شنبه:
همون لحظه که وارد دانشگاه شدم منوجه نگاه سنگینش شدم.
هر جا که می رفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت:? ببخشید? من که می دونستم
منظورش چی بود. تازه ساعت ۲:۳۰هم که داشتم برد را می خوندم آمد و پشت سرم شروع به خوندن بُرد کرد.
آره دقیقآ می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه. بچه ها می گفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یکشنبه:
امروز ساعت۸ به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود
و با رفیقش می گفتن و می خندیدن. تازه به من گفت: ببخشید آفا می شه شیشه ی پنجرتونو ببندین.
من که می دونستم منظورش چی بود. اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه.مثه روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش.
راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با نرگسم ازدواج کنم
دوشنبه:
امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم.
بعد از کلاس، مینا یکی از هم کلاسیهام جزوه ی منو ازم خواست. من که می دونم منظورش چی بود.
حتمآ مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه.
راستیتش منم از مینا بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه:
امروز روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا.
فقط یکی از من پرسید:آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟. من که می دونم منظورش چیه. ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود احتمالا استقلالیه وقتی جریانو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا بدبخت منظوری نداشته.
ولی من می دونم رفیقم به ارتباط بالای من با دخترا حسودیش می شه. حالا به کوری چشم دوستم
هم هر جور که شده با این یکی هم ازدواج می کنم.
چهارشنبه:
امروز وقت که داشتم وارد سلف می شدم یه مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه
ما اردو اومدن. یکی از دخترای اردو از من پرسید:? ببخشید آفا! دانشگاه پرستاری کجاست؟
من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستیه خودم موندم که چه طور دختر ساوجی هم منو شناخته
و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون.
تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره که از عشق من پیر بشه
پنج شنبه:
یکی از دوستای هم دانشگاهیم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد.
من که می دونستم از این نوشابه گرفتن منظورش چیه! می خواد که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرآ قبول کنم.
جمعه:
امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسیه بزرگ خودمو می دیدم.
عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتمو تو کاسه ی عسل فرو می بردم که ... مادرم یهو از خواب بیدارم
کرد و بهم گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نونوایی بودم دخترخانمی ازم پرسید:
ببخشید آقا صف ۲ تایی ها کدومه؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرآ باهاش ازدواج کنم.
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نونوایی بیاد خیلی خوشم نمی آد.
شنبه:
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیافتم که مادرم گفت:
نمیخواد دانشگاهبری. امروز جواب نوار مغزت آمادست. برو از بیمارستان بگیر.... وقتی به آزمایشگاه رسیدم
از خانم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت: آقا لطفآ چند دقیقه صبر کنید.
من که می دونستم منظورش چیه .... حتما میذونه میرم دانشگاه واز من خوشش اومده..!!!!!
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالي که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا هميشه عشق و ديوانگي به همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ...
عشق يعني مستي و ديـــوانگي
عشق يعني ز خــــود بيــگـــانگي
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
من همسن و سال پسر تو هستم
تو همسن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،
من کار مي کنم و درس نمي خوانم.
پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو ، دود آن براي من.
من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.
من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.
من رنج مي برم،تو گنج ميبري.
من در کارخانه ي تو کار ميکنم.
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،
وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه کارها به نوبت است:
يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،
روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم
کارخانه ي تو بزرگ است.
اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.
کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.
و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،
در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.
در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.
در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.
قیصر امین پور
شنيده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنيدن اينکه فرهادها از عشق شيرين ها خود را مي کشتند و مجنون ها بخاطر عشق ليلي ها از کار و زندگي مي افتادند هيچ گاه به شعف نمي رسيدم و در هيچ يک از اين ها عشق الهي را نمي ديدم. هرچند که اطرافيانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما هميشه با افتخار مي گفتم :" اگر اين اسارت ،عشق است ، من هيچ گاه خواهانِ عشق نيستم."
عشق در نگاهِ آنها اينگونه بود ، که معشوق را همچون قناري در قفسي حبس مي کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزديکي ِ خود لذت ببرند. شنيدم که عاشقي به معشوقش مي گفت :"عزيزم تو مالِ مني!!!!!
چندين سال برايم اينگونه گذشت. در اين مدت از اطرافيانم مي پرسيدم عشق چيست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتي بود که من از آن مي گريختم. تا اين که توانستم با عارفي صحبت کنم و با يک برداشت ذهنيِ عالي که قدرت ِ توان بخش عشق را بيان مي کرد آشنا شوم.
از او پرسيدم: عشق چيست؟
گفت : عشق نيرويي است که اگر بخواهي در وجودِ تو غرق مي شود . نياز به جاري شدن دارد تا تو آن را حس کني پس تو معشوقي بر مي گزيني تا با جاري کردنِ عشقِ دروني ات به او به شعف برسي.
پرسيدم : چرا خيلي ها ، با عشق اسارت مي سازند؟
گفت : عاشق گل هيچ گاه بخاطرِ علاقه زيادش به گل آن را از بوته جدا نمي کند تا در ليوانِ آبي آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقيقيِ گل آن را در بوته باقي مي گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآيد.
گفتم : اينگونه خيلي سخت است و خيلي از انسانها نمي توانند دوري از معشوق را تحمل کنند!!
اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند، زحمتِ گل پروري برخود خرند
اگر عشق مادرت به تو باعث مي شود که همواره او تو را در خانه حبس مي کرد تا نکند که از دست بروي تو هيچ گاه رشد نمي کردي.هرچند که براي خودِ او رنجي بزرگ بود
او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگي به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را مي سوزانند ولي تابندگي ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته دليل به آن است که سخت تر از ديگران سوخته است*".
سنگ سياه زماني به مجسمه اي زيبا مبدل مي شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و اين گونه است که تو لايق عشق الهي خواهي شد.
گفتم: هرچند که پذيرش اين نوع عشق سخت است، بااين حال من با تمامِ وجود آن را مي پذيرم.
و او گفت: * "برايِ من شنيدنِ اين که شن ساحل نرم است کافي نيست مي خواهم پاهاي برهنه ام اين نرمي را حس کند . معرفتي که قبل از آن احساس نباشد براي من بيهوده است*".
***واين عارف کسي نيست جز پروردگارم***
ا
.
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسيد مي گويند که فردا مرا به زمين
مي فرستي اما من به اين کوچکي و ناتواني چگونه مي توانم براي زندگي آنجا
بروم؟ خداوند پاسخ داد از ميان فرشتگان بيشمارم يکي را براي تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اينجا در بهشت جز خنديدن و آواز و
شادي کاري ندارم.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد
تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم که مردم چه مي گويند در حالي که
زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي راکه
ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد
خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دستهاي تو را در کنار
هم قرار خواهد داد و به تو مي آموزد که چگونه دعا کني .
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين انسانهاي بد هم زندگي
مي کنند؛ چه کسي از من محافظت خواهد کرد.
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش هم
تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که نمي توانم تو را ببينم غمگين
خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت
خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد. کودک
مي دانست که بزودي بايد سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامي از
خداوند پرسيد: خدايا، اگر بايد هم اکنون به دنيا بروم لااقل نام فرشته ام را به من
بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميئت ندارد ولي
مي تواني او را مادر صدا کني ...
حسابدار : کسي است که قيمت هر چيز را ميداند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند.
بانکدار : کسي است هنگامي که هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد.
مشاور : کسي است که ساعت شما را از دستتان باز مي کند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است.
سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه شماري کنيد.
اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد.
روزنامه نگار: کسي است که 50% از وقتش به نگفتن چيزهايي که مي داند مي گذرد و 50% بقيه وقتش به صحبت کردن د ر مورد چيزهايي که نمي داند.
رياضيدان : مرد کوري است که در يک اتاق تاريک بدنبال گربه سياهي مي گردد که آنجا نيست.
هنرمند مدرن: کسي است که رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد.
فيلسوف : کسي است که براي عده اي که خوابند حرف مي زند.
استاد : کسي است که کاري ندارد ولي حداقل مي داند چرا.
روانشناس : کسي است که از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد که همسرتان مجاني از شما مي پرسد.
معلم مدرسه : کسي است که عادت کرده فکر کند که بچه ها را دوست دارد.
جامعه شناس : کسي است که وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي کنند ، او به مردم نگاه مي کند.
برنامه نويس: کسي است که مشکلي که از وجودش بي خبر بوديد را به روشي که نمي فهميد حل مي کند.
در زير، ليستی از آنچه دکترها معمولاً به بيمارانشان می گويند و منظور واقعی آنها از اين گفته ها آمده است:
١) «اين بيماری شما بايد فوری درمان بشه»
يعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماری خيلی ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم.
٢) «خوب، بگيد ببينم مشکلتون از کی شروع شد؟»
يعنی من از بيماريتون چيزی نفهميدم و ايده ای ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخی به من بدين.
٣) « يک وقت ديگه از منشی برای آخرهای اين هفته بگيريد.»
يعنی من امروز با دوستهام دوره دارم بايد برم. زودتر بزن به چاک.
٤) «هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم.»
يعنی خبر خوب اينه که من بالاخره اون ماشينو می خرم و خبر بد اينه که پولش رو شما بايد بدين.
٥) «من به آزمايشگاه x اطمينان دارم. بهتره آزمايشهاتونو اونجا انجام بدين.»
يعنی من ٤٠ درصد از پول آزمايش بيمارانی که به اونجا معرفی می کنم را می گيرم.
٦) «دارويی که براتون نوشتم، داروی خيلی جديديه.»
يعنی من دارم يه مقاله علمی می نويسم و می خواهم از شما مثل موش آزمايشگاهی استفاده کنم.
٧) «اگه تا يک هفته خوب نشد يک زنگی به من بزنيد.»
يعنی من نمی دونم بيماريتون چيه. شايد خودش خود به خود، تا يکهفته ديگه خوب بشه.
٨) «بهتره چندتا آزمايش تکميلی هم انجام بدين.»
يعنی من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه های آزمايشگاه بتونن کمک کنن.
٩) «اين بيماری الان خيلی شايعه.»
يعنی اين سومين مريضه که اين هفته داشتم، بايد حتماً امشب برم سراغ کتابهای پزشکی و در مورد اين بيماری مطالعه کنم.
١٠) «اگه اين عوارض از بين نرفته بود، هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيريد.»
يعنی تا حالا مريضی به اين سمجی نداشتم. خدا را شکر که هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام.
١١) «فکر نمی کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده ای داشته باشه.»
يعنی من از اين فيزيوتراپيستها نفرت دارم. نرخهای ما رو شکسته اند.
١٢) «ممکنه يک کمی دردتون بياد.»
يعنی هفته پيش دوتا مريض از شدت درد، زبونشون رو گاز گرفتند.
١٣) «فکر نمی کنيد اينهمه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه.»
يعنی من فکر می کنم شما ديوونه هستيد و اميدوارم بتونم يک روانشناس پيدا کنم که هزينه های درمانتون رو باهاش قسمت کنم
در یکی از روزهای سال ۶۷ (قابل توجه خانم هاي«خواهر ها» مجرد)بود که بنده(عشق آقاي راننده!) پا به عرصه هستي نهادم و مثل بقيه آدمها از خوشحالي نعره «اوّن اوّن» سر دادم ، يادم هست! که يک خانم مامان!... بنام پرستار چنان من رو بر عکس گرفته بود وبر ما تحت بنده کوفت، که هنوزم که هنوزه« اون اون مي کنم»(خواهر رعايت کن!آهسته تر)واين که بنده اين قدربلا نسبت!شما بانمک هستم،ربطي به خوابيدن در خيار شور و يا آب شور يا بالاخانه ي يخچال خونه مون نداره! نه نه(مثل چهارشنبه نظير بخوانيد نه!) اين خانم والده نه اينکه پسر نديده بوده و ما هم پسر(خيرسرمان!) سر سه تا دختر بوديم، شروع مي کند به آبغوره گيري و اشک شوق ريختن ، و از آنجايي که اشک يک ماده شور و پر از نمک مي باشد وبنده زير بارش باران شوق مادرانه قرار گرفتم واز همان جا با نمک (احتمالا نمک سود) شدم.بنده در 40 روز اول زندگاني يم هنر خودم رو نشان دادم و با گفتن کلمه«آغون» استعداد خودم رو به رخ جهانيان کشيدم،اولين کاشفان من پدر و مادرم بودنند ،چون مدام بهم ميگفتن«گگوري مگوري» در يک سالگي بزرگترين اشتباهم رو کردم ،و روي پاي خودم وايستادم،بدتر اينکه راه افتادم! در 2 سالگي با دو بار افتادن در حوض، 3بارافتادن ازارتفاعات خروجي منزلمان،کشيدن دم گربه همسايه مان و کتک خوردن از همشيره هاي محترمه ،در رده ي فضولترين ها سال قرار گرفتم ، البته چند تا کلمه مثل «تاتي ، جيز ، ، بابا،کيش ، جيش ،ديش و...»ياد گرفتم،در 5 سالگي چون عمو پورنگ نبود، قامه حوض مي کشيدم واز روي جهالت ملا(مکتب خانه!اغلب جمعه ها) ميرفتم،در 6 سالگي با رفتن زير ميزاولين پيچ زندگيم رو قورت دادم واولين عکس از معده ي خودم را ديدم ولي هنوز پيچي که قورت دادم پيدا نکردم و در قبرستون جلوي سرم رو شکستم،(اولين سي تي اسکن از مغزم رو هم ديدم!)و چون آمادگي مي رفتم اونجا هم دعوا کردم وپشت سرم رونا مردا! شکستنند!(حالا آدم با اين همه اتفاقات سالم بمونه خيليه ها!) در هفت سالگي دندون هاي شيري يم رو يکي يکي کندم،تا شبيه آبا (بابابزرگم) بشم ولي از شانس دوباره در اومد(تو قندون هم نيفتادم!!!)واينکه عاشق خانم معلم اول دبستانم شدم ، براي همين سال هاي بعد تمام معلم ها و دبيرهايم مرد شدند(بخشکي شانس!) در 9 سالگي علاوه بر چسبوندن آدامس روي زنگ در خونه مردم درساعت 2 ظهر و در رفتن،باد بادک هم هوا مي کردم ، يه دوره هم مبصرکلاس شدم ولي از اونجايي که در کار معلم هم دخالت مي کردم بر کنار شدم ...در 10سالگي...اين داستان حالا حال ها ادامه دارد! بالاخره در سال 8۶ «حريت بانقطه» کردم، آمدم دانشگاه پیام نور!!!،اونم رشته کامپیوتر!!! ،(خوب با رتبه ما ازاین بهتر نمی شد)بالاخره برق چشام جريان داد،فاز دلم پريد، ولي چه فايده توي همه پيغمبرها گشتيم و گشتيم، جرجيس رو پيدا کرديم...(اين جاي داستان گريه داره! با ساز هندي بريد تا تهش)بالاخره هميشه سرم مي شکست! اين دفعه دلم شکست ، تصميم گرفتم توي راه قلبم رله بي متال بزارم، تا اينکه سريع به مغز مون فالت بده که «هنوز بچه ايم» يه مدار فيد بک ام استفاده کردم که هر سه واحدي رو افتادم ،نااميد نشم واز اول شروع کنم،حتي درس زندگي!چرند وپرند زيادي مي گم ببخشيد ديگه ! (جون هر کي دوستش داريد!جون خودم وخودت!) نظر بديد
توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن. و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه .يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"اين؛ منصفانه نيست!
چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!
مگه يادت نيست؟!
ما هر دومون توي يه معدن بوديم,مگه نه؟
اين عادلانه نيست!من خيلي شاکيم!"
مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:
"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي و مقاومت کردي؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."
آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:
"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.
به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .
به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.
پس بهش گفتم : "هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.
و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!
پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن.."
رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .
و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و تصور کنيم.
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست.![]()
![]()
تصور کن روی یک قطعه سنگ جایی معلق در فضا ایستاده باشی. نمی توانی اطرافت را ببینی، نمی توانی از کسی چیزی بپرسی ، نمی توانی قدم از قدم برداری، نمی دانی تا کی همین طوری می مانی، یا همه چیز چگونه تمام می شود. فقط می فهمی اگر یک قدم به جلو برداری زیر پایت خالی است و در فضایی که نمی دانی چیست، تا کجاست، ته دارد یا نه، گم می شوی، اما ترجیح می دهی قدمت را برداری و زیر پایت را خالی کنی و به تاریکی بپری! به این باور که ایستادن معلق در فضا تا ته دنیاتو را به جایی نمی رساند. ایمان آوردن همین است، پریدن در تاریکی!
این را یک بار معلمی گفت وقتی از او پرسیده بودم چگونه آدم ها به پیامبری ایمان می آوردند؟! گفت همه ی ارزش ایمان آوردن آنها که اولینند؛ در مومن شدن، همین است که باور می کنند چیزی که نیست در عین بودن لایتناهی اش.
و او اولین پرنده بود در تاریکی آن روزهای زمین. پرنده ای که ستاره شد و درخشید. در کتابی خواندم که روزی مثل همه ی روز های تاریخ، که بعد ها با همه ی روزهای جهان متفاوت شد، او به خانه ی پیامبری رفت و دید پیامبر و همسرش چیزی را که دیده نمی شود، به سمتی که او نمی دانست چرا، عبادت می کنند. پرسید و پیامبر گفت که امروز خدای یگانه ی ابراهیم با او سخن گفته و پرسید آیا به دین من مومن می شوی؟ پسرک ده_ دوازده ساله گفت: می روم فکر کنم و با پدرم مشورت کنم. رفت و زود بازگشت پیش از فکر کردن و قبل از مشورت. جواب داد: خدا وقت آفریدن من با کسی مشورت نکرد تا من وقت پرستش او با کسی مشورت کنم.
آن پرنده آن قدر در آسمان ایمان پرواز کرد تا به یقین رسید و دیگر ایمان برایش پریدن در تاریکی نبود و گفت: نهایت یقین اخلاص است و نهایت اخلاص رهایی.
روز آمدن علی، روز آمدن مردی است که آن قدر پرواز کرد که می گفت من به راه های آسمان آگاه ترم.
تو معنای آن واژه ای
نیستی در خانه، اما هست سایه ات.
تو و سایه ای که پررنگ است.
چه آن زمان که هستی، چه وقتی نیستی.
نیستی، اما اندرزهایت هست.
اندرزهایی نوشته بر کاغذ؛
نامه ای از سوی تو به حسین(ع).
سفارش کرده ای به ترس از خدا،
و فرمانبری از او.
به زنده نگه داشتن دل با یاد خدا،
و کشتن هوای نفس.
و نیرومند کردن جان با یقین.
هیچ سفارشی از قلم نیافتاده.
دنیا و آخرت هر دو را در نظر گرفته ای.
و سفارشی که مهم ترین است،
نفروختن آخرت به دنیا.
نامه ات خطاب به حسین است،
مخاطبت اما همه ی فرزندانت.
تو همویی که "پدر" با تو معنا می گیرد.
![]()
میلاد موعود کعبه و روز پدر مبارک باد ![]()
![]()

رفته و گزينه ي test run را بزنيد پس از مدتي سرعت دانلود و آپلود شما را نشان خواهد داد پس فرصت را از دست ندهيد هر چه زودتر سرعت واقعي خود را دريابيد .بود kbps نکته ي بسيار جالب که من فهميدم اين بود که سرعت آپلود من kbps۱۱۵بود.ولي سرعت آپلود من چيزي حدودا ۵۶kbps?? !!!![]()
حالاچون مطلب بالا خیلی کوتاه بود در ادامه یک معماهم براتون میگم!! ببینم کی اونو حل میکنه !! خیلی جالبه. طراح اين معما آلبرت انيشتين بوده و به گفتهً خودش فقط %2 از مردم دنيا مي توانند اين معما را حل کنند . هيچگونه کلک و حقه اي در اين معما وجود ندارد و فقط منطق محض مي تواند شما را به جواب برساند .موفق باشيد![]()
![]()
-۱ در خياباني 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد
-2 در هر يک از اين خانه ها يک نفر با مليتي متفاوت از ديگران زندگي مي کند
-3 اين 5 صاحبخانه هر کدام نوشيدني متفاوت مي نوشند ، سيگار متفاوت مي کشند! ، و حيوان خانگي متفاوت نگهداري مي کنند
سوال : کداميک از آنها در خانه، ماهي نگه مي دارد؟؟؟![]()
راهنمايي
1) مرد انگليسي در خانه قرمز زندگي مي کند.
2) مرد سوئدي، يک سگ دارد.
3) مرد دانمارکي چاي مي نوشد.
4) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفيد قرار دارد.
5) صاحبخانه خانه سبز، قهوه مي نوشد.
6) شخصي که سيگار Pall Mall مي کشد پرنده پرورش مي دهد.
7) صاحب خانه زرد، سيگار Dunhill مي کشد.
9) مردي که در خانه وسطي زندگي ميکند، شير مي نوشد.
10) مرد نروژي، در اولين خانه زندگي مي کند.
11) مردي که سيگار Blends مي کشد در کنار مردي که گربه نگه مي دارد زندگي مي کند.
12) مردي که اسب نگهداري مي کند، کنار مردي که سيگار Dunhill مي کشد زندگي مي کند.
13) مردي که سيگار Blue Master مي کشد، آبجو مي نوشد.
14) مرد آلماني سيگار Prince مي کشد.
15) مرد نروژي کنار خانه آبي زندگي مي کند.
16) مردي که سيگار Blends مي کشد همسايه اي دارد که آب مي نوشد
آلبرت انيشتين اين معما را در قرن نوزدهم ميلادي نوشت ، آيا شما مي تونید جواب اونو بدست بیارید؟؟؟؟![]()
![]()
من بعد از 3 ساعت تلاش تونستم اونو حل کنم شما هم سعی کنید برای باز شدن فکرتون خوبه![]()
![]()
1-"آنا سيتينزا" تعريف مي كند كه پسر كوچكش- با كنجكاوي كسي كه واژه جديدي را مي شنود؛ اما هنوز معناي آن را نمي فهمد- از او پرسيد:
-مامان؛ پيري يعني چه؟آنا پيش از اينكه پاسخ بدهد؛ در كمتر از يك ثانيه به گذشته سفر كرد و لحظات مبارزه؛ دشواريها و نوميدي هاي خودش را به ياد آورد و تمام بار پيري و مسئوليت را بر شانه هايش احساس كرد. چشم هايش را به سوي پسرش برگرداند كه خندان؛ منتظرپاسخي بود. آنا گفت: پسرم به صورت من نگاه كن اين پيري است. وپسر چروك هاي آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا كرد. چه باعث شد كه پسرك با تعجب نگاه نكند و پس از چند لحظه جواب بدهد: مامان! پيري چقدر قشنگ است؟
2-سالها پيش، مردي زندگي ميکرد که هر روز چندين بار با کوزههايي که اونها رو به دو طرف چوبي بسته بود، از رودخانهي بيرون دهکده، آب حمل ميکرد و به مردم ميفروخت. يکي از کوزهها که قديميتر بود، ترک داشت و تا اون مرد به دهکده ميرسيد، نيمي از آبي که توش بود، روي زمين ميريخت.کوزهي سالم هميشه به کوزهي معيوب، سرکوفت ميزد که جز دردسر و زحمت، چيزي نداري و تلاش صاحبمون را به هدر ميدهي. کوزهي معيوب هم شرمنده بود و خيال ميکرد که به هيچ دردي نميخوره.
تا اينکه سرانجام يه روز لب به سخن باز کرد و به اون مرد گفت: «ميخوام ازتون عذر بخوام، آخه...» مرد مهربون، صبحت اون رو قطع کرد و گفت: «ميخوام خوب به سمت راست جاده نگاه کني و گلهاي زيبايي که در طول مسير، رشد کردند رو ببيني.»
و ادامه اينکه: «ميدوني در تمام دفعههايي که ما از اين مسير، عبور ميکرديم، تو اونها رو آبياري ميکردي و باعث شدي حاشيهي جاده، اين همه زيبا و دوست داشتني بشه؟!»
آره عزيز دلم! برخي ، پدر و مادر پيرشون رو رها ميکنند يا اونها رو به خانههاي سالمندان ميبرند و گمون ميکنند ديگه به درد نميخورند!
کاشکي خوب چشمهامون رو باز کنيم تا ببينيم حضور قشنگ اونها ، چه طراوتي رو به ما و چه نشاطي رو به نوگلهاي زندگيمون هديه ميده.
و کاشکي تا دير نشده ببينيم و ... !
| ||||
ما معتقدیم که دانشجویان در کشورهای مختلف شکل های متفاوتی دارند و به همین دلیل چند مورد از انها را اشاره می کنیم:
ژاپن:به شدت مطالعه می کند وبرای تفریح ربات می سازد .
مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در وپنجره دانشگاهش رامی شکند.
چین:درس می خواندودراوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد وبایک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد.
گینه بی سایؤ : اومنتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بروبچ هم قبیله ای درس بخواند.
پاکستان:او به شدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز به عضویت گروه القاعده یا طالبان دراید.
عراق:مدام به تیرها و خمپاره های تروریست ها جای خالی میدهد و در صورت زنده ماندن درس می خواند.
هند:پس از چند سال درس خواندن عاشق دختری میشود و همزمان برادر دوقلویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند.سپس ماجراهای عاشقانه به وجود می ایدو سرانجام ان دو با هم عروسی می کنندو همه چیز به خوبی تمام می شود.
اوگاندا:درس می خواند و در اوقات بیکاری چند نفر از قبیله های دیگر را می کشد.
ایران:سر کلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد.سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد.عاشق عبارت ((خسته نباشید))است البته نیم ساعت ماننده به اخر کلاس.هر روز دو پرس از غذاهای دانشگاه را میخورد و هر روز به غذاهای دانشگاه بد و بیراه می گوید.سه سوته عاشق می شود و اگر با اولی ازدواج کرد که هیچ والا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها ادامه می یابد.او چت میکند.خیابان متر میکند.همه کار میکند جز اینکه درس بخواند.بلاخره نسل دانشجوی ایرانی درس خوان در حال انقراض است!!!
يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم باز جواب نميده . چند روزه online هم نشده. نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره . شنل قرمزي گفت : مامي امروز نمي تونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .
شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم . فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسر شون .
شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .
شنل قرمزي با پژوي !!!! آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه. بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزي: حنا کجا ميري ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .
شنل قرمزي: اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!
حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي. بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکردن .
شنل قرمزي: حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزي: برو دختره ............................. ( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزي يه تیک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن. ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزي : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!
نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه. با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزي: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش . اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن. دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه.
شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد. بچه مايه دار شدي. بقيه همه بد بخت شدن .
بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه. شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن. ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم.
دوستای خوب به ما بگین کدوم کارتون دوران کودکی تون رو بیشتر از بقیه دوست داشتین.
خداوند معجزه کرد انسان را آفريد، ما نيز معجزه کنيم انسان بمانیم![]()
نصيحت از مولانا:
1- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
2- با شفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
3- اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)
4- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
5- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
6- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
سياهي قلبها از زيادي گناهان است و زيادي گناهان از فراموشي مرگ. و فراموشي مرگ از زيادي آرزوها ست. و زيادي آرزوها از دوست داشتن دنياست و دوست داشتن دنيا در راس همه خطاهاست... (پیامبر اعظم ص)![]()
چند ساعت بعد هلمز بیدار شد و با زدن آرنج به پهلوی دوست وفادارش او را بیدار کرد و گفت:
واتسون به آسمان نگاه کن و بگو چه میبینی؟
واتسون: میلیونها میلیون ستاره میبینم.
هلمز: دیدن این همه ستاره به توچه میگوید؟
واتسون پس از کمی تفکر گفت: از جنبه اخترشناسی به من می گوید که میلیونها کهکشان و میلیاردها سیاره در جهان وجود دارد. از نظر طالعبینی به من میگوید که زحل در برج اسد است.
از نظر زمانسنجی استنتاج بنده این است که ساعت تقریبا 3 و ربع است. از جنبه الهیات میبینم که خداوند قادر متعال است وما حقیر و ناچیزیم. از نظر هواشناسی هم حدس میزنم که فردا روز قشنگی خواهد بود. به نظر شما ستارهها چه میگوید؟
هلمز گفت: واتسون کم عقل! دزدها چادرمان را دزدیدند!!!
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست.![]()

