تبليغاتX
تـــرنـــم
خوشا از عاشقی مردن...!

فكر مي كني بيرون از داستان هاي عاشقانه و فيلم هاي رومانتيك هم مي شه از عشق مرد؟ منظورم يك مردن واقعيه ! خب فكر مي كنم مي شه...

رفتار شناسي خود كشي عاشقانه در قشر هاي مختلف جامعه

روش دانشجويي

اگر ديدي درختي بر جواني تكيه كرده....

در اين روش فرد دانشجوي عاشق با تحريم كردن سلف سرويس، اردوهاي دانشجويي و كليه فعاليت هاي فوق برنامه، كنج عزلت گزيده و هنگام امتحانات هم با كشيدن يك قلب تير خورده و نوشتن جملاتي چون "استاد عزيز! هم اكنون نيازمند ياري سبز شما هستيم!" در برگه تير خلاص را بر پيكر خود خالي مي كند!

روش سياسي

تحصن كنيد(مثلا جلوي خانه پدر طرف) بعد رد صلاحيت مي شويد. بعد هم تير خلاص...

حالا به همين دو تا بسنده مي كنيم چون تو اين دوره زمونه اقشار جامعه همين دو دسته اند :

1.    دانشجو

2.    فعال سياسي

منبع:چلچراغ   

+ترنم شده یکشنبه 1387/11/27ساعت11:51 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
عيدتان مبارك
عيد بر همگان مبارك


يوسف كارش عكاس...

سلام به همه ي دوستان يه عذرخواهي به همه ي شما بدهكارم پس:

معذرت مي خوام... 

والا راستش يه مدتي درگير بودم   (نه نه اشتباه نكنيد من آدم دعوايي نيستم كه با كسي در گير باشم منظورم اينكه سر گرم درس و دانشگاه بودم) و البته در اين مدت يكي دو بار هم سعي كردم وارد بلاگفا بشم  كه يه بارش بلاگفا ايراد داشت  يه با سايت دانشكدمون (متاسفانه) يه وخ فك نكنين دارم بهونه ميارم ها اصلا ...

خوب حالا منو  بخشيدين؟؟؟؟

اين دفه با يه پست  كمي متفاوت اومدم اميدوارم خوشتون بياد.

يه خورده طولاني هست ولي فك كنم ارزش داره كه save كنيد و بعدا بخونيدش.

يوسف كارش عكاس كانادايي ارمني الاصل، بي شك بهترين عكاس پرتره در تاريخ عكاسي واستاد مسلم نور پردازي است. استعداد بي نظير كارش، شكار ذات سوژه از ميان لنز دوربينش بود. شخصيت دروني و رازهاي هر كدام از نامداران تاريخ كه در مقابل دوربين او ايستاده اند در پرتره هاي بي نظير كارش ثبت شده است. كارش در سال 1908 در منطقه ي ارمني نشين قلمرو امپراطوري عثماني بدنيا آمد. كشتار ارامنه به دست سربازان عثماني خانواده ي كارش را به آوارگي كشاند. كارش در 14 سالگي به همراه خانوده اش به سوريه و سپس به كانادا مهاجرت كرد و دو سال بعد به نزد عمويش كه يك عكاس بود فرستاده شد. آنجا بود كه عموي كارش استعداد برادرزاده ي نوجوانش در عكاسي را كشف كرد و به آموزش او پرداخت. پس از فراگيري مقدمات عكاسي، كارش به آمريكا رفت و در آنجا نزد جان گارو عكاس پرتره به تمرين مشغول شد. كارش چهار سال بعد به كانادا بازگشت و استوديويي در نزديكي در نزديكي ساختمان هيات دولت به راه انداخت و همان جا بود كه نخست وزير وقت كانادا، مك كنزي كينگ از عكس هاي كارش خوشش آمد و او را به عنوان عكاس دعوت به كار كرد. اما در واقع نقطه ي عطف زندگي كارش روزي بود كه او براي عكاسي از وينستون چرچيل به ساختمان دولت رفت و عكس معروف چرچيل را گرفت. (داستان اين عكس را از زبان كارش در ادامه ي مطلب از زبان كارش بخوانيد.) بعد از انتشار اين عكس، كارش به عنوان عكاس پرتره ي صاحب سبك شناخته شد و چهره هاي و چهره هاي معروف آن زمان از او براي گرفتن پرتره هايشان دعوت كردند. كارش در مورد عكاسي مي گويد: "در وجود هر زن و مردي رازي نهفته است و وظيفه ي من به عنوان عكاس آشكار كردن اين رازهاست." كارش در سال 2002 در سن 93 سالگي در بيمارستاني در اوتاوا در گذشت. 

اينم از عكس اين عكاس مشهور...

  

حالا اگه دوس دارين داستان چند تايي از عكس هايي كه كارش گرفته رو از زبون خودش بخونيد.

     

   

*وقتي انيشتشن را در انستيتو علوم پيشرفته دانشگاه پرينسون ملاقات كردم، او را ساده، مهربان و مردي كه هنوز كودك مانده بود، يافتم. خصوصياتي كه براي مردي با آن منزلت و مقام عالي علمي عجيب بود. در جايگاه مردي سخن مي گفت، كه به جهان آن گونه اي مي نگريست كه از حوزه ي دغدغه هاي كوچك نژاد بشر بسيار فراتر بود؛ با غمي توام با آرامش. وقتي از او پرسيدم پس از انفجار دومين بمباران اتمي (اولينش در هيروشيما و ناكازاكي بود) دنيا چه شكلي خواهد شد، گفت: "افسوس ما ديگر نمي توانيم به موسيقي موتسارت گوش كنيم."

*اولين عكسي كه از چرچيل گرفتم، زندگي مرا تغيير داد. مي دانستم كه عكس مهمي گرفته ام، اما برايم قابل تصور نبود كه اين عكس يكي از پر تيراژ ترين پرتره ها در تاريخ عكاسي شود. در سال 1941 چرچيل كه به كانادا آمده بود، پس از سخنراني محسور كننده اش در مجلس كانادا، به همراه نخست وزير به اتاق مخصوص آمد. اتاقي كه من از قبل وسايلم را در آن چيده بودم و آ«اده ي گرفتن عكس بودم. چرچيل با ديدن دوربين و بقيه ي ادوات تعجب كرد و غرغر كنان پرسيد: "اينها براي چيست؟" كسي جرات پاسخ دادن نداشت. با تواضع و كمي هم دستپاچگي جواب دادم: "قربان من اجازه مي خواهم از اين لحظه ي تاريخي عكسي بگيرم." چرچيل نگاهي به من انداخت و گفت: "شما مي توانيد فقط يك عكس بگيريد." و سيگاري روشن كرد. در حالي كه من لوازم و نورها را كنترل مي كردم كه در بهترين حالت باشند، چرچيل هم سيگارش را مي كشيد و دودش را به هوا مي فرستاد و اين دود تصوير را خراب مي كرد. به همين خاطر به سمت او رفتم و سيگار را از ميان لبانش گرفتم و خاموش كردم! چرچيل نگاهي غضبناك به من كرد و من در همان لحظه اين عكس را گرفتم.

*از آلبرت شوايتزر برنده ي جايزه ي صلح نوبل و فعال بشر دوست پرسيدم: "كدام فرمان از ده فرمان خداوند مهمترين است؟" شوايتزر دستش را به نزديك چانه اش نزديك كرد و گفت: "مسيح فقط به من يك فرمان داده است؛ عشق." 

*يكي از دوستانم به من تذكر داده بود كه برنارد شاو براي اينكه ديگران را محسور كند، خودش را حيرت زده جا مي زند و بلا فاصله با گفتن نكته اي، طرف مقابلش را حيرت زده مي كند. شاو 90 ساله با انرژي و سر و صدايي كه فقط از يك مرد جوان انتظار مي رفت، وارد اتاق شد. به نظر مي رسيد تركيب رفتار، چشمان پير اما با نفوذ، هوش و بذله گويي و ريش زبرش و ... از قبل براي منكوب كردن من برنامه ريزي شده است، كه در ابتدا برنامه ريزي موفقيت آميزي بود. اما من تسليم نشدم. شاو به من گفت: "شايد بتواني عكس خوبي از من بگيري، اما فكر نكنم به خوبي عكسي بشود كه اخيرا از من در يك مهماني گرفته اند. مي داني كدام عكسم را مي گويم؟ همان كه من از پشت شانه هاي ميزبان به دوربين نگاه كرده ام و شبيه شيطان شده ام؟" شاو وقتي جمله اش را تمام كرد، نگاهي به من انداخت تا مطمئن شود كه من شوخي او را درك كرده ام و من در آن لحظه، نگاه معروفش را ديدم و ثبتش كردم.

+ترنم شده دوشنبه 1387/09/25ساعت0:42 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
بچه مثبت...

بچه مثبت قد متوسطی دارد با چشم های قهوه ای (در موارد کمی چشم روشن هم دیده می شود!) بچه مثبت فرق باز نمی کند، هیچ وقت مدل تیفوسی و تن تنی و ... را روی کله اش امتحان نکرده است. موهایش را به یک طرف سرش شانه می کند و می خواباند.

 

بچه مثبت اگر کوسه نباشد ریش دارد، اگر اهل ریش زدن باشد عمرا ریش تنها یا خط ریش باریک و بلند را امتحان نکرده است.

 

بچه مثبت پیراهن پارچه ای ساده می پوشد، گاهی چهار خانه و راه راه، گاهی وقت ها که غلضت آلاینده خلافش بالا نزند آستین کوتاه هم می پوشد.

 

در بیشتر موارد شلوار پارچه ای راسته می پوشد، گاهی کتان و در موارد معدودی شلوار جین. او تا حالا شلوار هفت هشت جیبه نپوشیده.

 

کفش های بپه مثبت از همین کفش های چرمی مردانه است گاهی هم کفش ورزشی می پوشد ام نه در رنگ های اجق و جق.

 

کمربند می بندد و ساعت بند چرمی.

 

بچه مثب کتاب می خواند. هفته ای یکی دو تا نشریه هم می خرد. گاهی وقت ها شعر می گوید یا داستان می نویسدو

 

بچه مثبت گاهی عاشق می شود. عاشق دختر دایی یا دختر خاله اش، از همان اول هم به ازدواج فکر می کند.

 

معدل بچه مثبت الف است. جزوه هایش مرتب و همیشه توی کلاس ردیف اول می نشیند.

بچه مثبت هم کلاسی ماست، رفیق شماست. دورو برتان را نگاه کنید یا سری به آینه بزنید.

+ترنم شده جمعه 1387/09/08ساعت12:40 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
وقتی هم سن تو بودم ده سالم بود....!

شل سیلور استاین در ایالت ایلی نوی آمریکا متولد شد. عمده ی شهرت وی برای شعرهایش در ادبیات کودک و نوجوان است. داستان کوتاه زیر یکی از داستانهاییه که شاید قبلا شنیده باشید. کتاب های شل سیلور استان قیمت کمی دارند و با کاریکاتور هایی که کار خود نویسندس فوق العاده جذاب هستند.

عمویم گفت: "چطور به مدرسه می روی؟"

گفتم: "با اتوبوس"

پوزخندی زد و گفت: "وقتی هم سن تو بودم، ده کیلومتر پیاده می رفتم."

عمویم گفت: " چقدر بار را می توانی بلند کنی؟"

گفتم: "یک گونی برنج"

پوزخندی زد و گفت: "من وقتی هم سن تو بودم، یک گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند می کردم."

عمویم گفت: "تا حالا چند بار دعوا کرده ای؟"

گفتم: " دو بار و هر دو بار هم کتک خوردم."

پوزخندی زد و گفت: "من وقتی هم سن تو بودم، هر روز دعوا می کردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم."

عمویم گفت: "چند سالته؟"

گفتم: "نه سال و نیم"

بادی به غبغب انداخت و گفت: " من وقتی هم سن تو بودم، ده سالم بود."

+ترنم شده جمعه 1387/08/17ساعت1:15 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
دنیای واژه ها

آیا مي‌دانستید برخی‌ها واژه‌هاي زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی مي‌دانند؟ آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، و بسیاری از واژه‌هاي دیگر.

آیا مي‌دانستید که بسیاری از واژه‌هاي عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آن‌ها را به معنایی که خود مي‌دانند در نمي‌یابند؟ این واژه‌ها را ساختگی (جعلی) مي‌نامند و بیشترشان ساختة ترکان عثمانی است. از آن زمره‌اند: ابتدایی (عرب مي‌گوید: بدائی)، انقلاب (عرب مي‌گوید: ثوره)، تولید (انتاج)، تمدن (مدنیه)، جمعیت (سکان)، مذاکره (مفاوضه)، ملت (شَعَب)، ملیت (الجنسیه) و بسیاری از واژه‌هاي دیگر.

بسیاری از واژه‌هاي عربی در زبان فارسی را نیز اعراب در زبان خود به معنی دیگری مي‌فهمند، از آن زمره‌اند: رقیب (عرب مي‌فهمد: نگهبان)، شمایل (عرب مي‌فهمد: طبع‌ها)، غرور (فریفتن)، لحیم (پرگوشت)، نفر (مردم)، وجه (چهره) و بسیاری از واژه‌هاي دیگر.

 آیا مي‌دانستید که ما بسیاری از واژه‌هاي فارسی‌مان را به عربی و یا به فرنگی (تلفظ) مي‌کنیم؟ فارسی (که پارسی بوده است)، خندق (که کندک بوده است)، سُماق (سماک)، صندل (چندل)، فیل (پیل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، خنجر (خون گر)، صلیب (چلیپا) و بسیاری از واژه‌هاي دیگر.

از روسی: استکان: این واژه در اصل همان «دوستگاني» فارسي است که در فارسي قديم به معناي جام شراب بزرگ و يا نوشيدن شراب از يك جام به افتخار دوست بوده است که از سدة ١۶ ميلادي از راه زبان‌ تركي وارد زبان روسي شده و به شكل استكان درآمده است و اکنون در واژه‌نامه‌هاي فارسي آن را وام‌واژه‌اي روسي مي‌دانند. سارافون: اين واژه در اصل «سراپا» ی فارسي بوده است كه از راه زبان تركي وارد زبان روسي شده و واگویی آن عوض شده است. اکنون سارافون به نوعي جامة ملي زنانة روسي گفته مي‌شود كه بلند و بدون آستين است. پیژامه: همان « پای‌جامه» فارسی است که اکنون در زبان‌هاي انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و روسی pyjama نوشته شده و به کار مي‌رود و آن‌ها مدعی وام دادن آن به ما هستند.

 واژه‌هاي فراوانی در زبان‌هاي عربی، ترکی، روسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز فارسی است و بسیاری از فارسی زبانان آن را نمي‌دانند. از آن جمله‌اند: کیوسک که از کوشک فارسی به معنی ساختمان بلند گرفته شده است و در تقریباً همة زبان‌هاي اروپایی هست. ستاره که در فرانسوی astre در انگلیسی star و در آلمانی Stern نوشته مي‌شود. Esther نیز که نام زن در این کشورهاست به همان معنی ستاره است. برخی دیگر از نام‌هاي زنان در این کشور‌ها نیز فارسی است، مانند: Roxane که از واژة فارسی رخشان به معنی درخشنده است و در فارسی نیز به همین معنی برای نام زنان روشنک وجود دارد. Jasmine که از واژة فارسی یاسمن و نام گلی است. Lila که از واژة فارسی لِیلاک به معنی یاس بنفش رنگ است. Ava که از واژة فارسی آوا به معنی صدا یا آب است. مانند آوا گاردنر.

+ترنم شده سه شنبه 1387/07/30ساعت10:18 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
لبخند خدا

گشتیم پی هلال ماه شوال و پیدا کردیم و دستانمان را سمت آسمان گرفتیم تا به یکدیگر نشان دهیم. شاید خدا دستهایی را که به سمت آسمان دراز کردیم، دست دوستی فرض کرد و لبخند زد. هلال شوال لبخند خداست به روزه دارهایی که عیدی می خواهند. رمضان ریسمان امیدی بود که از عرش پایین افتاد تا هر کس به میزان همتش، خودش را بالا بکشد.

 عید سعید فطر مبارک

 

+ترنم شده سه شنبه 1387/07/09ساعت4:48 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
راهنمای گام به گام
بعد از یه مدتی سلام به همگی یه راهنمای گام به گام داریم امیدوارم خوشتون بیاد *انتخاب واحد حقیقتا روی اعصاب ترین قصمت زندگی یک دانشجو همین قسمت است. در این برهه کارمندان محترم و محترمه اداره ی آموزش دانشگاه و دانشکده شدیدا وارد تیریپ شده، به دانشجویان محل اسب هم نمیگذارند. مورخین نام این مرحله را دوره "تداخل های ضدحالی" گذاشته اند. *لباس نو در مقاطع تحصیلی بالاتر ظاهرا نباید این مسئله زیاد مهم باشد اما اگر شما هم، چنین فکری کردید پر اشتباه فکر کرده اید. آخر آدم در مقطع تحصیلی مهد کودک که نباید دنبال پیدا کردن شریک زندگی موقت و دائم خود باشد. با توجه به اینکه در این روز و روزگار مدها از دانشگاها به خیابان ها راه می یابند و از آنجا که پرندهی دا ما آدم ها دائم لب دیوار حیاط هم کلاسی هایمان کشیک می دهد بهتر است عقب نیفتید و با لباس های گهنه ترم قبل به دانشگاه برنگردید. از ما گفتن بود.... *هم کلاسی جذاب ترین قسمت شروع یک سال تحصیلی هم کلاسی ها هستند. البته دانشجویان رشته هایی که در آن دانشجوها همه از یک جنس هستند از این جذابیت محرومند، ولی دانشجویان بقیه ی رشته ها به اندازه کافی در این رابطه برای خودشان ایجاد انگیزه می کنند. معمولا در روزهای ابتدا ی ترم ابتدا همه به انگشت های دست چپ نگاه می کنند تا در محاسبات ذهنی خودشان آنهایی را که در انگشت موردنظرشان حاوی حلقه ای، رینگی، چیزی است راهی زباله دان تاریخ نمایند. خلاصه اشتباه در این برهه می تواند آدم را عمیقا دچار ضایعمان کند. فکرش را بکنید آدم برود از یک همکلاسی سرو صاحب دار جزوه بگیرد، بعید می دانم دیگر بتواند توی دانشگاه سرش را بلند کند. *غذای سلف سرویس این بخش برای دانشجویان خوابگاهی یک جور فاجعه ی متناوب است. شما باید دستگاه گوارشتان را با سلیقه و خواست مسئول آشپزخانه تنظیم کنید. البته تحقیقات پزشکان نشان می دهد سیستم گوارشی دانشجویان سال بالا با این کیفیت غذایی تطابق پیدا می کند، بطوری که دکتر ارنست همینگوی از دانشگاه پنسیلتون اعلام کرده قطر دیواره ی معده ی دانشجویان سال سوم، سه برابر آدم های عادی است
+ترنم شده شنبه 1387/07/06ساعت11:0 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
گفت و گفتم...

گفتم که گشنه ام من گفتا غمت سر آید/ گفتم که پس شکم چی؟ گفت کارد اندر آید

گفتم ز خانواده رسم(1) غذا بیاموز/ گفتا ز نسل سوم این کار کمتر آید!!

گفتم که زن گرفتم، گفتا غلط نمودی!/ گفتم که پس شکم چی؟ گفتا جونت در آید!

گفتم طلاق می دم! گفتا زرشک جانا/گفتم حالا می بینی! گفت قافیه کم آمد؟

گفتم همه زن دارن این هم ز همسر ما/ گفتا همین است که هست!شرَت کم از سر ما!

گفتم برو حاضر شو محضر همین حوالیست/ گفتا تو پول داری؟ مهریه ام چه عالیست!

گفتم غلط نمودم، این تخم های مرغ کو؟/ گفت اندرون یخچال، املت می خوای یا نیمرو؟

تا صبح گفت و گفتم... تا شعر من سر آمد/ من از طلاق و او مهر! او سکه من “درآمد"

هر چند من ندادم او را طلاق لیکن/ با من نمود کاری تا جان ز تن در آمد...

گفتم ز مهر بخشان رسم وفا بیاموز/ گفتا گذاشتم اجرا، بابای تو در آید!

پ.ن:1 منظور برنامه ی خانواده است.

پ.ن:۲این هم از شعری که چندی پیش توی نظرات وبلاگ حرفهام قولش رو داده بودم.

+ترنم شده سه شنبه 1387/06/19ساعت5:35 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
بو علی سینا...

در آستانه سالروز بزرگداشت بوعلي‌سينا بعد از هزار سال، هنوز بوعلي را نشناخته‌ايم و این واقعا جای تاسف داره. داشتم دنبال عکسی میگشتم برای فردا که روز پزشک و سالروز بزرگداشت ابوعلی سینا با مطلبی که داشتم بزارم که به داستانی جالب برخورد کردم که تصمیم گرفتم اینو براتون بزارم با اینکه طولانی ولی واقعا ارزش خوندن رو داره حتما بعد از دیس کانکت شدن بخونید زیاد وقتتون رو نمیگیره. حالا هر کی میخواد بخونه بسم الله ...

مرد میانسالی که روی سرش کلاه شاپو گذاشته بود به سرعت از میان غوغای باران پاییزی از خیابان شلوغ و خیس گذشت و در حالیکه یقه پالتو اش را برای جلوگیری از نفوذ باران محکم چسبیده بود به داخل مغازه عطاری چپید. از زیر سقف بلند مغازه، نور کمرنگ چراغی سوسو می زد و در میان تلالو زردرنگِ پراکنده نور، غبار ِ برخاسته از داروهای گیاهی و عطریات، رقص کنان روی شعاع های نور پرواز می کرد. مرد نگاهی به کارگر مغازه انداخت که مشغول پیچیدن بسته های دارو بود. نگاه را از روی صورت او چرخاند تا طبقه بالا را نگاه کند و در حین این خیزش ِ نگاه پرسید: چی می پیچی محمد؟...
- سلام آقا... سُنبل الطیب می پیچیم...
- اوستات هست؟...
- هست آقا... اون بالا نشسته با آقا افشین شطرنج بازی می کنه...
روی پله های فولادی گام برداشت و طنین ِ برخورد ِ چکمه هایش صدای فلز را بلند کرد...
- سلام رفیق!...
- به به به... ببین کی اومده... چه طوری مرد بزرگ؟
مرد کلاه شاپو را از سر برداشت و پالتو را از تن کند. صاحب مغازه سبیل های سربالایش را بالا تر داد و لبخند زد، طوری که سبیلش اجازه داد فقط دو دندان بزرگ جلویی اش معلوم شود. دستش را به جیب جلیقه اش برد و سمت مردِ سوم ِ حاضر که انگار از آن دو نفر کم سن و سال تر بود برگشت و گفت: از دوستان قدیمی من... رفیق همیشگی ام... مهرداد...
و به سمت مرد برگشت و گفت: همکار مغازه بغلی... افشین... متبحر در بازی کردن شطرنج...
- ارادتمند شما...
- خوشوقتم...
صاحب مغازه پشت میزش نشست و گفت: بشین... بشین ببنیم چه عجب از این طرفا...
- من مزاحم بازی شما نمی شم...
- نه نه اصلاً مزاحم نیستی... اتفاقاً بازی ما تموم شده بود. فقط اگه اجازی بدی من افشین رو تا دم در بدرقه کنم و برگردم... تا اون موقع هم تو خودتو کنار بخاری گرم کن... مثل موش آبکشیده شده ای مرد!
مرد به احترام شخص ترک کننده نیم خیز شد و دوباره سر جایش نشست...
نگاهش را روی اشیاء اطاق چرخاند. از گرامافون قدیمی روی رادیو، از رادیو روی بطری های پر از عرقیات گیاهی، روی بانکه های پر از داروهای معطر و خشک شده، روی کتابخانه کوچک اما غنی... نگاهش روی این ها چرخید و آن گاه روی نقاشی بزرگی که به سینه دیوار چسبیده بود متوقف ماند... نگاهش با تردید خیره ماند و آنگاه سُر خورد به پایین نقاشی... آنجا که نوشته بود: الشیخ الرئیس ابو علی سینا...
کارگر مغازه با سینی نقره از پلکان بالا آمد و استکان کمرباریک گل گاوزبان را به سوی مرد دراز کرد. مرد دست را به سمت نعلبکی برد و در حالیکه بوی دل انگیز نوشیدنی گرم را استشمام می کرد از میان پنجره به شب تاریک بارانی چشم دوخت... کمی گذشت...
- ببخشید مهرداد جان... ببخشید که معطل شدی... خب چه خبر بگو ببینم چی شد که یادی از ما کردی؟
مرد جرعه ای از گل گاوزبان سر کشید و گفت: می بخشی که این قدر کم بهت سر می زنم، گفتم یه سر بیام پیشت هم یه سری بهت زده باشم... هم اینکه... هم اینکه بتونم این تصویر روی دیوار رو دوباره ببینم...
سر فروشنده چرخید به سمت تصویر بوعلی و با خنده پرسید: این تصویر؟... خب مگه تا به حال ندیده بودیش؟...
- دیده بودمش. اما با بی توجهی گذشته بودم. راستش رو بخوای... چند وقت پیش بد جوری مریض شده بودم. کارم به بیمارستان کشیده بود.
فروشنده با ناباوری گفت: آه خدای من... پس چطور من با خبر نشدم...
- مثل یک توّهم بود. نفهمیدم چطور مریض شدم و بعدش خوب شدم. انگار چیزی داشت وجودمو از تو می خورد. شاید باورت نشه اما هنوزم نمی دونم مریضیم چی بوده؟... مرض قند... بیماری گوارشی... سوء هاضمه... اختلال حواس... به همه این ها فکر کردم... اما دیدم چه فایده... حالا که خوب شدم چه دلیلی داره که بدونم چم بوده... هیچ وقت دلم نخواست از اون کسی که منو خوب کرده بپرسم...
فروشنده با تعجب گفت: اما این عکس...
- این عکس... راستشو بخوای شب قبل از خوب شدنم خواب عجیبی دیدم خواب که چی بگم... من در واقع بیهوش بودم نه خواب... گذر این ایام برام گذشته رو غیر قابل باور کرده... راستشو بخوای هنوز مطمئن نیستم که کی حال منو خوب کرده...
فروشنده دستش را به زیر چانه برد و پرسید: متوجه نشدم... این تصویر چه ارتباطی با مریضی و بهبود تو داشته...
- فکر کنم بهتره برات خوابمو تعریف کنم تا همه چیزو بفهمی... حالا یه بار به تصویر پشت سرت نگاه کن تا شروع کنم...
فروشنده انگار که به دنبال چیز ندیده ای در تصویر بو علی می گردد به سمت دیوار برگشت. مرد هم به پشتی صندلی تکیه داد و به بو علی سینا چشم دوخت...

***

آغاز فلسفه اسلامی...
و کمی قبل تر...

مرد متفکر یونانی در باغ بزرگ زیتون راه می رفت و چیزی زیر لب زمزمه می کرد. انگار داشت مسئله ای را برای خود توضیح می داد. می خواست خود را قانع کند و از برهان خویش به قبول واقعیت برسد...
ارسطو بود که در باغ بزرگ زیتون روی اندیشه های بزرگ خویش ((مَشی)) می کرد... چنین سیر کردنی بر روی تفکرات در قرون بعدی آن قدر رشد کرد و بالید تا فلسفه ((مشّاء)) را بنیان نهاد...
اکنون قرن ها گذشته است. ((معلم اولی)) همچون ارسطو آمده و در بیان حقایق کوشیده است. قرن ها بعد در پی او ((معلم ثانی)) حکیم ابونصر فارابی فلسفه استدلالی حکمای یونان را تحکیم بخشیده است و با افزودن رابطه علی و معلولی بر لزوم وجود برهان در حل مسایل فکری و وجودی تاکید کرده است. فلسفه اسلامی شکل گرفته است و حالا حکیمی از راه رسیده است از شهر بخارا تا دری تازه بروی علوم عقلی بگشاید... حکیم بوعلی سینا...
...
- حضرت والا!... این کتاب را از من بخرید... به قیمت ارزان می فروشم...
بوعلی اعتنایی نکرد و راه خود را ادامه داد.
- فقط به سه درهم می فروشم جناب شیخ. صاحب کتاب به پول نیاز دارد...
بوعلی عنوان کتاب را از نظر گذراند: شرحی بر مابعدالطبیعه ارسطو... اثر ابونصر فارابی...
بوعلی دست در آستین برد و سه درهم به فروشنده داد و کتاب را خرید. هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که متوجه معجزه روی داده شد...
... بارها و بارها کتاب مابعدالطبیعه را خوانده بودم. اما از آنچه ارسطو در کتاب خویش بیان می کرد کلمه ای دستگیرم نمی شد. چهل بار کتاب را خواندم به طوری که عبارات آن در حافظه ام باقی ماند اما معانی آنها بر من روشن نشد. تا اینکه شرح فارابی از مابعدالطبیعه ارسطو را از فروشنده دوره گرد خریدم. به محض این که آن را خواندم معانی آن بر من روشن شد... خدا را شکر کردم ... چرا که از خود مایوس شده بودم و فکر می کردم راهی برای ورود به این کتاب نیست...
کتاب را همچون گوهری در میان دست هایم می فشردم و مراقبش بودم. کوچه و بازار شلوغ بود. ازدحام جمعیت کلافه کننده بود. می خواستم هرچه زودتر به منزل برسم و ادامه تالیفاتم را پی بگیرم.
در طول راه به بزرگی دنیا فکر کردم. به اینکه در هر گوشه ای از این دنیا کسی هست با درد و مشکل و گرفتاری خویش... و هر کس برای ادامه زندگی خود می کوشد... اما کیست که به مفهوم ((چرایی)) زندگی خویش بیندیشد... هیچ کس به این فکر نمی کند که ((چرا هستم))... بلکه می اندیشد ((حالا که هستم چه کنم که همیشه باشم))... بدا به حال ما که می کوشیم همیشه باشیم...
نور آفتاب ظهر از آسمان نیلگون همدان بر صورت بوعلی می تابید و حکیم بزرگ کل ممالک اسلامی از میان جمعیت راه می گشود و به قصد رسیدن به کتابخانه بزرگ خویش بی قرار بود... ناگهان صدایی توجهش را جلب کرد. مرد میانسالی در کنار معبر به پهلو روی زمین خوابیده بود و از درد می نالید. دستار و لباسش خاکی شده بود و از درد در میان خاک و خل به خود می پیچید. بوعلی نزدیک او رفت. دو زانو روی زمین نشست. دست بر پیشانی او گذاشت. نبضش را اندازه گرفت. گردنش را لمس کرد تا گرمای بدنش را اندازه بگیرد. مرد در حال احتضار بود. جمعیت بی توجه به آن دو، راه خود را طی می کرد... ابوعلی سینا با سرعت جانب خانه را پیش گرفت تا شاید بتواند قبل از مرگ بیمار کاری برایش انجام دهد...

***

CCU
اطاق تاریک... خطوط مبهم و نامنظم بالا رونده روی صفحه مانیتور... بیماری به پشت روی تخت افتاده است...
ماه نورش را از خلال پنجره به درون می فرستد و نور در اطاق چرخی می زند و از روی صورت بیمار عبور می کند. بیمار اما ساکت و خاموش نفس های نامنظمی می کشد... هیچ کس در این اطاق نیست... خطوط روی صفحه مانیتور باز هم در هم و برهم تر می شود... اوج و فرودشان ناگهان فرو می نشیند و به خطی صاف شبیه می شود...

***

بوعلی دوان دوان برگشت. دست به پیشانی بیمار گذاشت و دوباره نبض را اندازه گرفت. بیمار را بلند کرد و به دیوار تکیه داد و آنگاه شربتی را که مهیا کرده بود به گلوی بیمار ریخت. بیمار را به حالت طاق باز برگرداند و به انتظار تاثیر دارو منتظر ماند...

***

انگار شب سیاه نمی خواست تموم بشه... نمی دونم اگه جای من بودی چه حسی داشتی... که یهو نیمه شب از بیهوشی بیای بیرون ... و روی یه مانیتور که به بدنت وصل شده خط های صاف رو ببینی... فکر کردم مُردم!... فکر کردم مُردم و این روحمه که تو اطاقه...
فروشنده دستی به سبیلش کشید و باز به دهان مرد چشم دوخت...
دوباره چشم هام بسته شد... و بعد از اون دیگه این تصویر از جلوی چشمم پاک نمی شد... انگار اون نجاتم داده بود...
ساکت شد و به تصویر بوعلی سینا چشم دوخت...
ساعت از 10 می گذشت و دو دوست صمیمی ساکت و آرام در طبقه بالای مغازه عطاری نشسته بودند. پنکه سقفی هنوز کار می کرد و گرد و غبار برخواسته از داروهای گیاهی و عطریات را به بازی می گرفت. نور زرد رنگ چراغ مغازه را روشن کرده بود و مهتابی اطاق بالا روی تصویر بوعلی هاله آبی رنگی انداخته بود... آخر سر سکوت را شاگرد مغازه شکست و درآمد که: اوستا... کرکره ها رو بکشم پایین تعطیل کنیم...
و جواب شنید که: در رو بهم بزن و برو... ما فعلاً اینجاییم...
فروشنده داروهای عطاری، مرد بیمار و بوعلی سینا در فروشگاه باقی ماندند...
و سکوت...
سرشار از حرف های ناگفته بود...

نوشته ی احسان شارعی

+ترنم شده پنجشنبه 1387/05/31ساعت4:28 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
سفر به......

من و ممد فرنگیز خانم اینا با آن کت و شلوارش راهی یک شهری می باشیم. مسابقات مهمی در آنجا بر پا می باشد. من و ممد فرنگیز خانم اینا با آن کت و شلوارش شناگر می باشیم. ممد فرنگیز خانم اینا کوله پشتی اش را با مایو، از آن گیره هایی که دماغ را فشار می دهد، عینک سوسولی، دمپایی لا انگشتی، شکلات های گران، پاستیل نرم و یک عالمه چیز دیگه پر کرده است. من هم ساک شیر خریدن مادر بزرگ را با روز نامه پر می کنم که جلو ی مردم آبرومندی بکنم. بابایم با دیدن این صحنه، چشمانش پر از اشک می شود. او در حالی که مرا در بغلش له می کند، می گوید: " من به تو افتخار می کنم که این قدر قوی و بی چشمداشت بوده و خودت را در مقابل پاستیل و شکلات خانواده ی فرنگیز خانم اینا نمی بازی. این هم هدیه ی تو." او در حالی که یک عدد لقمه نان و پنیر داخل کیفم می گذارد، ادامه می دهد: " مقوی می باشد، آن را به شیشه ی گردو نیز مالیده ام. می خواهم رکورد المپیک را بزنی." من به نان و پنیر و رکورد المپیک فکر می کنم. من و ممد فرنگیز خانم اینا با آن کت و شلوارش راهی آنجا می شویم. قبل از اینکه از خانه خارج شویم، مادر بزرگم که یواشکی گریه می کرد، نصف روز نامه ها را از کیفم در آورد و به جای آن چند لقمه گوشت کوبیده، مایوی عمو، کفش های لختی که به آن صندل می گویند و دندان مصنوعی خودش را در ساک گذاشت. او با دیدن چهره ی متعجب من که به دندان مصنوعی اش نگاه می کردم، گفت: " این با ارزش ترین چیزی بود که داشتم." بعد هم چادرش را روی صورتش کشید و یواشکی گریه کرد که من نفهمم. من نفهمیدم.

ما به آن شهر دور رسیدیم....

در آنجا یک خانم که خیلی شینیون می باشد به استقبال ما آمد که در سفر مراقب ما باشد.

این هم نوعه دیگه ای از مطلب در ارتباط با المپیکامیدوارم خوشتون اومده باشه

+ترنم شده یکشنبه 1387/05/27ساعت6:45 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
شاید!!!!!

شاید این جمعه بیاید شاید!!!

عید همگی مبارک


شما چی دوست دارین؟

مجله ي فوربس اختراعاتي كه هنوز به منصه ي ظهور نرسيده اند اما كمبودشان به شدت احساس مي شود را انتخاب كرده است:

1. تله پورتر (Teleporter)

مشكل: هر كسي دوست دارد به سرعت به هر جا مي خواهد برود سريعتر از هر هواپيمايي و بدون هيچ بازرسي

راه حل: دستگاهي كه مانند سيستم اسپوك در سريال پيشتازان فضا انسان را بصورت اشعه در آورد و با سرعت نور منتقل كند.

واقعيت: دانشمندان در حال بررسي قوانين كوانتوم براي پيدا كردن راه ساخت اين وسيله اند. در ابعاد ريزذره اين امكان بوجود آمده است، اما هنوز هيچ انساني با اين روش به جايي منتقل نشده است.

2. روبات مستخدم

مشكل: هيچ كس از خانه تكاني دل خوشي ندارد.

راه حل: روبات

واقعيت: روباتي به نام "رومبا" در بازار وجود دارد كه مي تواند خانه را جارو بكشد، اما هنوز رباتي كه ظرفها را بشويد و تخت را مرتب كند ساخته نشده است.

3. آچار جهاني

مشكل: امروزه براي هر كاري به يك ابزار ويژه نياز هست.

راه حل: ابزاري همه كارهه

واقعيت: اپل با معرفي "آي پاد" در اين راه قدم گذاشت كه هنوز نقص هاي زيادي دارد. اما اميد زيادي به بهتر شدن آن وجود دارد.

4. حباب

مشكل: سر و صدا، آلودگي و مزاحمت هيا روز مره

راه حل: رفت و آمد درون يك حباب محافظ

واقعيت: فعلا تركيبي از يك پانچو (پالتو ي مكزيكي) و هد فون ضد سرو صدا به نام  Segwa  در بازار وجود دارد.

5. موتور جستجوي فيزيكي

6. مشكل: وسايلتان را گم كرده ايد

راه حل: موتور جستجوي فيزيكي

واقعيت: براي به واقعيت پيوستن اين ايده بايد به هر وسيله اي يك چيپ وصل كنيد.  كي حاضره براي پيدا كردن كليد خانه اش كه زير مبل راحتي خانه  افتاده پول خرج كند؟

7. ماشين زمان

مشكل: ديروز گند زديد

راه حل: در زمان به عقب برويد و روز را از اول آغاز كنيد.

واقعيت: با توجه به قوانين فيزيك، بازگشت به گذشته و در نتيجه اختراع ماشين زمان محال است.

 

+ترنم شده شنبه 1387/05/26ساعت7:12 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
گیم خورها...
 سلام دوستان اول از همه یه عذر خواهی به همه ی شما بدهکارم به این دلیل که یه مدت به خاطر مشکلی که پیش اومده نتونستم بهتون سر بزنم الان هم در کمال تاسف هنوز مشکل کامپیوترم حل نشده و من برای این پست مزاحم یکی از دوستان شدم که همین جا ازش عذر خواهی و تشکر می کنم. و اما مطلبی که امروز برای شما انتخاب کردم چیزی بود که توجه من رو به خودش جلب کرد به این خاطر که یادآور خاطرات خوبی برای من بود، امیدوارم مورد توجه شما هم قرار بگیره.

 

 

5 بازی برتر به انتخاب بایت

     ·         River Attack

بازی هواپیمای آتاری یکی از جذاب ترین بازی های آتاری به شمار می آید. این بازی، یادآور  خاطرات شیرین کودکی جوان های امروزی می باشد. شاید اگر همین الان یک دستگاه آتاری به همراه این بازی در اختیارمان بگذارند حاضر باشیم از بازی های رایانه خود بگذریم و ساعت ها با این بازی قدیمی سرگرم باشیم.

·        قارچ خور

مردی با شلواری که با دو بندک سر جای خود ثابت شده بود و تی شرت قرمز رنگ به تن داشت. از همه مهم تر سبیل و بینی بزرگ او بود! ماریو از به یاد ماندنی ترین شخصیت های بازی های ویدیویی است. او که با بازی قارچ خورش خاطره ساز دوران کودکی افراد زیادی بوده، تا کنون در بازی های مختلفی در نقش ماریو شرکت داشته است. سوپر ماریو 64 بهترین بازی از سری بازی های ماریو شناخته شده است.

·         Pac Man

گلوله زرد رنگ و به دنبال آن اشباح بانمکی در جستجوی آن حرکت می کردند. این بازی سمبلی از مراسم پرخوری در آمریکا می باشد. در سال 1980 این بازی توجه افراد بسیاری را به خود جلب کرده بودند.

·         Sonic

مگر می شود دوران شیرین و زیبایی را که با سونیک و ماریو در یک زمان تجربه کردیم را از یاد ببریم؟ کارکترهایی که با جذابیت و کشش فوق العاده خود هیچ گاه فراموش نمی شوند. شاید طرفداران پروپا قرص ماریو تا حدی با سونیک و طرفدارانش مشکل داشته باشند1. اما منکر این نباید شد که سونیک هم به اندازه ی ماریو در بین بازی کننده ها محبوبیت دارد.

پ.ن :1. نمونه ملموس این مسئله من و خانم اسماعیلی بودیم که در مورد این بازی ها هیچگاه به توافق نمی رسیدیم.

·         CRASH

با ورود پلی استیشن انواع بازی های سه بعدی نیز رونق خاصی گرفتند، یکی از این بازی های سه بعدی جذاب، بازی کراش بود که با گرافیک جالب خودش باعث شد کمتر کسی یافت شود که به آن جذب نشود. شخصیت جذاب کراش در جنگل های عجیب، با آن کفش های کتانی با نمکش یکی از شخصیت های پر طرفدار بازی های ویدئویی به شمار می آید.

و حالا

با دانلود فایل زیر طعم شیرین بازی کردن با آتاری را دوباره تجربه کنید.    

  http://www.box.net/shared/iold3x5ogw

 

منبع: ضمیمه ی فناوری اطلاعات روزنامه خراسان Byte

+ترنم شده چهارشنبه 1387/05/16ساعت3:33 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
معرفی سایت

 امروز می خوام چند تا سایت رو به شما معرفی کنم اگه وقت کردین بهشون سر بزنید ضرر نمی کنید:

·         هوش مصنوعی چیست؟ هوش مصنوعی در حقیقت روش هایی برای آن است که کامپیوتر بتواند هر چه بیشتر مانند انسان فکر کند. پروژه های نرم افزاری زیادی در زمینه هوش مصنوعی وجود دارد ام این یکی را می توانید در اینترنت تجربه کنید. ای سایت با 20 سوال به هر چیزی که در حال حاضز در ذهنتان می گذرد پی خواهد برد. البته بر اساس پاسخ های شما به سوال هایش؛ امتحان کنید:

http://y.20q.net/anon

·         عکس های فیس بوک، یکی از محبوب ترین امکانات این سایت است. می توانید عکس های خودتان را بفرستید. خود و دوستانتان را مشخص کنید و در مورد عکس های دیگران کامنت بگذارید:

www.facebook.com

·         جهانگیر رزمی، عکاس ایرانی که برنده ی جایزه ی پولتزر شده، یک سایت هم دارد. عکس هایش را اینجا ببینید:

www.jahangirrazmi.ir 

 

·         "مانکی سی"یک سایت است برای به اشتراک گذاشتن فایل های ویدئویی. تا اینجای کار خیلی فرقی با یو تیوب و سایت های مشابه ندارد. اما برای اینکه یک ویدئو در این سایت قرار داده شود باید شرایط خاصی داشته باشد. تنها ویدئوهایی می توانند در این سایت دیده شوند که پاسخی باشند به سوال "چگونه انجام دهیم؟"در این سایت می توانید از هر رده ی ویدئو پیدا کنید. از چگونگی کشیدن نخ دندان تا طریقه ی کار با مکعب روبیک!

www.monkeysee.com

·         یک سایت خوب ایرانی وجود دارد به نام "تورنت های ایرانی"که علاقه مندان به فیلم های سینمایی ایرانی می توانند فیلم خوبی را از آن دانلود کنند. اگر اهل دانلود هستید و اینترنت پر سرعت دارید این سایت را از دست ندهید:

 

www.iraniantorrents.com

 خوب دوستان به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.... امیدوارم خوشتون اومده باشه.

+ترنم شده یکشنبه 1387/04/30ساعت11:8 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
من بد جنسم؟!؟!

صدايش شاد است بر عكس هميشه. شيطنت خاصي در لحن صدايش است كه خوشم مي آيد. ذوق مي كنم از بس شاد است، دقت كنيد ذوق مي كنم، حسودي نمي كنم. من دوستش دارم و هر بار كه او دِپ مي زند، حال من هم بد مي شود. خب طبيعي است، يعني به من حق بدهيد كه دلم بخواهد دليل اين همه خوشحالي را بدانم.

"ـ دارم ميرم سفر. يه سفر كه خيلي مي تونه حالمو خوب بكنه. يعني مطمئنم حالم خوب مي شه."

من كلي غصه مي خورم كه چرا به من نگفته، ولي خب او خوشحال است و من هم مي خندم. سفري كه حتي فكر رفتنش هم مي تواند حال يكي را خوب كند، حتما در اين دنياي بي بهانه حكم يك هدیه از جانب خدا را دارد. تا شب هزار بار ديگر شك مي كنم كه شاد باشم يا غمگين. بالاخره قبل از خواب به اين نتيجه ميرسم كه من هم يك سفر بروم كه حالم خوب شود. ساعت موبايلم را روي ساعت 8 صبح تنظيم مي كنم. همان موقع يك اس ام اس  مي آيد: سفر من كنسل شد، بلند بلند مي خندم  و با صداي بلند مي گويم ولي من حتما به سفر خواهم رفت.

+ترنم شده دوشنبه 1387/04/24ساعت3:22 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
چیزی شبیه زندگی...

 

 سالهاي زندگي چيزي شبيه به لايه هاي پياز است. در هم تنيده و وابسته به هم، كه بي هم شكننده و بي معني مي شوند. وقتي 20 ساله مي شوي همان دخترك چهارده ساله اي هستي كه دلت لك زده براي اينكه خودت را براي مادرت لوس كني و تمام دلتنگي هاي كوچكت را در آغوشش گريه كني. يا شايد هم دختر هفت ساله اول دبستاني كه وقتي براي اولين بار اسمش را روي كاغذ نوشت از خوشحالي كل مدرسه را دور خودش چرخيد و همه را به شكلاتش مهمان كرد. وقتي بيست ساله مي شوي باز هم همان دختر دبيرستاني سرگرداني هستي كه آنقدر آرزوهاي كوچكش را تكرار كرده كه فراموش شده اند! و تمام دنيا و آدمهايش خلاصه شده در حبابي كوچك و قشنگ از روياهايش.

18 سالگي و تجربه اولين  احساس هاي دخترانگي. عاشق ايستادن روبروي آينه ي قدي و خود شيفتگي مفرط و خوشحالي هاي بي دليل. اما وقتي 20 ساله مي شوي ديگر از آن حباب زيباي دوست داشتني چيزي برايت باقي نمانده. ديگر دوست داري خودت را از تيزي نگاه هاي حريص مخفي كني و ديگر فقط در تنهايي ات مي تواني امنيت و آرامش خاطر را پيدا كني.

شروع سومين دهه ي زندگي با تجربه هايي كه داري و تجربه هاي بيشتري كه نداري، با تمام دوست داشتن ها و دوست نداشتن هايي كه گذشته اند و حالا ديگرخاطره هاي امروزت هستند.

حتي شايد وقتي 30 ساله شدي باز هم همان 20 ساله اي هستي كه دچار كسالت و روزمرگي شده و منتظر يك اتفاق تازه است. هنوز دنبال زندگي مي گردی. گاهي هم اشتباه مي كندو... اما زياد مهم نيست. همين اشتباهات كوچك و بزرگ است كه ما را بزرگ و با تجربه مي كند و مي توانيم شمع هاي روي كيك تولدمان را با انرژي تمام و آرزوهاي خوب فوت كنيم.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             

+ترنم شده چهارشنبه 1387/04/12ساعت11:15 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
من، روح گالیله عاقبت آمرزیده شدم!!!

سال 1610 ميلادي گاليله در دادگاه تفتيش عقايد  مجبور به امضاي توبه نامه اي با اين مضمون شد: "من گاليليو گاليله، اهل فلورانس، در اين دادگاه زانو مي زنم و در پيشگاه شما كاردينال هاي مقدس عظيم الشان و رؤساي جامعه ي جهاني مسيحيت، عليه هر گونه كفر و الحاد، در برابر اين انجيل مقدس سوگند ياد مي كنم كه همواره به كليساي كاتوليك معتقد بوده ام و به ياري پروردگار بزرگ اعتقاد و ايمان دارم. دادگاه محترم به من فرمان داد كه از عقايد كذب خود مبني بر اينكه خورشيد مركز جهان است  و زمين و سيارات ديگر به دور آن مي چرخند دست بردارم  و تحت هيچ عنوان اين عقيده را بيان نكنم و در انتشار آن نكوشم ." او در آن دادگاه پايش را به زمين كوبيد و زير لب اين جمله را گفت: "تو هنوز مي چرخي."

گاليله شش سال بعد رسما از تدريس نظريه ي كوپرنيك در دانشگاه منع شد و تا سالها بعد مرتب مورد بازخواست كليسا قرار مي گرفت و البته هيچ گاه روحش آمرزيده نشد.

سال 1979 پاپ ژان پل دوم دستور داد تا مجمعي از رياضيدانان و منجمان بنشينند و موضوع را بررسي كنند. آنها 13 سال بعد به اين نتيجه رسيدند كه گاليله راست مي گفت و البته براي اينكه گناه بر گردن كليسا نيفتد، بلافاصله اعلام كردند كه كليسا آن زمان حكم درستي داده است.

با خود فكر مي كنم اين چه حكم خنده داري است كه باعث مي شود 360 سال بعد روحي آمرزيده شود. با خود فكر مي كنم يعني پاپ اعظم هيچ گاه با خود فكر نكرده كه 13 سال تحقيق و مطالعه براي گرد بودن زمين آن هم در قرن بيستم كمي زياده از حد طولاني است؟ گر چه به نظر ميرسد روح گاليله اين همه سال در برزخ معلق نبوده تا اذن ورودش به بهشت يا جهنم را هيات كارشناسان پاپ بدهند. برايش هم احتمالا فرقي نمي كرده كه 13 سال ديرتر آمرزيده شود.

تحجر يا هر چيز ديگري كه باعث شد هزاران دانشمند و كشيش و متفكر در قرن هفدهم به دست چنين دادگاه مخوفي محاكمه و در آتش سوزانده شوند، هرگز نمي تواند از دست مردان واقعي خدا بربيايد، مگر آنكه بحران عقيدتي در جامعه پديدار شده باشد. حالا هم مشاور پاپ اعلام كرده كه احتمال وجود حيات در كرات ديگر ممكن است، گر چه كشيش برونو به خاطر همين عقيده در سال 1600 ميلادي در ميدان شهر سوزانده شد. اين همان تحجري است كه باعث مي شود كه يك باور علمي يا يك عقيده اثبات نشده تنها به اين دليل رد مي شود كه ممكن نيست موجودي هوشمند مبرا از گناه اول وجود داشته باشد. گناه اول همان است كه باعث رانده شدن آدم از بهشت به زمين شد.

+ترنم شده سه شنبه 1387/03/28ساعت0:19 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
دنیس وانگ طراح جوان لوگوهای گوگل
 

دنیس وانگ ( Dennis Hwang ) نام اصلی‌اش وانگ جونگ موک ( Hwang Jung-moak) جوانک 27 ساله از کره جنوبی، متولد شهر ناکس ویل در ایالت تنسی امریکا، زمانی‌که تقریبا 5 سالش بود از آمریکا به زادگاهش شهر واچیون Gwacheon در کره جنوبی برگشت.خودش می‌گوید که شیطنت‌های دوران دبستان و دبیرستانش در کره جنوبی به او در خلق ایده‌های لوگوهایی که برای گوگل می‌سازد کمک می‌کنند.

The image “http://www.tebyan.net/image/big/1386/12/143103132782258818349240140195232142997837.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.Dragon Boat Festival, China

حروف "O" و "L" را ساده ترین، و اولین "G" در گوگل را سخت‌ترین حروف برای استفاده در طراحی‌هایش می‌داند و تابحال از حرف "E" ، بخاطر اینکه در آخر Google است کمترین استفاده را کرده. از "L" بعنوان چوب پرچم یا مشعل یا آدم برفی استفاده می‌کند. از "O" هم بیشتر بعنوان کدو تنبل روز شکرگزاری، کره زمین، مدال صلح نوبل و پرچم کره جنوبی استفاده کرده.

بخش هنری گوگل فقط یک کارمند دارد و آن هم دنیس است که در کنار شغل اصلی‌اش بعنوان وب مستر، لوگوها را هم طراحی می‌کند. لوگوهای دنیس را میلیون‌ها بازدید کننده منتقد دنبال می‌کنند و هربار که لوگویی می‌کشد هزاران انتقاد و عیب و ایراد یا تشویق دریافت می‌کند.لوگوهای گوگل را مدیران گوگل هر چند ماه یکبار به مناسبت‌های مختلف سفارش می‌دهند و نهایتا این سرگی برین است که با خیره شدن به لوگو و دست به چانه، سبک سنگین طرح‌ها را ارزیابی  و تایید یا رد می‌کند.البته دنیس برای طراحی لوگوهایی که جنبه خبری دارند (مثل سفر به سیاره مریخ) فقط چند ساعت وقت دارد و برای دیگر لوگوها چند روز یا ماه ... لوگوهای مخصوص هر فرهنگ یا کشور را اکثرا فقط در سرچ باکس (دومین) ویژه همان کشور نمایش می‌دهند و کاربران سایر کشور/فرهنگها نمی توانند آن را ببینند. مثلا لوگوی نوروز را تقریبا فقط فارسی زبان‌ها می‌بینند. ویژگی اصلی لوگوها همانا خودمانی بودن و القای این احساس به بیننده است که صرفا، نه با یک کامپیوتر و ماشین، بلکه با آدمهایی از جنس خودشان طرفند.

Anniversary of the first ascent of Mount Everest

125th Birthday of Walter GropiusMartin Luther King Jr. Day

Invention of the First Laser50th anniversary of the LEGO brick

Mother's DayChinese New Year

Persian New YearSt. Patrick's Day

Alexander Graham Bell's BirthdayEarth Day

Happy Valentine's DayDesign by Jeff Koons

Happy New Year & 25 Years of TCP/IPHappy Holidays from Google

Leonardo da Vinci's BirthdayGoogle's 9th Birthday

Happy HalloweenFather's Day

2002 Winter GamesHappy New Year!

Celebrating Google's 4th BirthdayHappy Valentine's Day

Happy Holidays from GoogleLa Fête de la Musique, France

Happy Birthday to MichelangeloGoogle celebrates Einstein's birthday

Happy Valentine's DayHappy New Year!

و صد ها لوگوی جالب و دیدنی دیگر که میتونید در سایت خود گوگل به نشانی زیر ببینید.

http://www.google.com/holidaylogos.html

+ترنم شده پنجشنبه 1387/03/09ساعت4:0 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
صورتحساب

شبي، پسري نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پختن شام بود، رفت و يك برگ كاغذ را به او داد. مادر دستهايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسرش با خط بچه گانه نوشته بود:

  صورتحساب:

_ كوتاه كردن چمن باغچه               5 دلار

_ مرتب كردن اتاق خوابم                1 دلار

_ مراقبت از برادر كوچكم                 3 دلار

_بيرون بردن سطل زباله                 2 دلار

_ نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلار

جمع بدهي شما به من:                17 دلار

  مادر لحظه اي به چشمان منتظر پسر نگاهي كرد، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش اين عبارت را نوشت:

_بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي         هيچ

_بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و دعا كردم        هيچ

_بابت تمام زحماتي كه در اين سالها كشيدم تا بزرگ شوي هيچ

 و اگر همه ي اينها را جمع بزني هزينه ي عشق به تو هيچ است. وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشك شد. آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت: قبلا به طور كامل پرداخت شده!

+ترنم شده جمعه 1387/02/20ساعت3:7 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
سوتک

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يك ريز و پي در پي

دم خويش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را

"دكتر علي شريعتي"

+ترنم شده شنبه 1387/02/14ساعت0:44 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
آدم هایی که مثل کتابند

 

بعضي آدم ها جلد زر كوب دارند، بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك.

بعضي آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي.

بعضي آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگرند.

بعضي آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحات رنگي دارند.

بعضي آدم ها تيتر دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشته اند: حق هر گونه استفاده محفوظ است.

بعضي آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي.

بعضي آدم ها را بايد چند بار خواند تا معني آنها را فهميد و بعضي آدم ها را بايد نخوانده دور انداخت.

از روي بعضي آدم ها بايد مشق و از روي بعضي ديگر بايد جريمه نوشت. 

+ترنم شده جمعه 1387/02/06ساعت7:2 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
"شبی که پدرم مرد"

سلام به همه ي  دوستان

توي كامنت پست آخرين لحظه نظر جالبي خوندم. دوست خوبمون از وبلاگ تازه هاي IT بعد از خوندن اين پست نظرشون رو در مورد اين داستان برامون نوشته بودن كه با برداشت من از اين داستان متفاوت بود، ولي وقتي دقت كردم ديدم اين طوري هم مي شه برداشت كرد. با خودم فكر كردم چقدر خوبه كه با نظرات دوستامون آشنا بشيم. حالا اگر دوست داشتيد برداشت خودتون رو از اين داستان و داستان هاي ديگر براي ما بنويسيد.

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني كه آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني  چشم به پيرمرد بيمار دوخته بود، نگاهي انداخت. پيرمرد قبل از اينكه از هوش برود مدام پسر خود را صدا مي زد. پرستار نزديك پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: "پسرت اينجاست، او بالاخره آمد". بيمار به زحمت چشم هايش را باز كرد و سايه ي پسرش را ديد كه بيرون چادر اكسيژن ايستاده بود.

بيمار سكته قلبي كرده بود و دكتر ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشت. پيرمرد به آرامي دستش را دراز كرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست. پرستار از تخت كنار كه دختري روي آن خوابيده بود، يك صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت، در حالي كه مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.

نزديك هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دكمه ي اضطراري را فشار داد. پرستار با عجله وارد شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود. مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار كرد و پرسيد: "ببخشيد، اين پيرمرد، چه كسي بود؟!" پرستار با تعجب گفت: "مگر او پدر شما نبود؟!"

مرد جوان گفت: "نه، ديشب براي عيادت دخترم آمدم، براي اولين بار بود كه او را مي ديدم". بعد به تخت كناري كه دخترش روي آن خوابيده بود اشاره كرد. پرستار با تعجب پرسيد: "پس چرا همان ديشب نگفتي كه پسرش نيستي؟" مرد پاسخ داد: "فهميدم كه پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه كه دستم را گرفت، فهميدم كه او آن قدر بيمار است كه نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم كه او در آن لحظات چقدر به من احتياج دارد..."

 

"روي پاپكين"

+ترنم شده یکشنبه 1387/01/18ساعت7:48 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
کتابستان

 

قصه هاي پريان؟؟

"روزي روزگاري در روستايي دختري زندگي مي كرد .... " نه صبر كنيد ، چون با يك قصه ي پريان مواجه نيستيد، شما داريد جمله اي از كتاب "قصه هاي عجيب" را مي خوانيد، كه مجموعه اي جالب از قصه هايي است كه هيچ توضيحي ندارد، قصه هايي در مورد بوسيدن يك درخت هلو، قصه اي در باره ي لنگري كه از آسمان روي زمين مي افتد، درگيري شرلوك هلمز و همين طور كت جادويي كه سريال نصفه و نيمه اش را از تلويزيون ديده ايم. همچنين داستان هايي در مورد زمزمه هاي روحي در يك خانه ي قديمي، سرگذشت خون آشام ساكس، پلكاني كه روحش را فدا مي كند، به هر حال مي توان اين مجموعه قصه ها را مجموعه اي براي همه ي سنين از 7 تا 70 سال معرفي كرد. به قول ناشر اين كتاب شما در اين مجموعه با درياهاي توي آسمان، بستني هايي كه هوش مي آورند و هوش مي برند روبرو مي شويد و بهتر است موقع خواندن اين مجموعه قصه هاي جيبي پشت به پنجره نباشيد!

كتاب با ترجمه ي "امير مهدي حقيقت" و قيمت 1200 تومان سال گذشته روانه ي بازار شده است.

 

بازي بازي با مرگ هم بازي!

مجموعه داستان "بازي با عروس و داماد" شامل 60 داستان كوتاه است، داستان هاي كوچك يا چند كلمه ايي. اما نويسنده ي اين مجموعه داستان خود را درگير تعداد صفحات و كلمات نكرده و با كمترين كلمات داستان هايش را نوشته است. برايش هم فرقي نمي كند كه بعضي داستان هايش چند سطري باشد و بعضي دو صفحه اي. درون مايه ي اكثر داستان ها "طنز" و "مرگ" است. انگار "بلقيس سليماني" نويسنده ي اين داستان ها قصد دارد مرگ را به بازي بگيرد و با آن شوخي كند. داستان ها روايت همين جامعه ايست كه در آن زندگي مي كنيم، پر از رفتار ها و اتفاق هاي ضد و نقيض كه وقتي از دور به آنها نگاه مي كني طنز است و تلخ. خواندن اين مجموعه داستان شايد دو ساعت هم وقت نگيرد و وقتي تمام مي شود اصلا احساس خستگي نمي كني و مطمئن باش چند داستانش در ذهنت مانده است، شايد براي هميشه.

"خواهر بزرگم در 17 سالگي عروس شد و در 32 سالگي مرد. خواهر دومم در 27 سالگي ازدواج كرد و در 40 سالگي مرد. او يك پسر و يك دختر داشت. خواهرم مي گفت: دخترش خيلي شبيه من است. من در 12 سالگي مردم، وقتي هنوز خواهر هايم ازدواج نكرده بودند". قيمت اين كتاب 1400 تومان است.

 

استاد ها كردن*

"_ تو چرا بغل دماغت ميخ كوبيدي؟ _ بغل دماغم؟ _آره. _خب دماغم يك كم لق بود ميخ كوبيدم سفت بشه! _ يعني اگر برداريش دماغت مي افته؟ _ نه، فقط لق مي زنه". وقتي كتاب "ها كردن" را مي خواني به دنبال اتفاق عجيبي نباش. اصلا قشنگي اين چند داستان به هم پيوسته در همان سادگي آنهاست. اين كه در خانه ي خالي بنشيني و به خاطرات بر باد رفته اي فكر كني كه روزي در همين خانه همراه تو بودند، و از لج آن خاطرات تمام شده مدام ها كني. قشنگي داستان در اين است كه تو با قهرمان داستان روي سراميك هاي اتاقت دراز بكشي و دشنام بدهي به هر چه تو را از خودت دور مي كند. ها كردن، چند برش از زندگي مردي است كه بعد از اينكه همسرش تركش مي كند در خانه اي كه روزي خانه ي مشتركشان بود به دنبال نشانه هايي براي پيدا كردن مقصر مي گردد. مقصر جدا كردن دو آدمي كه همديگر را با تمام تفاوت هايشان دوست داشتند.

"پيمان هوشمندزاده"  نويسنده ي اين داستان ها هم روز نامه نگار است وهم عكاس. كتابش هم در مجامع هنري و هم وبلاگ هاي ادبي كلي سر و صدا به پا كرده است. اگر دوست داري استاد ها كردن دنيا باشي همراه نويسنده، كتاب را توي تنهايي خودت بخوان.

*: ها كردن همان آه كشيدن است. وقتي دلت گرفته اگر آه بكشي مثل اينكه ها كردي! امتحان كن...

 

اين سه تا كتاب تقديم به دوستاني كه به داستان هاي كوتاه علاقه دارند. 

+ترنم شده چهارشنبه 1387/01/07ساعت6:14 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
آخرین لحظه

قلب ما فقط از طريق عشق ورزيدن، محبت كردن، كمك كردن، در آغوش كشيدن و گرمي بخشيدن به دنيا از راه عشق مي تواند به درد و رنج خويش خاتمه دهد.

 

در بحبوحه ي جنگ جهاني اول خوف و وحشت همه جا را فرا گرفته بود. سربازي متوجه شد كه صميمي ترين دوستش در سنگري در زير باراني از گلوله و آتش دشمن گرفتار شده است. از فرمانده اش خواست كه اگر ممكن است نزد دوستش برود و هر طور شده دوستش را به پشت خط برگرداند.

فرمانده گفت: "مي توني بري، اما فكر نكنم ارزشش رو داشته باشه. دوستت تا الآن بايد مرده باشه. بهتره جونت رو براي خودت نگه داري! "پند و اندرز فرمانده تاثيري نداشت و سرباز براي نجات دوستش دست به كار شد. بطرز معجزه آسايي به دوستش رسيد ، او را روي كولش گذاشت تا به پشت خط برگرداند. در حالي كه آن دو در انتهاي سنگر تنها بودند فرمانده وارد شد و شروع به بررسي زخم هاي دوست سرباز كرد و بعد به نرمي سرش را بالا آورد و مهربانانه به سرباز نگاهي كرد و گفت: "به تو گفتم ارزشش رو نداره، دوستت مرده".  سرباز جواب داد: "خير قربان ارزشش را داشت".

_ "منظورت چيست كه ارزشش را داشت؟ دوستت مرده، مي فهمي؟ "

_ بله قربان. اما ارزشش را داشت براي اينكه زماني كه به سنگر رسيدم او هنوز زنده بود و بسيار خوشحال شدم وقتي شنيدم كه او گفت:

_ "جيم ..... ميدونم..... ميدونم كه تو براي نجات من جون خودت رو به خطر انداختي".

+ترنم شده دوشنبه 1386/12/27ساعت4:57 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
بیا و خاص شو... !

  دنياي فانتزى كتاب خون ها جه زيباست. با اين كه همشون متفاوت اند اما در واقع همشون به يك اندازه دوست داشتنى هستن. به خودم افتخار مى كنم كه با خيلى از آدماى اطرافم فرق مى كنم. دنياى كتاب ها باعث ميشه تا ماهايى كه عاشقشون هستيم يه طورى متمايز باشيم. نمى دونم يه روزى به آرزوم ميرسم يا نه؟ آرزوى من يه آرزوى كوجولو و دوست داشتنيه. دلم مى خواد يه اتاق بر از كتاب داشته باشم. هر جى بيشتر، بهتر. می خوام تا آخر عمر كتاب بخونم و خاص باشم، تو جي؟ دستت رو بده به من ... بيا و خاص شو ....!

وقتى از بشت پنجره به آسمون نگاه مى كنى، مى بينى كه اونم مثل تو دلش گرفته، می باره. بس بهترين كار براى خلاصی از اين دلتنگى خوندن كتابه. به قول معروف كتاب مي خونم پس هستم!

افردى كه با اشعار احمد شاملو آشنا هستند ميدانند نام هاي زيادى بر پيشانى يا در متن شعرهاى شاملو آمده است كه شعرها به آنها تقديم شده و يا در آن از آنها ياد شده است. اسم هايى مثل فروغ فرخزاد، جلال آل احمد، نيما يوشيج، محمود دولت آبادى، فريدون توكلى و..... كنجكاوى ما براى فهميدن دليل تقديم اين شعرها وقتى بيشتر ميشه كه بدانيم برخى از اين نامها خود از بزرگان و برگزيدگان فرهنگ و انديشه امروزند. نامهايى كه مى شناسيم، شعرهايشان را خوانده ايم يا كتابهايشان را ورق زده ايم. برخى از شعرها براى خود شاملوست و در اين شعرها از خودش نوشته است. حالا اگر علاقه مند هستيد اطلاعات دقيق ترى در مورد شعرهاى شاملو بخوانيد و داستانهايشان رابدانيد بهتر است سراغ كتاب " ترانه های بی هنگام " محمد رضا رهبريان برويد وقتی خوندن كتاب رو شروع كنيد متوجه می شويد كه خواندنش بسيار لذت بخش است، به خصوص كه كنجكاوى هاى يك شعر دوست رو ارضا مي كند.

+ترنم شده یکشنبه 1386/12/19ساعت10:58 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
باغ ژاپنی

سلام به اهالی ترنم، امروز هم مثل همیشه خوش اومدین. این هم معرفی کتاب که قول داده بودیم.  براتون کتابی معرفی می کنیم که از علایق خودمم هست امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. 

کتاب " باغ ژاپنی" از آن دست کتاب های فانتزی است که در نگاه اول طراحی متفاوتش نظرت را جلب میکند. اما این متفاوت بودن باعث شده در نگاه اول نتونی نام کتاب رو از روی جلد بخونی، اما بر عکس نامش، خواندن بقیه ی این کتاب سخت نیست.

"شبی در آرزوی یک باغ ژاپنی بودم؛ راکد و ساکن. اما من در آپارتمان زندگی می کنم؛ آپارتمانی محصور در دیوار های شهر. بامداد روز جمعه با امواج رقصان نور در اتاقم، از خواب برخاستم. از پنجره به بیرون نگریستم. تمام طول شب باران باریده بود و ...."

کتاب با این جملات آغاز می شود. اما این طور ادامه پیدا نمی کند. بقیه صفحات کتاب تک جمله های ساده ایست که گاهی تو را به فکر فرو می برد و گاهی با لبخندی کوتاه از آن رد می شوی. گاهی دلتنگت می کند و گاهی شاد ... طرح کار شده مقابل هر جمله به آن جمله مربوط است. "معبد باش، بگذار معنویت در تو سکنی گزیند"؛ "ماه باش، درخشان در تاریکی"؛ "فصل های طبیعت باش، تغییرات را خوش آمد گوی".

حالا با توجه به این جملات کوتاه سطر آخر، نظر شما چیه؟! راستی قیمت این کتاب ۱۵۰۰ تومانه.

+ترنم شده شنبه 1386/12/11ساعت10:49 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |
دختر زیرک

دخترکی به میز کار پدرش نزدیک میشود و کنار آن می ایستد. پدر سخت گرم کار و در حال زیر و رو کردن انبوه کاغذ و نوشتن چیز هایی در سررسید است و اصلا متوجه دخترش نمی شود تا اینکه دخترک می گوید:" پدر چه می کنی؟ "  پدر پاسخ می دهد:"مشغول ترتیب دادن برنامه هایم هستم. اینها نام افراد مهمی است که باید با آنها ملاقات کنم. " دخترک پس از کمی تامل می پرسد: " پدر آیا نام من هم در این دفتر هست؟"

"استفان کاوی"  

+ترنم شده چهارشنبه 1386/12/08ساعت12:4 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
جوجه عقاب زشت!!!

انسان مجموعه ای از آنچه دارد نیست

بلکه مجمومه ایست از آنچه هنوز ندارد

اما می تواند داشته باشد.

 

سرخپوستی به تنهایی مشغول گردش در جنگل بود که تخم عقابی پیدا کرد . او با این تصور که آن تخم به یک مرغ تعلق دارد آن را در آشیانه ی یک مرغ قرار داد. جوجه پس از چندی در حالی بدنیا آمد که اطرافش تعدادی جوجه ی مرغ دیده می شدند. جوجه هایی که جیک جیک میکردند و دانه و ارزن بر می داشتند.

روزی پرنده ی جوان با صحنه ی بسیار زیبایی رو به رو شد. پرنده ای عظیم در آسمان مشغول پرواز بود و در ارتفاعی بسیار بالا با زیبایی و وقار و متانتی فوق العاده زیاد پهنه ی آسمان را به خود اختصاص داده بود. جوجه عقاب که در میان مرغ ها بزرگ می شد پرسید: این پرنده چه نام دارد؟! به او پاسخ داده شد:" نام او عقاب است!"

عقاب جوان به این فکر کرد که پرواز با این همه وقار و متانت در آسمان پهناور به راستی که امتیاز بزرگی محسوب می شود. اما از آنجا که می دانست هرگز نخواهد توانست به یک "عقاب" مبدل شود رویای خود را به فراموشی سپرد. او تمام عمر خود را با این فکر که فقط یک مرغ است سپری کرد و سرانجام با همین فکر نیز از دنیا رفت.

+ترنم شده چهارشنبه 1386/12/01ساعت9:40 بعد از ظهرتوسط شاندیزی |
زمستون

زمستون . . .

تن عریون باغچه چون بیابون

درختا . . .

با پاهای برهنه زیر بارون

نمیدونی تو که عاشق نبودی

چه سخت مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه، چه تلخه، باید تنها بمونه قلب گلدون

مثه من، که بی تو، نشستم زیر بارون زمستون

زمستون، برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره، زمستونا برای تو همیشه

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه ی چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون

گلای کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق نبودی، ببینی تلخ روزای جدایی

چه سخته، چه سخته، نِشینم بی تو با چشمای گریون

"سعید دبیری"

+ترنم شده دوشنبه 1386/11/29ساعت10:26 قبل از ظهرتوسط شاندیزی |


RSS