماست و تا آخر هفته فکر نمیکنم درست بشه خانم ژابیز هم که به نظرم غرق مطالعه کتاب هستند و این ورا پیداشون نمیشه     میمونه من که متاسفانه یا خوشبختانه منم فردا دارم میرم مسافرت البته اسمشو نمیشه گذاشت مسافرت ولی به هر حال برای خودش یه تنوع دیگه آخه دارم میرم تهران   اگه خدا بخواد تا آخر هفته هستم البته اگه بتونم خانواده رو راضی کنم  برگشتنا از راه شمال برگردیم میشه اسمشو  گذاشت مسافرت  خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشید دلمون خوش بود ۳ تا نویسنده ایم اگه یکی نبود اون یکی هست  حالا بی خیال به جاش یه چند روزی از دستمون راحتید   (این شمایید ها )

البته قرارمون یادم نرفته قرار بود جواب سوال رو بدم باشه همین الان چرا میزنید 

اول تشکر کنم از دوستان که اومدن و نظراتشون رو گفتن و اونایی که جواب سوال رو با اینکه نمی دونستند ولی بازم حدس زدند  

و اما جواب سوال پرسیده بودم که اون نقاشی چه جوری و کی رنگ شد؟

اگه یادتون باشه قسمت رژه ی ورزشکاران رو پخش نکردند  جواب همینه دیگه ته کفش ورزشکارها رنگی میشده و از روی نقاشی رد میشدن   و نقاشی رنگ میشده  به همین راحتی  

ولی خداییش عجب فکری دارن این چینی ها  

خب دیگه اگه خوبی بدی دیدید ما رو حلال کنید تا آخر هفته امیدوارم به همه خوش بگذره   

خداحافظ و به امید دیدار دوباره   

+ترنم شده شنبه 1387/05/19ساعت7:16 بعد از ظهرتوسط اسماعیلی |
یک دنیا یک رویا ...

دوباره سلام  مطلب زیر رو قبل از شروع افتتاحیه نوشته بودم و رفتم پای تلویزیون تا افتتاحیه رو ببینم    ولی الان دقیقا بعد تموم شدن افتتاحیه دارم مینویسم  اما چی؟ خودمم نمیدونم   یعنی راستش این چینی ها جایی برای حرف زدن نذاشتن با این افتتاحیه ی با شکوهشون.  

یه چیزه جالب این بود که چطور شد تلویزیون اینا رو پخش کرد ؟ 

تا حالا اینقدر زیاد پخش نشده بود  و این واقعا جای تعجب داره !!!!!!!!!!! 

به هر حال خیلی خیلی زیبا و قشنگ بود و البته با کمی خالی بندی های معروف چینی ها   

اما یه سوال حتما اونایی که از تلویزیون این مراسم رو دیدن نمیتونن جواب بدن ولی اونایی که از ...  حتما میتونن !!!

سوالم اینه اون نقاشی که بچه ها یکمشو رنگ کردند بقیش چه جوری رنگ شد و کی؟   

یه راهنمایی: پرچم دار ایران یعنی خانم سهیلا حسینی و بقیه ی ورزشکاران کشورمون چه لباسهای قشنگی تنشون بود.   


المپیک هم شروع شد  در تاریخ ۸ / ۸ / ۲۰۰۸  در ساعت  ۸:۸ دقیقه شب به وقت چین.

حتما شما هم براتون جالبه که چرا ۸ ؟؟؟   راستش من هم سر در نمیارم میگن که چینی ها روی عدد ۸ حساسند و اونو برای خودشون مهم و حیاتی میدونند .   به نظرم فکر میکنند با عدد ۸  به هر چی میخوان میتونن برسن.  

ما که بخیل نیستیم بزار تا الان که رسیدن از این به بعد هم برسن

خلاصه که این رویداد مهم شروع شد و از کشور ما هم حدود ۵۵ نفر  با ۱۲ پرواز به مقصد چین اعزام میشوند    امیدواریم بتونن موفقیت برای ایران عزیزمون کسب کنند.

اینم  لوگوی گوگل که به مناسبت المپیک طراحی شده.

 

Beijing 2008 Olympic Games

 

+ترنم شده جمعه 1387/05/18ساعت4:8 بعد از ظهرتوسط اسماعیلی |
گیم خورها...
 سلام دوستان اول از همه یه عذر خواهی به همه ی شما بدهکارم به این دلیل که یه مدت به خاطر مشکلی که پیش اومده نتونستم بهتون سر بزنم الان هم در کمال تاسف هنوز مشکل کامپیوترم حل نشده و من برای این پست مزاحم یکی از دوستان شدم که همین جا ازش عذر خواهی و تشکر می کنم. و اما مطلبی که امروز برای شما انتخاب کردم چیزی بود که توجه من رو به خودش جلب کرد به این خاطر که یادآور خاطرات خوبی برای من بود، امیدوارم مورد توجه شما هم قرار بگیره.

 

 

5 بازی برتر به انتخاب بایت

     ·         River Attack

بازی هواپیمای آتاری یکی از جذاب ترین بازی های آتاری به شمار می آید. این بازی، یادآور  خاطرات شیرین کودکی جوان های امروزی می باشد. شاید اگر همین الان یک دستگاه آتاری به همراه این بازی در اختیارمان بگذارند حاضر باشیم از بازی های رایانه خود بگذریم و ساعت ها با این بازی قدیمی سرگرم باشیم.

·        قارچ خور

مردی با شلواری که با دو بندک سر جای خود ثابت شده بود و تی شرت قرمز رنگ به تن داشت. از همه مهم تر سبیل و بینی بزرگ او بود! ماریو از به یاد ماندنی ترین شخصیت های بازی های ویدیویی است. او که با بازی قارچ خورش خاطره ساز دوران کودکی افراد زیادی بوده، تا کنون در بازی های مختلفی در نقش ماریو شرکت داشته است. سوپر ماریو 64 بهترین بازی از سری بازی های ماریو شناخته شده است.

·         Pac Man

گلوله زرد رنگ و به دنبال آن اشباح بانمکی در جستجوی آن حرکت می کردند. این بازی سمبلی از مراسم پرخوری در آمریکا می باشد. در سال 1980 این بازی توجه افراد بسیاری را به خود جلب کرده بودند.

·         Sonic

مگر می شود دوران شیرین و زیبایی را که با سونیک و ماریو در یک زمان تجربه کردیم را از یاد ببریم؟ کارکترهایی که با جذابیت و کشش فوق العاده خود هیچ گاه فراموش نمی شوند. شاید طرفداران پروپا قرص ماریو تا حدی با سونیک و طرفدارانش مشکل داشته باشند1. اما منکر این نباید شد که سونیک هم به اندازه ی ماریو در بین بازی کننده ها محبوبیت دارد.

پ.ن :1. نمونه ملموس این مسئله من و خانم اسماعیلی بودیم که در مورد این بازی ها هیچگاه به توافق نمی رسیدیم.

·         CRASH

با ورود پلی استیشن انواع بازی های سه بعدی نیز رونق خاصی گرفتند، یکی از این بازی های سه بعدی جذاب، بازی کراش بود که با گرافیک جالب خودش باعث شد کمتر کسی یافت شود که به آن جذب نشود. شخصیت جذاب کراش در جنگل های عجیب، با آن کفش های کتانی با نمکش یکی از شخصیت های پر طرفدار بازی های ویدئویی به شمار می آید.

و حالا

با دانلود فایل زیر طعم شیرین بازی کردن با آتاری را دوباره تجربه کنید.    

  http://www.box.net/shared/iold3x5ogw

 

منبع: ضمیمه ی فناوری اطلاعات روزنامه خراسان Byte

+ترنم شده چهارشنبه 1387/05/16ساعت3:33 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
عید بر همه مبارک ...


(عاشقان عیدتان مبارک)

+ترنم شده دوشنبه 1387/05/14ساعت7:37 بعد از ظهرتوسط مدیر ترنم |
پسر بچه و درخت سیب

يكی نبود

يكی بود  ...

 

در روزگاران قديم درخت سيب تنومندي بود ...

با ... پسر بچه كوچكي

 این پسر بچه خیلی دوست داشت با اين درخت سيب مدام بازي كند ...

از تنه اش بالا رود، از سيبهايش بچيند و بخورد و در سايه اش بخوابد

 زمان گذشت ...

پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بي اعتنا وديگر دوست نداشت با او بازي كند

اما  روزي دوباره به سراغ درخت آمد

 درخت سيب به پسر گفت :

های ... بيا و با من بازي كن

پسر جواب داد  :

من كه ديگر بچه نيستم كه بخواهم با درخت سيب بازي كنم

به دنبال سرگرمي های بهتر هستم و براي خريدن آنها پول لازم دارم

درخت گفت:

پول ندارم من ولي تو مي تواني سيب هاي مرا بچيني وبفروشي و پول بدست آوري.

 پسر تمام سيب های درخت را چيد و رفت ، سيبها را   فروخت و آنچه را که نياز داشت خريد

و درخت را باز فراموش کرد و پيشش  نيامد.

و درخت دوباره غمگين شد...

مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد

و با اضطراب سراغ درخت آمد ...

درخت از او پرسید :

چرا غمگینی ؟

بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس تنهائی می کنم

پسر ( مرد جوان ) جواب داد :

فرصت کافی ندارم ، باید برای خانواده ام تلاش کنم. باید برایشان خانه ای بسازم، نیاز به سرمایه دارم ..

درخت گفت :

سرمایه ای برای کمک ندارم ، تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام برای خودت خانه بسازی.

پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید و با آنها خانه ای برای خودش ساخت .

دوباره درخت تنها ماند و پسر بر نگشت

زمانی طولانی بسر آمد

 پس از سالیان دراز، در حالی برگشت که پیر بود وغمگین وخسته وتنها ...

 درخت از او پرسید: « چرا غمگینی ؟

ای کاش می توانستم کمکت کنم، اما دیگر نه سیب دارم ،نه شاخه و تنه، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو.هیچ چیز برای بخشیدن ندارم

 پسر (پیر مرد) درجواب گفت :

خسته ام از این زندگی و تنها هم ، فقط نیازمند بودن با تو ام .آیا می توانم کنارت بنشینم ؟

 پسر (پیر مرد) کنار درخت نشست . . . . .

با هم بودند به سالیان و به سالیان ،در لحظه های شادی و اندوه .

آن پسر آیا بی رحم  و  خود خواه بود ؟؟؟

 نه . . . 

ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم . درخت همان والدین ماست تا کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم .تنهایشان می گذاریم بعد و زمانی بسویشان  برمی گردیم که نیازمند هستیم یا گرفتار.برای والدین خود وقت نمی گذاریم وبه این مهم توجه نمی کنیم که :

پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند تا شادمان  کنند و مشکلاتمان را حل  و تنها چیزی که در عوض می خواهند اینکه...

 

***  تنهایشان نگذاریم ***

 

 به والدین خود عشق بورزید، فراموششان نکنید،برایشان زمان اختصاص دهید،همراهی شان کنید،شادی آنها شما را شاد دیدن است . گرامی بداریدشان و ترکشان نکنید.هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشدولی پدر و مادر را فقط یکبار ...   

 

 

+ترنم شده شنبه 1387/05/12ساعت11:46 بعد از ظهرتوسط اسماعیلی |
داستان زندگی یک دانشجو
خوبجونم برات بگه میخواهم برات داستان زندگیم رو تعریف کنم پس خوب گوش کن:

در یکی از  روزهای سال ۶۷ (قابل توجه خانم هاي«خواهر ها» مجرد)بود که بنده(عشق آقاي راننده!) پا به عرصه هستي نهادم و مثل بقيه آدمها از خوشحالي نعره «اوّن اوّن» سر دادم ، يادم هست! که يک خانم مامان!... بنام پرستار چنان من رو بر عکس گرفته بود وبر ما تحت بنده کوفت، که هنوزم که هنوزه« اون اون مي کنم»(خواهر رعايت کن!آهسته تر)واين که بنده اين قدربلا نسبت!شما بانمک هستم،ربطي به خوابيدن در خيار شور و يا آب شور يا بالاخانه ي يخچال خونه مون نداره! نه نه(مثل چهارشنبه نظير بخوانيد نه!) اين خانم والده نه اينکه پسر نديده بوده و ما هم پسر(خيرسرمان!) سر سه تا دختر بوديم، شروع مي کند به آبغوره گيري و اشک شوق ريختن ، و از آنجايي که اشک يک ماده شور و پر از نمک مي باشد وبنده زير بارش باران شوق مادرانه قرار گرفتم واز همان جا با نمک (احتمالا  نمک سود) شدم.بنده در 40 روز اول زندگاني يم هنر خودم رو نشان دادم و با گفتن کلمه«آغون» استعداد خودم رو به رخ جهانيان کشيدم،اولين کاشفان من پدر و مادرم بودنند ،چون مدام بهم ميگفتن«گگوري مگوري» در يک سالگي بزرگترين اشتباهم رو کردم ،و روي پاي خودم وايستادم،بدتر اينکه راه افتادم! در 2 سالگي با دو بار افتادن در حوض، 3بارافتادن ازارتفاعات خروجي منزلمان،کشيدن دم گربه همسايه مان و کتک خوردن از همشيره هاي محترمه ،در رده ي فضولترين ها سال قرار گرفتم ، البته چند تا کلمه مثل «تاتي ، جيز ، ، بابا،کيش ، جيش ،ديش و...»ياد گرفتم،در 5 سالگي چون عمو پورنگ نبود، قامه حوض مي کشيدم واز روي جهالت ملا(مکتب خانه!اغلب جمعه ها) ميرفتم،در 6 سالگي با رفتن زير ميزاولين پيچ زندگيم رو قورت دادم واولين عکس از معده ي خودم را ديدم ولي هنوز پيچي که قورت دادم پيدا نکردم و در قبرستون جلوي سرم رو شکستم،(اولين سي تي اسکن از مغزم رو هم ديدم!)و چون آمادگي مي رفتم اونجا هم دعوا کردم وپشت سرم رونا مردا! شکستنند!(حالا آدم با اين همه اتفاقات سالم بمونه خيليه ها!) در هفت سالگي دندون هاي شيري يم رو يکي يکي کندم،تا شبيه آبا (بابابزرگم) بشم ولي از شانس دوباره در اومد(تو قندون هم نيفتادم!!!)واينکه عاشق خانم معلم اول دبستانم شدم ، براي همين سال هاي بعد تمام معلم ها و دبيرهايم مرد شدند(بخشکي شانس!) در 9 سالگي علاوه بر چسبوندن آدامس روي زنگ در خونه مردم درساعت 2  ظهر و در رفتن،باد بادک هم هوا مي کردم ، يه دوره هم مبصرکلاس شدم ولي از اونجايي که در کار معلم هم دخالت مي کردم بر کنار شدم ...در 10سالگي...اين داستان حالا حال ها ادامه دارد! بالاخره در سال 8۶ «حريت بانقطه» کردم، آمدم دانشگاه پیام نور!!!،اونم رشته کامپیوتر!!! ،(خوب با رتبه ما ازاین بهتر نمی شد)بالاخره برق چشام جريان داد،فاز دلم پريد، ولي چه فايده توي همه پيغمبرها گشتيم و گشتيم، جرجيس رو پيدا کرديم...(اين جاي داستان گريه داره! با ساز هندي بريد تا تهش)بالاخره هميشه سرم مي شکست! اين دفعه دلم شکست ، تصميم گرفتم توي راه قلبم رله بي متال بزارم، تا اينکه سريع به مغز مون فالت بده که «هنوز بچه ايم» يه مدار فيد بک ام  استفاده کردم که هر سه واحدي رو افتادم ،نااميد نشم واز اول شروع کنم،حتي درس زندگي!چرند وپرند زيادي مي گم ببخشيد ديگه ! (جون هر کي دوستش داريد!جون خودم وخودت!) نظر بديد

+ترنم شده جمعه 1387/05/11ساعت7:41 بعد از ظهرتوسط ژابیز |
ایران و ایرانی ها .....

 

 

بی شک ایرانیان در تمام زمینه ها موفق ترین اقلیت در تمام دنیا هستند.

اجازه بدهید از ایرانیهای بسیار موفق در عرصه دانش شروع کنیم .....

پروفسور لطفي زاده 

استاد دانشگاه در آمريکا، پدر منطق فازي، کامپيوتر هوشمند و بنيانگذار نسل سوم کامپيوتر در جهان

 

پروفسور مجيد سميعي

رئيس جراحان مغز جهان در آلمان

 

پروفسور علي جوان

دانشمند آزمايشگاه بل و مطرح کننده ايده قانون کلي ليزر گاز که در 1960 ايده خود را به مرحله باروري رسانيد. پس از آن جوايز و مدالهاي متعدد بين المللي را بخاطر تحقيقاتش از آن خود کرد.

آزاده تبازاده   دانشمند ايستگاه فضايي ناسا

 

پروفسور محمد جمشيدي 

مدير برنامه هاي داخلي ايستگاه فضايي ناسا


پروفسور قاسم اسرارعضو هيات مديره ايستگاه فضايي ناسا

 

فیروز نادری   از مدیران ارشد ناسا

 

شیرین عبادی   برنده جایزه صلح نوبل سال 2003

سیمین بهبهانی  
شاعر و نامزد جایزه صلح نوبل سال 1997

 

و برخی ایرانیان مشهور و نام آور در عرصه سیاست ...

 

فرح کريمي   
تنها زن ايراني پارلمان هلند

 

فريار شيرزاد

معاون وزارت بازرگاني آمريکا و دستيار رياست جمهوري آمريکا در کاخ سپيد

 

جمشید دلشاد 

شهردار بورلی هیلز

و ایرانیان نامدار در عرصه مدیریت .....

 

پير اميديار   

موسس و رئيس شرکت ebay و از بنيانگذاران تجارت الکترونيک در جهان

ماريا خرسند  از مديران ارشد شرکت اريکسون

 

حسين اسلام بلجي  
از مديران ارشد شرکت مخابرات AT&T آمريکا  


 
فرزاد ناظم  
مدير فني سايت Yahoo

کريستين امانپور    

مدير بخش بين الملل شبکه خبري CNN

انوشه انصاري 
رئيس موسسه تکنولوژي تلکام و اولين توريست فضايي زن در دنيا

 
پروفسور بيژن داوري  

معاون ارشد شرکت IBM بزرگترين شرکت سخت افزار کامپيوتر در جهان

اميد کردستاني  

معاون ارشد سايت گوگل 

و در عرصه ورزش .....


اروانه رضا   قهرمان تنیس زنان فرانسه

 
آندره آغاسی ، قهرمان تنیس دنیا از ایالات متحده

 
و  حسین رضا زاده  قهرمان سنگین وزن وزنه برداری جهان برای چندین سال پیاپی.


و در سایر زمینه ها ...

 

نیکی کریمی   هنرپیشه و کارگردان

  

مولانا جلال الدین رومی ، که دیوان اشعارش پرفروش ترین کتاب شعر در ایالات متحده است. 

 

و حالا این سوال مطرح که چرا واقعا چرا این آدم ها نباید توی مملکت خودمون باشن؟؟

چرا نباید اینجا به مردم خودشون کمک کنند و برای اونها خدمت کنند؟؟ چرا شما بگید؟

+ترنم شده دوشنبه 1387/05/07ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط مدیر ترنم |
قالب جدید ترنم

 سلام دوستان اینم قالب جدید که قولش رو داده بودیم دیدید ما سر قولمون هستیم

ولی خداییش خیلی دنبال گشتیم که یه قالبی مناسب وبلاگ پیدا کنیم آخه سختی کارم اینجا بود که همه ی قالب های شیک و زیبا،مشکی از کار در می اومد خب ما هم که قول داده بودیم مشکی نزاریم سر قولمونم موندیم، ولی حالا یکم کارمون سخت شد میپرسید چرا ؟؟

به خاطر اینکه توی اون قالب رنگ قلم بعضی از پست ها سفید یا زرد بود که متاسفانه توی این قالب باید به رنگ های تیره مخصوصا مشکی در بیان که البته تعداد این پست ها کم هم نیست، پس فقط یه راه می مونه اونم اینکه برامون دعا کنین تا زودتر درستشون کنیم  

خب دیگه خیلی پر حرفی کردم امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم امیدوارم قالب جدید هم باب میلتون باشه پیروز و موفق باشید...  

+ترنم شده یکشنبه 1387/05/06ساعت6:30 قبل از ظهرتوسط اسماعیلی |
carpet alarm clock
سلام دوستان!!  راستش پست ایندفعه خیلی اتفاقی پیداش شد و سر از وبلاگمون در آورد داشتم توی گوگل عکس سرچ میکردم که یه دفعه چشمم افتاد به این عکس که زیرش نوشته بود روش وایستید! روش کلیک کردم به جای وایستادن  بعد وبلاگشو دیدم که با این نام بود دنیای کامپیوتر  مطالب جالبی داشت گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید ببینید اینم یه مطلبشه که گذاشتم.

یه ساعت جدید که وقتی زنگ میزنه فقط یک راه برای خاموش کردنش هست: روش وایستید!

 

+ترنم شده پنجشنبه 1387/05/03ساعت0:21 قبل از ظهرتوسط مدیر ترنم |


RSS