من همسن و سال پسر تو هستم
تو همسن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،
من کار مي کنم و درس نمي خوانم.
پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو ، دود آن براي من.
من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.
من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.
من رنج مي برم،تو گنج ميبري.
من در کارخانه ي تو کار ميکنم.
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،
وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه کارها به نوبت است:
يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،
روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم
کارخانه ي تو بزرگ است.
اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.
کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.
و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،
در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.
در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.
در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.
قیصر امین پور
السلام ای حضرت سلطان عشق
یا علی موسی الرضا ای جان عشق
السلام ای بهر عاشق سرنوشت
السلام ای تربتت باغ بهشت
ولادت باسعادت سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان
حضرت رضا (ع) مبارک باد.


آهو به سرچشمه به چه کار آمده ای
تشنه شده ای یا به شکار آمده ای
نه تشنه شدم نه به شکار آمده ام
عاشق شدم و دیدن یار آمده ام
شل سیلور استاین در ایالت ایلی نوی آمریکا متولد شد. عمده ی شهرت وی برای شعرهایش در ادبیات کودک و نوجوان است. داستان کوتاه زیر یکی از داستانهاییه که شاید قبلا شنیده باشید. کتاب های شل سیلور استان قیمت کمی دارند و با کاریکاتور هایی که کار خود نویسندس فوق العاده جذاب هستند.
عمویم گفت: "چطور به مدرسه می روی؟"
گفتم: "با اتوبوس"
پوزخندی زد و گفت: "وقتی هم سن تو بودم، ده کیلومتر پیاده می رفتم."
عمویم گفت: " چقدر بار را می توانی بلند کنی؟"
گفتم: "یک گونی برنج"
پوزخندی زد و گفت: "من وقتی هم سن تو بودم، یک گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند می کردم."
عمویم گفت: "تا حالا چند بار دعوا کرده ای؟"
گفتم: " دو بار و هر دو بار هم کتک خوردم."
پوزخندی زد و گفت: "من وقتی هم سن تو بودم، هر روز دعوا می کردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم."
عمویم گفت: "چند سالته؟"
گفتم: "نه سال و نیم"
بادی به غبغب انداخت و گفت: " من وقتی هم سن تو بودم، ده سالم بود."
سلام به همه ی دوستان
اگه یادتون باشه توی ماه مرداد یکم در مورد آقای کردان صحبت کرده بودم ولی چون نمیخواستم وارد سیاست بشم بی خیال شدم ولی واقعا دیگه الان نمیشه
![]()
آقای کردان وزیر کشور با وقاحت تمام بر کنار شد ![]()
وزیر کشور دولت نهم عوضعلی کردان امروز سه شنبه در جلسه استیضاح با رای 188 موافق و 45 رای مخالف و 14رای ممتنع از سوی نمایندگان مجلس هشتم از مقام وزارت عزل شد.
طرح استیضاح وزیر کشور که یکشنبه گذشته با امضاء 28 نماینده در مجلس اعلام وصول شده بود، با اکثریت آرا نمایندگان مجلس هشتم به امضاء نهایی رسید و علی کردان از سمت خود بر کنار شد.
اینم مدرک آقای متقلب که گفتم ۱۱ تا غلط املایی داره ![]()

خدا رو شکر هنوز کسایی توی مجلس هستند که بتونند کاری بکنند. واقعا خدا رو شکر
وبلاگ زیر هم یه سری بزنید مطلب جالبی در مورد کردان نوشته.
در زیر عکس چند تا از این ویرو س های جالب که به شکل عروسکهای خوشگل ساخته شده اند را با اندازه ای معادل1000000 برابر اندازه واقعی اونا می تونید ببینید.
آماس لوزه ها ( باد کردگی لوزه)

اولسر

باکتری بوی بد دهان

باکتری های بیمازی زا

تاول و جوش

عامل بیماری سوزاک

عامل بیماری هاری

عامل بیماری اسهال خونی

عفونت

ویروس ایدز

کرم کتاب

ویروس سرما خوردگی

ویروس سفلیس

شنيده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنيدن اينکه فرهادها از عشق شيرين ها خود را مي کشتند و مجنون ها بخاطر عشق ليلي ها از کار و زندگي مي افتادند هيچ گاه به شعف نمي رسيدم و در هيچ يک از اين ها عشق الهي را نمي ديدم. هرچند که اطرافيانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما هميشه با افتخار مي گفتم :" اگر اين اسارت ،عشق است ، من هيچ گاه خواهانِ عشق نيستم."
عشق در نگاهِ آنها اينگونه بود ، که معشوق را همچون قناري در قفسي حبس مي کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزديکي ِ خود لذت ببرند. شنيدم که عاشقي به معشوقش مي گفت :"عزيزم تو مالِ مني!!!!!
چندين سال برايم اينگونه گذشت. در اين مدت از اطرافيانم مي پرسيدم عشق چيست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتي بود که من از آن مي گريختم. تا اين که توانستم با عارفي صحبت کنم و با يک برداشت ذهنيِ عالي که قدرت ِ توان بخش عشق را بيان مي کرد آشنا شوم.
از او پرسيدم: عشق چيست؟
گفت : عشق نيرويي است که اگر بخواهي در وجودِ تو غرق مي شود . نياز به جاري شدن دارد تا تو آن را حس کني پس تو معشوقي بر مي گزيني تا با جاري کردنِ عشقِ دروني ات به او به شعف برسي.
پرسيدم : چرا خيلي ها ، با عشق اسارت مي سازند؟
گفت : عاشق گل هيچ گاه بخاطرِ علاقه زيادش به گل آن را از بوته جدا نمي کند تا در ليوانِ آبي آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقيقيِ گل آن را در بوته باقي مي گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآيد.
گفتم : اينگونه خيلي سخت است و خيلي از انسانها نمي توانند دوري از معشوق را تحمل کنند!!
اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند، زحمتِ گل پروري برخود خرند
اگر عشق مادرت به تو باعث مي شود که همواره او تو را در خانه حبس مي کرد تا نکند که از دست بروي تو هيچ گاه رشد نمي کردي.هرچند که براي خودِ او رنجي بزرگ بود
او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگي به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را مي سوزانند ولي تابندگي ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته دليل به آن است که سخت تر از ديگران سوخته است*".
سنگ سياه زماني به مجسمه اي زيبا مبدل مي شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و اين گونه است که تو لايق عشق الهي خواهي شد.
گفتم: هرچند که پذيرش اين نوع عشق سخت است، بااين حال من با تمامِ وجود آن را مي پذيرم.
و او گفت: * "برايِ من شنيدنِ اين که شن ساحل نرم است کافي نيست مي خواهم پاهاي برهنه ام اين نرمي را حس کند . معرفتي که قبل از آن احساس نباشد براي من بيهوده است*".
***واين عارف کسي نيست جز پروردگارم***
ا
.

