
يوسف كارش عكاس...
سلام به همه ي دوستان يه عذرخواهي به همه ي شما بدهكارم پس:
معذرت مي خوام...

والا راستش يه مدتي درگير بودم
(نه نه اشتباه نكنيد من آدم دعوايي نيستم كه با كسي در گير باشم منظورم اينكه سر گرم درس و دانشگاه بودم
) و البته در اين مدت يكي دو بار هم سعي كردم وارد بلاگفا بشم كه يه بارش بلاگفا ايراد داشت
يه با سايت دانشكدمون (متاسفانه) يه وخ فك نكنين دارم بهونه ميارم ها اصلا ...
خوب حالا منو بخشيدين؟؟؟؟
اين دفه با يه پست
كمي متفاوت اومدم اميدوارم خوشتون بياد.
يه خورده طولاني هست ولي فك كنم ارزش داره كه save كنيد و بعدا بخونيدش.
يوسف كارش عكاس كانادايي ارمني الاصل، بي شك بهترين عكاس پرتره در تاريخ عكاسي واستاد مسلم نور پردازي است. استعداد بي نظير كارش، شكار ذات سوژه از ميان لنز دوربينش بود. شخصيت دروني و رازهاي هر كدام از نامداران تاريخ كه در مقابل دوربين او ايستاده اند در پرتره هاي بي نظير كارش ثبت شده است. كارش در سال 1908 در منطقه ي ارمني نشين قلمرو امپراطوري عثماني بدنيا آمد. كشتار ارامنه به دست سربازان عثماني خانواده ي كارش را به آوارگي كشاند. كارش در 14 سالگي به همراه خانوده اش به سوريه و سپس به كانادا مهاجرت كرد و دو سال بعد به نزد عمويش كه يك عكاس بود فرستاده شد. آنجا بود كه عموي كارش استعداد برادرزاده ي نوجوانش در عكاسي را كشف كرد و به آموزش او پرداخت. پس از فراگيري مقدمات عكاسي، كارش به آمريكا رفت و در آنجا نزد جان گارو عكاس پرتره به تمرين مشغول شد. كارش چهار سال بعد به كانادا بازگشت و استوديويي در نزديكي در نزديكي ساختمان هيات دولت به راه انداخت و همان جا بود كه نخست وزير وقت كانادا، مك كنزي كينگ از عكس هاي كارش خوشش آمد و او را به عنوان عكاس دعوت به كار كرد. اما در واقع نقطه ي عطف زندگي كارش روزي بود كه او براي عكاسي از وينستون چرچيل به ساختمان دولت رفت و عكس معروف چرچيل را گرفت. (داستان اين عكس را از زبان كارش در ادامه ي مطلب از زبان كارش بخوانيد.) بعد از انتشار اين عكس، كارش به عنوان عكاس پرتره ي صاحب سبك شناخته شد و چهره هاي و چهره هاي معروف آن زمان از او براي گرفتن پرتره هايشان دعوت كردند. كارش در مورد عكاسي مي گويد: "در وجود هر زن و مردي رازي نهفته است و وظيفه ي من به عنوان عكاس آشكار كردن اين رازهاست." كارش در سال 2002 در سن 93 سالگي در بيمارستاني در اوتاوا در گذشت.
اينم از عكس اين عكاس مشهور...
حالا اگه دوس دارين داستان چند تايي از عكس هايي كه كارش گرفته رو از زبون خودش بخونيد.

*وقتي انيشتشن را در انستيتو علوم پيشرفته دانشگاه پرينسون ملاقات كردم، او را ساده، مهربان و مردي كه هنوز كودك مانده بود، يافتم. خصوصياتي كه براي مردي با آن منزلت و مقام عالي علمي عجيب بود. در جايگاه مردي سخن مي گفت، كه به جهان آن گونه اي مي نگريست كه از حوزه ي دغدغه هاي كوچك نژاد بشر بسيار فراتر بود؛ با غمي توام با آرامش. وقتي از او پرسيدم پس از انفجار دومين بمباران اتمي (اولينش در هيروشيما و ناكازاكي بود) دنيا چه شكلي خواهد شد، گفت: "افسوس ما ديگر نمي توانيم به موسيقي موتسارت گوش كنيم."
*اولين عكسي كه از چرچيل گرفتم، زندگي مرا تغيير داد. مي دانستم كه عكس مهمي گرفته ام، اما برايم قابل تصور نبود كه اين عكس يكي از پر تيراژ ترين پرتره ها در تاريخ عكاسي شود. در سال 1941 چرچيل كه به كانادا آمده بود، پس از سخنراني محسور كننده اش در مجلس كانادا، به همراه نخست وزير به اتاق مخصوص آمد. اتاقي كه من از قبل وسايلم را در آن چيده بودم و آ«اده ي گرفتن عكس بودم. چرچيل با ديدن دوربين و بقيه ي ادوات تعجب كرد و غرغر كنان پرسيد: "اينها براي چيست؟" كسي جرات پاسخ دادن نداشت. با تواضع و كمي هم دستپاچگي جواب دادم: "قربان من اجازه مي خواهم از اين لحظه ي تاريخي عكسي بگيرم." چرچيل نگاهي به من انداخت و گفت: "شما مي توانيد فقط يك عكس بگيريد." و سيگاري روشن كرد. در حالي كه من لوازم و نورها را كنترل مي كردم كه در بهترين حالت باشند، چرچيل هم سيگارش را مي كشيد و دودش را به هوا مي فرستاد و اين دود تصوير را خراب مي كرد. به همين خاطر به سمت او رفتم و سيگار را از ميان لبانش گرفتم و خاموش كردم! چرچيل نگاهي غضبناك به من كرد و من در همان لحظه اين عكس را گرفتم.
*از آلبرت شوايتزر برنده ي جايزه ي صلح نوبل و فعال بشر دوست پرسيدم: "كدام فرمان از ده فرمان خداوند مهمترين است؟" شوايتزر دستش را به نزديك چانه اش نزديك كرد و گفت: "مسيح فقط به من يك فرمان داده است؛ عشق."
*يكي از دوستانم به من تذكر داده بود كه برنارد شاو براي اينكه ديگران را محسور كند، خودش را حيرت زده جا مي زند و بلا فاصله با گفتن نكته اي، طرف مقابلش را حيرت زده مي كند. شاو 90 ساله با انرژي و سر و صدايي كه فقط از يك مرد جوان انتظار مي رفت، وارد اتاق شد. به نظر مي رسيد تركيب رفتار، چشمان پير اما با نفوذ، هوش و بذله گويي و ريش زبرش و ... از قبل براي منكوب كردن من برنامه ريزي شده است، كه در ابتدا برنامه ريزي موفقيت آميزي بود. اما من تسليم نشدم. شاو به من گفت: "شايد بتواني عكس خوبي از من بگيري، اما فكر نكنم به خوبي عكسي بشود كه اخيرا از من در يك مهماني گرفته اند. مي داني كدام عكسم را مي گويم؟ همان كه من از پشت شانه هاي ميزبان به دوربين نگاه كرده ام و شبيه شيطان شده ام؟" شاو وقتي جمله اش را تمام كرد، نگاهي به من انداخت تا مطمئن شود كه من شوخي او را درك كرده ام و من در آن لحظه، نگاه معروفش را ديدم و ثبتش كردم.
سلام به همه ی دوستان عزیز بالاخره بعد از ۲ هفته چشم ما به دیدار شما و اینترنت روشن شد
وای چقدر سخته ترک کردن کامپیوتر و اینترنت من واقعا توی این چند روز حسابی فهمیدم این معتاد های بیچاره چی میکشن !!!!!!!!!!!!!! خدا صبرشون بده
حالا از این حرفها که بگذریم به قول یارو گفتنی سخن دوست خوش تر است
حالا سخن دوست چیه؟؟؟؟؟ با چند تا سوال شروع میکنم تا برسم به موضوع اصلی خوبه ؟؟؟
پس برید سراغ ادامه داستان ...
بچه مثبت قد متوسطی دارد با چشم های قهوه ای (در موارد کمی چشم روشن هم دیده می شود!) بچه مثبت فرق باز نمی کند، هیچ وقت مدل تیفوسی و تن تنی و ... را روی کله اش امتحان نکرده است. موهایش را به یک طرف سرش شانه می کند و می خواباند.
بچه مثبت اگر کوسه نباشد ریش دارد، اگر اهل ریش زدن باشد عمرا ریش تنها یا خط ریش باریک و بلند را امتحان نکرده است.
بچه مثبت پیراهن پارچه ای ساده می پوشد، گاهی چهار خانه و راه راه، گاهی وقت ها که غلضت آلاینده خلافش بالا نزند آستین کوتاه هم می پوشد.
در بیشتر موارد شلوار پارچه ای راسته می پوشد، گاهی کتان و در موارد معدودی شلوار جین. او تا حالا شلوار هفت هشت جیبه نپوشیده.
کفش های بپه مثبت از همین کفش های چرمی مردانه است گاهی هم کفش ورزشی می پوشد ام نه در رنگ های اجق و جق.
کمربند می بندد و ساعت بند چرمی.
بچه مثب کتاب می خواند. هفته ای یکی دو تا نشریه هم می خرد. گاهی وقت ها شعر می گوید یا داستان می نویسدو
بچه مثبت گاهی عاشق می شود. عاشق دختر دایی یا دختر خاله اش، از همان اول هم به ازدواج فکر می کند.
معدل بچه مثبت الف است. جزوه هایش مرتب و همیشه توی کلاس ردیف اول می نشیند.
بچه مثبت هم کلاسی ماست، رفیق شماست. دورو برتان را نگاه کنید یا سری به آینه بزنید.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالي که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا هميشه عشق و ديوانگي به همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ...
عشق يعني مستي و ديـــوانگي
عشق يعني ز خــــود بيــگـــانگي
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن

