بهار ازراه می رسد ، با تمام زیبائی ها یش .ونسیم بهاری طبیعت را برای دگرگونی فرا میخواند.
آنگاه زمین مستانه از خواب زمستانی برمیخیزدو لباس از تن برمی کند تا زیر آفتاب نرمتاب بهاری خود را به هزاران گل و سبزه آراسته کند.

گر یك كمی آن طرفتر بایستید او هم ميتواند نفس بكشد. زمین را ميگویم كه دارد زنده ميشود و این زنده شدن دوباره زمین همه ما ایرانیها را زنده ميكند. آنقدر زنده كه به جشن و سرور ميپردازیم. آنقدر زنده كه برای این بیداری زمین، لباس نو ميپوشیم و نقل و شیرینی به هم تعارف ميكنیم و به نوعی تا 13 روز كار و زندگی را تعطیل كرده و به این زیباییها لبخند ميزنیم. البته حیوانات را هم از یاد نبرده و از سالیان دراز هر سال را به نام یكی از این موجودات خدا نامگذاری كردیم. هر خانواده به سلیقه خودش روی میز یا روی سفره ترمه هفتسين علم ميكند و با سبزه، سكه، سیر، سماق، سمنو، سیب و سنجد به نوعی خوشبختی را به خانه اش دعوت ميكند، البته قرآن و آینه كه جای خودش را دارد. موقع تحویل سال نو هم، هركس بر اساس رسم و رسوم یا عقیدهاي كه جایی ميرود یا كاری دارد! یكی میگويد باید بخندی تا تمام سال خوشحال باشی،حرفهاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني وقت رفتن است.
وقتي به گذشته نگاه ميكنيم، سالهاي رفته چون لحظاتي زودگذر از مقابل چشمانمان عبور ميكند. شايد تلخ و شايد شيرين.
اما نگاه انسانهاي موفق به روزهايي است كه موجي از طراوت و تازگي را برايشان به همراه دارد. چرا كه تا چشم بر هم ميزني به پايان خط رسيدهاي.
و ناگهان، چقدر زود دير ميشود.
بهار شورانگيز با همه زيباييها و سخاوتش از راه رسيده است. روزگار جواني و نشاط و سرمستي است و هنگامه رفتن به سوي دشتي پر از گلهاي زيباي زندگي و نشستن در كنار جويباري كه گذر عمر است.
بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين
كاين بشارت زجهان گذران، ما را بس
پنجرهي دلمان را به سوي بهار زيبا بگشاييم و در غوغاي جواني روزگار و حيات گلهاي رنگارنگ به شادي بپردازيم.
درخت غنچه بر آورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند.
امروز همان روزگاريست كه منتظرش بوديم.
ديرگاهيست كه چشم براه بهار بودهايم، تا امروز شاهد گل كردن باغچه دلمان باشيم.
زمين و زمان، چون بهشت، پرگل و زيبا و دلرباست. ما نيز بهشتي شويم.
بايد در اين وانفسا، حقيقت زندگي را جستجو كنيم كه بزرگان گفتهاند:
در زندگي، حقيقتي بالاتر از اين وجود ندارد كه انسان ميتواند با تلاش و كوشش زندگي خويش را بسازد و پر بار كند. يعني با نيروي اراده و همت ميتواند كارها و برنامههاي خودش را سر و سامان دهد. مشروط بر اينكه با انگيزه و چهرهاي مصمم و شاد، وارد قصه زندگي شود.
و آخر اينكه آرزوي ما براي شما اين است.
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بردوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام
شاد و سربلند باشيد
حاجی فیروز

خرید شب عید

خرید میوه شب عید

خرید ماهی شب عید

خرید سبزه شب عید

تزئینات سفره هفت سین

خبرگزاري فارس: مديرعامل نمايشگاه بين المللي مشهد از برپايي نمايشگاه فروش بهاره بصورت عرضه مستقيم كالا از 19 اسفندماه جاري در محل دائمي نمايشگاه بين المللي مشهد خبر داد.

محمد سيدي در گفتوگو با خبرنگار فارس در مشهد افزود: اين نمايشگاه با هماهنگي سازمان بازرگاني خراسان رضوي و با همكاري مجامع امور صنفي، توليدي و توزيعي و اداره كل تعاون برپا مي شود.
وي اظهار داشت: اين نمايشگاه در فضايي بالغ بر 18 هزار متر مربع با حضور بيش از 550 شركت كننده داير ميشود.
وي خاطرنشان كرد: اين نمايشگاه سالانه هنگام شروع فصل بهار بمنظور تامين نياز و تنظيم بازار اقدام به عرضه مستقيم كالا و خدمات مي كند و قيمت اقلام به ميزان 15 تا 20 درصد پائينتر از قيمت بازار بوده و محصولات كارخانجات نيز به قيمت درب كارخانه به متقاضيان ارائه مي شود.
به گفته سيدي در اين نمايشگاه كه به مدت يك هفته داير است، پوشاك، كيف، كفش، محصولات بهداشتي، صنايع غذايي، لوازم خانگي و ساير كالاهاي مورد نياز شهروندان ارائه خواهد شد.
اميدوارم خريد خوبي داشته باشيد ...
شنبه:
همون لحظه که وارد دانشگاه شدم منوجه نگاه سنگینش شدم.
هر جا که می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت:? ببخشید? من که می دونستم
منظورش چی بود. تازه ساعت ۲:۳۰هم که داشتم برد را می خوندم آمد و پشت سرم شروع به خوندن بُرد کرد.
آره دقیقآ می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه. بچه ها می گفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یکشنبه:
امروز ساعت۸ به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود
و با رفیقش می گفتن و می خندیدن. تازه به من گفت: ببخشید آفا می شه شیشه ی پنجرتونو ببندین.
من که می دونستم منظورش چی بود. اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه.مثه روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش.
راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با نرگسم ازدواج کنم
دوشنبه:
امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم.
بعد از کلاس، مینا یکی از هم کلاسیهام جزوه ی منو ازم خواست. من که می دونم منظورش چی بود.
حتمآ مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه.
راستیتش منم از مینا بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه:
امروز روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا.
فقط یکی از من پرسید:آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟. من که می دونم منظورش چیه. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود احتمالا استقلالیه وقتی جریانو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا بدبخت منظوری نداشته.
ولی من می دونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش می شه. حالا به کوری چشم دوستم
هم هر جور که شده با این یکی هم ازدواج می کنم.
چهارشنبه:
امروز وقت که داشتم وارد سلف می شدم یه مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه
ما اردو اومدن. یکی از دخترای اردو از من پرسید:? ببخشید آفا! دانشگاه پرستاری کجاست؟
من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستیه خودم موندم که چه طور دختر ساوجی هم منو شناخته
و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون.
تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره که از عشق من پیر بشه
پنج شنبه:
یکی از دوستای هم دانشگاهیم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد.
من که می دونستم از این نوشابه گرفتن منظورش چیه! می خواد که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرآ قبول کنم.
جمعه:
امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسیه بزرگ خودمو می دیدم.
عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتمو تو کاسه ی عسل فرو می بردم که ... مادرم یهو از خواب بیدارم
کرد و بهم گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نونوایی بودم دخترخانمی ازم پرسید:
ببخشید آقا صف ۲ تایی ها کدومه؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرآ باهاش ازدواج کنم.
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نونوایی بیاد خیلی خوشم نمی آد.
شنبه:
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیافتم که مادرم گفت:
نمیخواد دانشگاهبری. امروز جواب نوار مغزت آمادست. برو از بیمارستان بگیر.... وقتی به آزمایشگاه رسیدم
از خانم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت: آقا لطفآ چند دقیقه صبر کنید.
من که می دونستم منظورش چیه .... حتما میذونه میرم دانشگاه واز من خوشش اومده..!!!!!

